پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385
همسر من سه ماه هست كه در مسافرت به سر ميبره و تا سه هفته ي ديگه هم بر نخواهد گشت. يكي از نمودهاي اين دوري وضعيت فعلي خونه ي ماست: تمامي سطح كابينت آشپزخونه از ظرف و نايلون پر شده (گاهي ظرف هاي كثيف رو روي كابينت مي ذارم و همين طور وقتي چيزي مي خرم يا چيزي مثل پاكت شير تموم مي شه اون رو روي كابينت مي ذارم. چند وقت پيش وقتي كه از بي ليواني در شرايط بدي بودم، با كشف يك مجموعه ي شيش تايي ليوان در يكي از كمدها بسيار بسيار خوشحال شدم) و سطح تمامي خونه شامل اتاق و هال و پذيرايي از لباس كثيف پر شده (اصراري ندارم لباس كثيف رو به لباسشويي منتقل كنم) و جلوي تلويزيون از انواع ظرف و پوست مواد خوراكي پر شده (وقتي جلوي تلويزيون چيزي مي خورم، مثلا شام، ظرف ها و باقي مونده همون جا مي مونن و وقتي كيك رو باز مي كنم خودش رو مي خورم و پوستش همون جا مي مونه) و روي تمام صندلي ها از لباس هاي تميز و نيمه تميز پر هستن (لباس ها رو كه عوض مي كنم روي صندلي ها مي ذارم و دوباره از روي صندلي ها براي مصرف بازيافت مي كنم تا زماني كه از يك حد مشخص كثيف تر باشن كه در اون صورته كه به سطح زمين منتقل مي شن).
و اما نتيجه ي اخلاقي اجتماعي: با حرص و ولع دارم دوراني از بي نظمي در وسايل خونه رو تجربه مي كنم. خيلي كنجكاو هستم كه ببينم به چه سمتي همگرا مي شه و عملا هم متوجه شدم (چون مدت زيادي هست كه خونه ي ما از اين كثيف تر نشده و در واقع با تقريب خوبي مي شه گفت كه به حد كثافت رسيده). زياد خودم رو سرزنش نمي كنم چون به هر حال (نظر شخصي من اينه كه) انسان به نوعي گرايش به بي نظمي داره و اگه به دنبال نظم و ترتيب بخشيدن به محيط پيراموني اش هست تنها به خاطر نيازي هست كه به اون نظم داره. مثلا داده هاي كامپيوتر من مرتب و منظم هستن چون كه بدون نظم از كار مي افتم. خونه ي من چيزي شبيه به طويله است چون عملا بدون نظم هيچ اتفاقي نمي افته (قبول كنين كه حقيقتا هيچ اتفاقي نمي افته همون طور كه توي اين سه ماه نيفتاده و من به راحتي دارم زندگي مي كنم).
نتيجه ي علمي: "چه طور مي شه از محيط به عنوان امكاني براي برقراري ارتباط استفاده كرد؟" اين توصيف بسيار مختصري از عنوان پايان نامه ي كارشناسي ارشد من بود (توضيح: هوش مصنوعي و رباتيك عنوان رشته ي تحصيلي من بوده). در اون كار من اين رو هم بيان كردم كه محيط به عنوان يك حافظه ي بزرگ و گسترده عمل مي كنه و در عين حال بر تصميم گيري هاي كساني كه با اون محيط در تعامل هستند هم تاثير مي ذاره. من خيلي خوشحال هستم كه يك مصداق از صحبت هام رو الان توي خونه دارم مي بينم: من با توجه به فضاي موجود در سطح هال تصميم مي گيرم كه كجا بشينم و تلويزيون نگاه كنم. الان به خوبي سيرش رو حس مي كنم كه چه طور به تدريج فاصله ي من از تلويزيون داره بيشتر مي شه و احساس مي كنم كه اون كاسه اي كه من چند روز پيش توش شير كاكائو خوردم (ليوان ها مدتي هست كه تموم شده اند) و همون جا هم رها كردم، الان روي تصميم گيري من و اين كه كجا بشينم تاثير گذار شده (يعني كه يك عمل در يك زمان منجر به بروز يك رفتار در زماني ديگه شده). اين براي من خيلي لذت بخشه كه ببينم اون چه كه روزي روي كاغذ مي نوشتم الان صورت واقعي به خودش گرفته و دارم با چشم خودم مي بينم! (بگذريم كه معمول تر هست كه اين گونه وضعيت ها در حيواناتي چون مورچه و موريانه بيشتر ديده بشن و نه انسان)
و اما نتيجه ي اخلاقي اجتماعي: با حرص و ولع دارم دوراني از بي نظمي در وسايل خونه رو تجربه مي كنم. خيلي كنجكاو هستم كه ببينم به چه سمتي همگرا مي شه و عملا هم متوجه شدم (چون مدت زيادي هست كه خونه ي ما از اين كثيف تر نشده و در واقع با تقريب خوبي مي شه گفت كه به حد كثافت رسيده). زياد خودم رو سرزنش نمي كنم چون به هر حال (نظر شخصي من اينه كه) انسان به نوعي گرايش به بي نظمي داره و اگه به دنبال نظم و ترتيب بخشيدن به محيط پيراموني اش هست تنها به خاطر نيازي هست كه به اون نظم داره. مثلا داده هاي كامپيوتر من مرتب و منظم هستن چون كه بدون نظم از كار مي افتم. خونه ي من چيزي شبيه به طويله است چون عملا بدون نظم هيچ اتفاقي نمي افته (قبول كنين كه حقيقتا هيچ اتفاقي نمي افته همون طور كه توي اين سه ماه نيفتاده و من به راحتي دارم زندگي مي كنم).
