اگه پليس اين آدمها رو ميديد دستگير ميكرد و خلاصه اين كه از پليس خيلي وحشت داشتن. البته به نظر ميرسه كه خود مشتريها راضي هستن (دارن پول پرداخت ميكنن و براي خودشون هيجان و شادي فراهم ميكنن) و بازيكننده هم راضيه (چرا كه اگه از نظر رياضي حساب كنيم كه به طور كامل مشتري رو گمراه كنه و مشتري كاملا تصادفي تصميم بگيره، در مجموع به نفع بازيكننده است و نه مشتري).
سوال: آيا واقعا پليس بايد جلوي اين چيزها رو بگيره؟ حتي اگه فروشنده و مشتري (به هر ترتيبي) راضي باشن؟
(البته صرف پرسيدن اين سوال به اين معني نيست كه من با جلوگيري از اين كارها مخالف هستم).
2) تصميم گرفتم كه بمونم و از دغدغههاي زندگي شهري كه براي خودم درست كردم دور بمونم.
3) تصميمام رو عملي كردم.
4) من رسما يك "ساكن دهكده" شدم.
5) برق به هر حال مورد نياز بود.
6) برق تامين شد.
7) تلفن هم به هر حال لازم بود.
8) تلفن هم كشيده شد.
9) با ورود تلفن، پاي اينترنت هم به اون جا كشيده شد.
10) با توجه به گستردگي منابع، به ناچار از ماشين هم بيشتر استفاده كردم.
11) با وجود ايميل و ديگر امكانات اينترنت، ارتباطم با شهر بيشتر و بيشتر شد.
12) دست به كارهاي بزرگتري زدم و محدود به محدودهي كاشت و برداشت و پرورش دام نموندم.
13) دغدغهها بيشتر شده بودن و من از اين بابت خوشحال بودم.
14) ديگه وقت زيادي براي رسيدگي به امور كشاورزي برام نمونده بود و براي اين كار از كارگرهاي بيشتري استفاده ميكردم.
15) كم كم شرايط آشناتر و آشناتر شده بودن: ساعت خواب شب عوض شده بود، ساعت بيداري صبح عوض شده بود (و اگه مجبور بودم كه گاهي زودتر بيدار بشم به اندازهي قبل سرحال نبودم).
16) خوراكم عوض شده بود.
17) به جايي براي آرامش احتياج داشتم. جايي براي اين كه دغدغهي كمتر داشته باشم.
18) بايد دست به كاري ميزدم....
يك مجموعه موجود ديوانهي ماشين به دست توي اين خيابونها به راه افتادن و دارن زمين و زمان رو تهديد ميكنن.
زن بچه حدودا دو ماهه را روي چمنها گذاشت و رفت و گفت بچه خودته˛ نگهش دار. مرد با حالت عصباني يقه بچه را با يك دست گرفت و از روي چمنها بلند كرد و به طرف ماشين رفت و در حالي كه فرياد ميزد لعنت به تو و بچهات سه بار با پهلو به ماشين كوبيد تا اينكه زن در ماشين را باز كرد. مرد بچه را به درون ماشين پرت كرد. و در ماشين را محكم كوبيد. دست زن لاي در گير كرد. بچه شروع به گريه كردن كرد. زن از ماشين پياده شد تا از صحنه دور شود. مرد با زن گلاويز شد. صداي گريه بچه بلندتر شد. زن مرد را هل داد. بچه نزديك بود كه از دست زن رها شود. صورت بچه سرخ شده بود.... ترافيك سنگيني به راه افتاد. زن شروع به گريه كردن كرد. مرد يك سيگار روشن كرد.
صحنه را ترك كردم و در راه به اين فكر بودم كه آيا بچه چقدر از جزئيات اين صحنه را فهميده است؟ به عقيده من كل ماجرا! و آيا چقدر اين جريانات به روي بچه و آينده او اثر خواهند گذاشت؟ به عقيده من˛ بسيار!
