choreography refers to a distributed system (the dancing team) without centralized control
آخ که واسه اولین بار از این درسی که میخونیم حظی بردم. داشتم فکر میکردم اگه این علم رو یه کمی با لطافت بیشتری ملت جلو میبردن و فونت کلامشونو یه کمی تغییر میدادن چقدر مقاله خوندن خوب تر میشد و جذاب تر و دوست داشتنی تر و دلنشین تر!
در زندگیتون فانتزی داشته باشین. مفیده، لازمه. اما مواظب حجمش باشین: دو قاشق چایخوری در روز بیشتر نشه. زیادش خطرناک میشه.
فعلا کاستی دیگهای در این زندگیام نمیبینم....
جدی، تناسخ دروغه؟
یک ماه مونده به مهلت: استاد معتقده که پیشرفت ما عالی بوده. اما وقت برای ملاقات نداره.
دو هفته قبل از مهلت: استاد معتقده که پیشرفت ما همچنان خیلی خوبه (ولی ما در این دو هفته هیچ کاری نکرده بودیم). استاد هنوز وقت برای ملاقات نداره.
یک هفته قبل از مهلت: استاد به یکی از برگزار کنندگان کنفرانس حکم میکنه که مهلت رو دو هفته تمدید کنن. مهلت تمدید میشه.
یک هفته قبل از مهلت جدید: استاد معتقده که بیش از اندازه عقب هستیم و باید کاری بکنیم. اما خودش به اروپا رفته.
دو روز قبل از مهلت جدید: مطالب رو آماده کردیم و منتظر نظر استاد هستیم. استاد در جایی غیر از محل اقامتاش به سر میبره و به اینترنت دسترسی نداره.
یک روز قبل از مهلت جدید: استاد نمیدونه مهلت واقعی چه ساعتی از روز مورد نظر هست. از برگزار کننده میپرسه.
روز مورد نظر، صبح: از استاد خبری نیست.
روز مورد نظر، ظهر: استاد ایمیل میزنه و احتمال میده که تا پنج ساعت دیگه به اینترنت دسترسی داشته باشه. حکم به آماده بودن کامل مطالب میده که اگه وقت کرد، مقاله رو نگاه کنه.
روز مورد نظر، عصر: مقاله مدت زیادی هست که آماده است، اما از استاد خبری نیست.
روز مورد نظر، غروب: استاد ایمیل میزنه و میگه که از یکی از اعضای کمیتهی اصلی خواستم که مهلت ما رو دو روز دیگه اضافه کنن. البته عضو مورد نظر هنوز جواب نداده.
حدس: این بازی حالاحالاها ادامه داره.
تحلیل: دودرهبازی در همه جای دنیا هست. فقط میزان زور آدمهای دودر متفاوته.
سوال: جدی، کی به اینا مدرک داده؟
مدتی هست که (به خاطر پارهای جریانات خانوادگی) سعی میکنم در مورد چین و فرهنگش و مردمش بیشتر بدونم. یکی از چیزهایی که مقداری به دنبالش بودهام، موسیقی چینی بوده (در مورد بعضی فیلمهای چینی قبلا نوشتهام و در مورد مردمشون هم بعدتر خواهم نوشت). موسیقی چینی با نوایی که اونقدرها هم که فکر میکردم عجیب و ناشناخته نیست و میتونم به راحتی باهاش ارتباط برقرار کنم. پیشنهاد میکنم اجرای زیبای زیر رو تا پایان گوش کنین.
به اینکه من دوست دارم، حتی یه لحظه شک نکن»
با تشکر از "پر از حرف های عاشقانه"
خداوکیلی، آخرش چی؟ فرض کنیم که هدفون مارک Bose با این قابلیتها و کیفیت فوقالعاده گرفتیم. ماشینمون هم مجهز به فلان سیستم و بهمان خصوصیت بود. خونهای هم که توش زندگی میکنیم، دو هزار نکتهی عجیب و غریب داشت که زندگی رو شیرین کنن. بعدش چی؟
مدلی که من برای رضایت انسانی قایل هستم کمابیش چیزیه شبیه به این که میزان رضایت متناسبه با اختلاف بین «توقع» و «داشتههای واقعی». میزان توقع هم متناسبه با داشتهها (بگیریم به صورت خطی، مثلا میزان توقع همیشه بیست درصد بیشتر از میزان داشتهها در زندگیه به این ترتیب که هر چه قدر که آدم بیشتر داشته باشه، بیشتر هم میخواد). با این ترتیب هر چه قدر که میزان داشتهها رو افزایش بدیم، میزان رضایت داره پایینتر مییاد چون اختلاف اونها هم داره متناسبا زیاد میشه (به این دقت کرده بودین؟). این مدل با شرایط بیرونی هم کمابیش سازگاره. این همه پیشرفت تکنولوژیک و بهبود سطح زندگی، الزاما منجر به افزایش رضایت نشده.