نتيجه ي علمي: "چه طور مي شه از محيط به عنوان امكاني براي برقراري ارتباط استفاده كرد؟" اين توصيف بسيار مختصري از عنوان پايان نامه ي كارشناسي ارشد من بود (توضيح: هوش مصنوعي و رباتيك عنوان رشته ي تحصيلي من بوده). در اون كار من اين رو هم بيان كردم كه محيط به عنوان يك حافظه ي بزرگ و گسترده عمل مي كنه و در عين حال بر تصميم گيري هاي كساني كه با اون محيط در تعامل هستند هم تاثير مي ذاره. من خيلي خوشحال هستم كه يك مصداق از صحبت هام رو الان توي خونه دارم مي بينم: من با توجه به فضاي موجود در سطح هال تصميم مي گيرم كه كجا بشينم و تلويزيون نگاه كنم. الان به خوبي سيرش رو حس مي كنم كه چه طور به تدريج فاصله ي من از تلويزيون داره بيشتر مي شه و احساس مي كنم كه اون كاسه اي كه من چند روز پيش توش شير كاكائو خوردم (ليوان ها مدتي هست كه تموم شده اند) و همون جا هم رها كردم، الان روي تصميم گيري من و اين كه كجا بشينم تاثير گذار شده (يعني كه يك عمل در يك زمان منجر به بروز يك رفتار در زماني ديگه شده). اين براي من خيلي لذت بخشه كه ببينم اون چه كه روزي روي كاغذ مي نوشتم الان صورت واقعي به خودش گرفته و دارم با چشم خودم مي بينم! (بگذريم كه معمول تر هست كه اين گونه وضعيت ها در حيواناتي چون مورچه و موريانه بيشتر ديده بشن و نه انسان)
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 10:19 بعد از ظهر | لینک
|
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385
دیشب داشتم با خودم فکر می کردم که چرا بعضی از آدم ها با بعضی های دیگه فرق دارن. خب نتیجه این شد که رسیدم به قانون 80-20 معروف. حالا اینکه چطوری رسیدم به این درجه از بینش بماند. ولی موضوع اینه که به صورت خیلی ساده 80% کارها رو افرادی که تو اون کار باشن بلدن انجام بدن، ولی مهم اون 20% بقیه هست که بعضا کار هر کسی نیست (تو مایه های خرمن کوفتن). حالا آدم هایی که تو کارشون موفق هستند به نظر من یه درصدی از اون کارای 20% رو هم بلدن انجام بدن که خوب اینطوری از بقیه متمایز می شن!
حالا نکته مهم اینجاست که بعضی ها می خوان اون 20% بقیه رو هم همونطوری که اون 80% رو یاد گرفتن یاد بگیرن که خوب نمیشه دیگه! چون اگه به این سادگی ها بود که دیگه 20% نبودش! به هر حال اگه واسه کنکور درس می خونی بدان که 20% با درس به دست نمی آد. اگه می خوای کار آکادمیک بکنی بدون که اون 20% تو دانشگاه نیست (قابل توجه چند نفر از چهار نفر) و ...
حالا نکته مهم اینجاست که بعضی ها می خوان اون 20% بقیه رو هم همونطوری که اون 80% رو یاد گرفتن یاد بگیرن که خوب نمیشه دیگه! چون اگه به این سادگی ها بود که دیگه 20% نبودش! به هر حال اگه واسه کنکور درس می خونی بدان که 20% با درس به دست نمی آد. اگه می خوای کار آکادمیک بکنی بدون که اون 20% تو دانشگاه نیست (قابل توجه چند نفر از چهار نفر) و ...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 12:43 بعد از ظهر | لینک
|
چهارشنبه سی ام فروردین 1385
امروز رفته بودم استخر. تو سونای بخار دراز کشیده بودم و لذت می بردم، از حرارت بخار که از پوست تا مغز استخوانم رو گرم می کرد. با خودم فکر می کردم که اگه رفتم آمریکا یا کانادا، نمی تونم از این لذت سونا چشم بپوشم. درسته که اونجا برای رعایت بهداشت لخت مادرزاد می رن تو سونا، ولی خوب من شرمگاهم رو با دست می پوشونم، به اونها هم نگاه نمی کنم! برای کسی که (به قول یکی از چهار نفر) «واقعاً احتیاج داره»، به سونا، فکر کنم شرعا مشکلی نداشته باشه!!!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:46 بعد از ظهر | لینک
|
چهارشنبه سی ام فروردین 1385
امروز چهارشنبه... من در آزمايشگاهي هستم ظاهرا مشغول به كار در حالي كه واقعا هم كاري براي انجام دادن ندارم. بين گروهي هستم كه يكي از اون ها در فكر ازدواجه با هزار و يك مشكل پيش رو (طبيعي هم هست) ضمن اين كه در فكر سفر به آمريكا يا كانادا هم هست و نگران گرفتن ويزا. اون يكي جديدا عاشق دختري شده با مانتوي گل دار ضمن اين كه در گير و دار هزار و يك چيز هست از جمله پايان نامه و استادي كمابيش پيچيده. اون يكي در شرف رفتن به قاره ي آمريكا براي ادامه ي تحصيله و به دنبال جانشين در محل كارش مي گرده. اخلاقش هم چنانه كه اگه چيزي مطابق ميلش نباشه اخلاقش بيش از اندازه ناجور مي شه. يكي ديگه هم در گير و دار رفتن به آمريكاي جهان خوار و اين كه كارش هزار و يك گير و گرفت داره كه هنوز درست نشده و دلش هم براي مملكتش مي سوزه و از آينده ي كارهاي رئيس جمهورش نگرانه.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 3:30 بعد از ظهر | لینک
|