(*) در زبان کرمانی کفتر یعنی کبوتر
(**) در زبان کرمانی چغوک یعنی گنجشک
به نظر شما در چنين شرايطي من چي ميتونم بگم؟
من با مذهب مشكلي ندارم و حتا در مواردي طرفدارش هم هستم. اما چند وقت پيش وقتي ديدم كه يكي از بچههاي مدرسه ما رو به مراسم عروسياش دعوت كرده و مراسماش هم مختلطه، با تمام وجود لذت بردم. اين لذت قبلا هم به من دست داده بود كه ديده بودم كه دانشآموزهاي خروجي مدرسه به اون اندازه كه مدير انتظار داشت پايبند به موارد مذهبي مورد نظر مدير نبودن.
به طور كلي مخالفت رو دوست دارم و براي مخالفها احترام به خصوصي قائل هستم (توجه كنيد كه گفتم به خصوص و هر احترامي منظور نظرم نيست). وقتي مخالفت رو ميبينم احساس ميكنم كه طرف وجود خارجي داره و در مقابل تحريكهاي محيطي واكنش نشون ميده. مثلا به نظر من يك بچه زماني به جمع انسانها نميپيونده كه به دنيا مياد بلكه ورودش به اين جمع مبارك (؟) زماني هست كه اولين مخالفتش رو بروز ميده.
شايد لذت من هم از بابت ديدن واكنشهاي بچهها اين بود كه نوعي مخالفت رو در مقابل مدير نشون ميدن....
کتاب، داستان یه دلقک لااَدریه* که با یه دختر خانم (ماری) بدون عقد و محضر ازدواج می کنه ولی ماری به علت عقاید کاتولیکی که داره و در جلسات مذهبی شرکت می کنه سرانجام اون رو ترک می کنه و با یه نفر دیگه رسماً ازدواج می کنه.
---
*کسی که در مورد مسائل مربوط به متافیزیک می گه: نمی دونم.
با خوندن کتاب، هم می تونی از بد و بیراههای که دلقک نصیب مذهبی ها می کنه (و تقریبا بیشترش هم درست و منطقیه) حال کنی. همم می تونی کمی در مورد شخصیت و عقاید دلقکه فکر کنی.
مثلاً یکی از نکات شخصیتی این دلقک اینه که در مورد چیزهایی که بهش اعتقاد نداره فقط به گفتن «نمی دونم» اکتفا نمی کنه، بلکه با «نیشخند» و «تمسخر» یا یه جور «زخم زبان» در مورد اونها صحبت می کنه. به نظر من این یکی از عامل هاییه که به جدا شدن ماری منجر شده. من شخصا در این مورد حق رو به ماری می دم.
(1) خفن بودن
ديگه نديدمش تا دو سه روز پيش، كه داشت براي دانشگاههايي كه بهش پذيرش داده بودن، استخاره ميكرد. اونم چه استخارهاي! استخاره به سبك تلفني!
روش به اين ترتيبه كه شماره يك فردي كه از عالم معني خبر داره رو ميگيري. منشي گوشي رو برميداره و يك كد بهت ميده. بعد از يك هفته، دوباره همون شماره رو ميگيري و كد رو براي منشي ميخوني. منشي از توي رايانه يك متني رو كه بيشتر به يك متن تصادفي شبيه هست برات ميخونه. از اينجا به بعد، به عهده طرفه كه متني رو كه شنيده چطور تعبير كنه.
احتمالا اون آقاي معنوي بهتر از خود طرف ميدونه كه دانشگاه MIT بهتره و يا UBC.
اما تک و توک هم مطالبی پیدا می شه که من بهش «روزنامه نگاری متعهد» می گم. یه نمونه اش که اکیداً توصیه می کنم بخونین توی روزنامه اطلاعات امشب نوشته شده:
روزنامه اطلاعات مورخ یکشنبه 1385/2/24 صفحه 2
«زنگ تاریخ» به قلم علیرضا خانی:
https://www.sharemation.com/robolab/02_03.pdf?uniq=-j4kuj3
ای کاش ...