و اما خودم: باید خیلی مواظب باشم که از حدی بیشتر به خودم نرسم. خطرناکه. ذهن ناخودآگاه به دنبال افزایش داشتهها میره و سعی میکنه که فراهم کنه، اما رضایت رو باید در چیز دیگهای جستجو کنم.
فیلم آپارتمان اسپانیایی رو چند وقت پیش دیدم که خیلی لذت بردم. داستان چند نفر از کشورهای مختلف اروپاییه که همه در یک آپارتمان زندگی میکنند.
و دیروز فیلم عروسکهای روسی رو دیدم که خیلی بیشتر نظرم رو جلب کرد. شخصیتها همون شخصیتهای فیلم قبلی هستند که حالا بعد از چند سال همگی جمع میشن. موضوع اصلی هم شخصیت فرانسوی فیلمه که قصد داره یک داستان عاشقانه بنویسه اما برای موضوع با مشکل مواجه میشه و در این راه به این نتیجه میرسه که مشکل در واقع از خودشه و اول باید خودش تعریف مناسبی از عشق پیدا بکنه و بعد داستان رو ادامه بده. در عین حال برای پیدا کردن طرف مورد نظرش به دنبال یک نفر میگرده که کامل باشه ولی چنین کسی رو پیدا نمیکنه.
یکی از نقلقولهای جالب داخل فیلم این بود که خواهر داماد در مراسم عروسی برادرش خطاب به داماد گفت: «در دنیا حدود چهار میلیارد زن وجود داره و خیلی مهمه که تو تونستی تصمیم بگیری از بین این تعداد زیاد فقط به یک نفر تعهد داشته باشی»
(۱) نقل به مضمون از گفتارهای فیلم به همراه برداشتهای شخصی
بعد از دیدن فیلم، با بچهها در این مورد صحبت کردیم که چرا ایران این همه سختی کشیده. دوست معتقد بود که ایران سختی زیادی نکشیده. میگفت که ژاپن خیلی بیشتر سختی کشیده (دست کم با همون جنگی که داشته) و چین هم همینطور (در کنار ورود کمونیسم و تحولهای ناخوشایندش، اضافه کنین انقلاب فرهنگیاش رو) و اروپا هم سختی زیادی کشیده (دو جنگ مفصل رو در نظر بگیرین) و آمریکا هم به نوبهی خودش همین طور (درسته که ما اعتقاد داریم که اونها حمله کردن، اما مردماش اعتقاد دارن که همیشه بهشون حمله شده). ایران هم استثنا نیست. شاید ما هم باید سالهای زیادی رو با درد و رنج بگذرونیم تا این که روزگار بهتری برسه.
عجیبه... شواهد همه این طور میگن که روزگار بهتری خواهد رسید... اما عجیبه که دل چیز دیگهای میگه (شاید امیدم رو از دست دادم؟).
حالا شما اگه باشین از این گزاره چه نتیجهای میگیرین؟
بذارین این طوری بگیم (با فرض درست بودن گفتهی بالا): هر مجرم در آمریکا به احتمال نود درصد سیاه پوسته. پس اگر a مجرم داشته باشیم، تعداد 0.9*a مجرم سیاه پوست داریم. اگر جمعیت آمریکا b باشه، پس 0.15*b نفر هم سیاه پوست داریم. در نتیجه احتمال این که یک سیاه پوست تصادفی (مثلا یک نفر که در خیابون میبینین) مجرم باشه برابر میشه با (0.15*a*0.9)/(b) و اگر بخواهیم احتمال مجرم بودن یک سیاهپوست رو بدونیم باید جمعیت مجرمها و جمعیت مردم آمریکا رو هم بدونیم تا بتونیم قضاوت کنیم (یا این که بدونیم که چند درصد مردم آمریکا مجرم هستن). در نتیجه هرچه قدر که جمعیت کشور بیشتر باشه، احتمال مجرم بودن یک سیاهپوست تصادفی کمتر میشه (و برعکسش هم درسته) و هر چه قدر جمعیت مجرمها کمتر باشه، باز هم احتمال مجرم بودن یک سیاهپوست کمتر میشه. یعنی اگر تعداد مجرمها به نسبت جمعیت نزدیک به صفر باشه، عملا رابطهای بین سیاهپوست بودن و مجرم بودن وجود نداره.
نتیجه: آدم بیشعور! تویی که توی بوق و کرنا کردی که سیاهپوستها چنیناند و چناناند و همهشون دزد و مجرم هستن، تویی که نژادپرستیات دهن خودت و ملت رو سرویس کرده، تویی که ژنهات جزو مسخرهترین ژنهای موجود در استخر ژن هست و اصلا معلوم نیست چه طوری تا اینجا بقا پیدا کردی، توی بیفکر جمعیت آمریکا و جمعیت مجرمها رو میدونستی که چنین نتیجهای گرفتی؟ یعنی محاسبه کردی و نتیجه گرفتی که سیاهپوستها همه دزد هستن؟
امروز تولد بزرگ شدن تاران هست. تولدت مبارک آقا دکتر!