ولی بعد از مدتی که به اطراف توجه کردم دیدم که چقدر زمینه تحقیقات من و این رفیقمون به هم نزدیک شده (من روی الهام گرفتن از نظریه تکامل موجودات زنده کار می کنم) . خلاصه دیدم که به به سقف خونه رفیق پر از کرم شده در ابعاد و اندازه های مختلف و بعضا نمونه هایی رو هم پیدا می کردی که پیله تنیده باشن برای تبدیل شدن به همون پروانه های کوچیک و بزرگی که هنگام صرف قهوه وقتی پرسیدم که ایینا چی هستن دیگه !؟ جواب شنیدم که " کیف می کنی که تو طبیعت داری قهوه می خوری ها!!!" به هر حال ما که این موجودات زنده جدید رو که همگی در اقصی نقاط خانه سعی در بالا رفتن از دیوار داشتن رو به این دوستمون نشون دادیم، تازه دیدم که این رفیق ما به اشتباه خودش پی برد و قیافش عوض شد. چونکه 24 ساعت بیشتر فرصت جمع کردن این وضعیت رو نداشت ....
عبدالله: آقا بریم با ماشین یه چرخی بزنیم.
یکی از چهار نفر: بریم؟
عبدالله: بریم؟
یکی از چهار نفر: بریم.
عبدالله: بريم
داخل ماشین در حال رانندگی...
عبدالله: بپیچ سمت چپ توی مرزداران!
یکی از چهار نفر: نمیشه. خیابون لیزه! ترمز ماشین نمیگیره!
چمران نرسیده به میدان توحید، دوربرگردان – سرعت 80 کیلومتر بر ساعت
عبدالله: چه کار میکنی! بپیچ دیگه!
یکی از چهار نفر: نمیشه! ماشين نمیپیچه!
عبدالله دست گرفت تو فرمون و فرمون رو چرخوند. فایده ای نداشت، ماشین هنوز داشت مستقیم میرفت.
ترمز رو ول کردم. سرعت 70 کیلومتر بر ساعت. ماشین پیچید ولی دیگه دیر شده بود!
پرق! گوپ! خیییش! پوف!
عبدالله: چه کار کردی، یکی از چهار نفر؟
یکی از چهار نفر: (سكوت)
خارج از ماشين، در حال تماشاي صحنه تصادف. يكي از چهار نفر داره ميخنده. تابلوي راهنمايي رانندگي كنده شده. جدول در اومده. دو چرخ جلوي ماشين توي هواست.
يكي از چهار نفر: عبدالله برو جك رو از تو صندوق عقب بيار، ماشين رو ببريم بالا.
عبدالله جك رو آورد و جك زديم زير ماشين
يكي از چهار نفر: آها! گاز بده! نيم كلاچ!
غريبه سوار ماشين: آقا من تعميركارم. ده تومن بدين درش ميارم
عبدالله و يكي از چهار نفر: نه آقا تمومه.
...
يكي از چهار نفر: عجب خر بازي در آورديم! كاش ميگفتيم ميومد درش ميآورد!
عبدالله: (سكوت)
هنوز كف ماشين گيره.
يكي از چهار نفر: آقا بيا كمك كن اين جدول رو بزاريم زير طاير.
...
عبدالله: يا علي!!
يكي از چهار نفر: آها! خوبه. حالا جك بزن.
حالا يك پرايد اومد. بوي الكل هوا رو پر كرد. راننده مست بود. داشت مرام مستي ميگذاشت.
يكي از چهار نفر: آقا سيم بكسل دارين؟
مست: نه دايي. شرمنده.
مست پياده شد و نشست كنار جك.