اما آدمی که رویاهاش رو از دست داده....
باید به فکر بازسازی واحد رویاپروری مغزم باشم. اوضاع جالب نیست....
صحبتهاش یک بخش خوشحال کننده داره: چین با اون حجم و جرمی که داره تونسته تغییر بکنه، پس چرا ایران نکنه؟! پس واقعا میشه امیدوار بود که تغییرات بزرگی در راه باشن... شاید... روزی...!
یک نکتهی دیگه رو هم باید توجه کرد: خصوصیات اخلاقی و فرهنگی و اجتماعی (و خیلی عاملهای دیگه) هستن که زمینه رو برای تغییر میسازن و سرعتاش رو تعیین میکنن. پس شاید با در نظر گرفتن این نکته، با توجه به اختلافاتی که بین جامعههای ایران و چین هست، نشه به راحتی نتیجه گرفت که حتما ایران هم تغییر میکنه.
در پایان دوست چینی یک چیز رو هم اضافه کرد: همیشه آمادگی یک اتفاق جدید و خوب رو داشته باش به خصوص وقتی که شرایط در بدترین وضعیت خودشه. هیچ وقت امید رو از دست نده چون این یک قلم اگه نباشه عملا هیچ کاریاش نمیشه کرد.
با این جملهی آخرش موافقام. کمترین حسن امید داشتن اینه که انسان هنوز میتونه رویا ببافه. چیزی که برای زنده موندن لازمه (در این زمینه منتظر پستهای بعدی باشید!)
اجازه بدین این حقارت درونی ما ملت، بیش از این نمود بیرونی پیدا نکنه. بدون تعارف، همه خوب میدونیم که فعلا وضعیت ما از صد مارمولکخوری بدتره. بندازین کنار این تاریخ کهن و این تمدن دیرین رو که به درد هیچ جای الانمون نمیخوره و تنها یادآور وضعیت اسفناک و حقارت فعلیه.
یه جورایی توفیق اجباری بود که به خاطر یک اشتباه یک فیلم کاملا متفاوت دریافت کنم (البته هر دو از ساختههای یک فیلمساز هستن). حالتی داشت از exploration که به طور ناخواسته وارد فضایی شدم که قرار نبود بشم (به طور عادی هیچ وقت چنین فیلمی رو نمیگرفتم). فیلم در مورد کشتن بود و در لایههای مختلف و در مقیاسهای مختلف از کشتن موجودات زنده صحبت کرد. نظر شخصیام اینه که نمیشه به راحتی اظهار نظر کرد که آیا کشتن موجودات زنده کار درستی هست یا نیست. مثلا حشرهای که از در و دیوار اتاق من بالا میره، دست از این کارش نمیکشه مگر این که حیات ازش سلب بشه. و یا شاید در یک سیستم (با توجه به مشخصاتش) عدالت و آرامش برقرار نمیشه مگر این که قاتل اعدام بشه (مثلا اعدام صدام به هر حال کشتن یک انسان زنده بود و بنا بر بعضی نظرها نباید انجام میشد اما نمیشه از حق گذشت که به خیلیها هم خیلی چسبید!). به هر حال اگر هم قتل رو توجیه کنیم (چه قتل حشره در منزل و چه قتل مجرم به اسم قانون)، باید یک چیز رو هم در نظر داشت: سلب حیات از دیگر موجودات زنده (در هر مقیاسی و با هر توجیهی) همیشه باید عمل زشتی قلمداد بشه. ساختار ذهنی بشر فعلی به چنین محدودیتی احتیاج داره.
داشتم به نسلی فکر میکردم که
تو سالهای جنگ نوجوانی کردند و ناخودآگاه
یه رگه های نا متعادل تو رفتارشون هست و بعدش با اینترنت جوانی کردن و رشد
اجتماعیشون به سمت فردگرایی و درون نگری بوده و بعدش یک مقدار زیادی از سالهای جوانیشون رو تو تنهایی
و دور از خانواده و دوستان دنبال تحصیل علم و مدرک و ملیت گذروندن که اون هم ناخودآگاه
کمبود عاطفه ی شدیدی رو براشون به دنبال داشته. حالا داشتم به این فکر میکردم که اگر
این نسل با دست خودش، خودش و دیگران رو ناخواسته آزار بده هیچ تعجبی نداره و بعدش
داشتم فکر میکردم که احتمالا نسل بعدی این نسل بیمار چه خواهد شد و چی آب از کار
در خواهد آمد! بهتره همینجا منقرضش کنیم یا بهتره با نژادهای دیگه ای از نوع درد و
رنج نکشیده خارجی متعادلش کنیم یا اینکه چی؟ اصلا هنوز امیدی بهش هست؟