يكي از چهار نفر: عبدالله بيا كنار. ميخوام جك بزنم.
مست: آقا جك ميشكنه ها!
عبدالله: راست ميگه يكي از چهار نفر، ميشكنه!
يكي از چهار نفر: به درك جك. ماشين در بياد...!
جدول روي زمين، جك روي جدول و جك زير ماشين. ماشين بالا اومده. ديگه كف ماشين با جدول گير نيست.
يكي از چهار نفر: عبدالله مواظب باش جك در نره بخوره بهت.
مست: راست ميگه.
...
غام غام غام. (صداي گاز نيم كلاچ ماشين)
عبدالله: ول نكن. ادامه بده. برو يكي از چهار نفر. ها!
مست: اي ول!
يكي از چهار نفر: وووووه!!
...
يكي از چهار نفر: آقا دستت درد نكنه! شرمنده. مرام گذاشتي!
مست: چاكرم.
...
يكي از چهار نفر: آقا طاير ماشين داره بازي ميكنه. پدره فردا صبح فهميده!
عبدالله: (سكوت)
...
يكي از چهار نفر: حالا سيگار از كجا گير بياريم؟
عبدالله: بريم از پيرمرده سر انقلاب بگيريم.
...
شب سياهي كرد و بيماري گرفت
ديده را طغيان بيداري گرفت
ديده از ديدن نمي ماند ‚ دريغ
ديده پوشيدن نمي داند ‚ دريغ
رفت و در من مرگزاري كهنه يافت
هستيم را انتظاري كهنه يافت
آن بيابان ديد و تنهاييم را
ماه و خورشيد مقواييم را
چون جنيني پير با زهدان به جنگ
مي درد ديوار زهدان را به چنگ
زنده اما حسرت زادن در او
مرده اما ميل جان دادن در او
خود پسند از درد خود نا خواستن
خفته از سوداي برپاخاستن
خنده ام غمناكي بيهوده اي ننگم از دلپاكي بيهوده اي
غربت سنگينم از دلدادگيم
شور تند مرگ در همخوابگيم
نامده هرگز فرود از با م خويش
در فرازي شاهد اعدام خويش
كرم خاك و خاكش اما بويناك
بادبادكهاش در افلاك پاك
ناشناس نيمه پنهانيش
شرمگين چهره انسانيش
كو بكو در جستجوي جفت خويش
مي دود معتاد بوي جفت خويش
جويدش گهگاه و ناباور از او
جفتش اما سخت تنها تر از او
هر دو در بيم و هراس از يكديگر
تلخكام و ناسپاس از يكديگر
عشقشان سوداي محكومانه اي
وصلشان روياي مشكوكانه اي
آه اگر راهي به درياييم بود
از فرو رفتن چه پرواييم بود
گر به مردابي ز جريان ماند آب
از سكون خويش نقصان يابد آب
جانش اقليم تباهي ها شود
ژرفنايش گور ماهي ها شود
آهوان اي آهوان دشتها
گاه اگر در معبر گلگشت ها
جويباري يافتيد آوازخوان
رو به استغناي دريا ها روان
جاري از ابريشم جريان خويش
خفته بر گردونه طغيان خويش
يال اسب باد در چنگال او
روح سرخ ماه در دنبال او
ران سبز ساقه ها را مي گشود
عطر بكر بوته ها را مي ربود
بر فرازش در نگاه هر حباب
انعكاس بي دريغ آفتاب
خواب آن بي خواب را ياد آوريد
مرگ در مرداب را ياد آوري
سويس: تلفن اتوماتيك بود و من با كسي صحبت نكردم.
مجارستان: تلفنشون سالها بود كه عوض شده بود و با سايت فرق داشت. نتيجه اين كه در نهايت پيداشون كردم و هر گونه دعوتنامهاي رو هم قبول ميكردن.
لهستان: با طرف حدود چند دقيقه صحبت كردم و حاضر نشد كه درست به من بگه كه دعوتنامه رو به چه شكلي ميخوان. تنها به اين اكتفا كرد كه خود كنفرانس ميدونن (اگه ندونستن؟) و اولين بارشون نيست كه دارن كنفرانس برگزار ميكنن (اگه اولين بار بود؟).
سوال: اگه لهستان كشوري بود مثل ايران (با وضعيتي قاراشميش!) و ايران كشوري بود مثل لهستان (با وضعيتي به هر حال به مراتب بهتر از ايران) آيا شهروند لهستاني در تماس با سفارت ايران با سردرگمي و بيادبي مواجه ميشد؟
جواب: بله!
دوم: رانندهي تاكسي پيرمرديه كه حقيقتا در اين سن نبايد كار بكنه.
سوم: يك همسايه داريم كه از نظر مالي وضع خوبي داره و بيشتر جاها رو هم با آژانس ميره.
چهارم: به همسايه پيشنهاد داديم كه با تاكسي تا سر خيابون بره و بعد سوار ماشينهاي عمومي بشه.
پنجم: همسايه شكايت داشت كه قيمت تاكسي بالاست و بايد پنجاه تومن بگيره تا قابل قبول باشه.
سوال: واقعا همسايه كار درستي ميكنه؟
جواب: از نظر اعداد و ارقام خير! كار درستي نميكنه. اما زندگي فقط اعداد و ارقام نيست و ما در نهات داريم با اون حسي كه بهمون دست ميده زندگي ميكنيم. با همون حس خوشحال ميشيم و با همون حس عذاب ميكشيم.
نتيجه: كاملا طبيعيه كه همسايه به احساسش توجه بكنه و ترجيح بده كه پول بيشتر هم بده اما پولي كه به نظرش ميرسه زور باشه رو پرداخت نكنه (حتي اگه اين پول زور به اندازهي يك بيست هزارم سفرهاي سالانهي انگليسش باشه).
يعني اين كه شايد تا صد سال ديگه هيچ گونه سفري نري، اما مجبور باشي با هزار و يك آدم بيشعور و نفهم در سفارتها سر و كله بزني كه براي يك نفر ديگه مدارك سفر رو جور كني.
ميدونين اعصاب خورد يعني چي؟
يعني اين كه دوستي داشته باشي عميقا بيشعور و خودخواه كه تنها به فكر خودشه و براي سفر مربوط به مقالهي اون هم بايد تو وقت بذاري (و اگه بهش بگي كه وقت نداري و مشكل داري با بچهبازي مخصوص به خودش و از ترس اين كه به بچهبازي متهم نشه تو رو به بچهبازي متهم ميكنه).
ميدونين اعصاب خورد يعني چي؟
يعني اين كه كارهات مونده، از همه چي عقب هستي و بايد به دنبال صد تا كار ديگه از بقيه بدويي.
ميدونين اعصاب خورد يعني چي؟
يعني داشتن يك دوست خر و بيشعور (و يا حتي خر و كمشعور) كه مجبور باشي باهاش سر و كله بزني.
دیشب با یکی از دوستان که شاید به مرحله بلوغ (منظورم فکریه ها!) نرسیده بود، بودم. قصد خودکشی داشت. به خاطر اینکه به هیچ کدوم از شرایطی که براش تعریف شده بود و "باید" به اونها میرسید، نرسیده بود. حالا به قول خودش "ظرفیتم دیگه تموم شده. باید حالا چه کار کنم؟" جواب قانع کننده فقط این میتونست باشه که خوب باکت رو عوض کن تا ظرفیت بیشتری بگیری.
به هر حال نصفه شب که تنهای تنها شدیم، تنها کاری که میتونستم بکنم که مانع خودکشیش بشه اینه که تحقیرش کنم تا اینقدر سرکش نباشه. به نظر که این استراتژی کارساز بود. موقتا آروم شد. همین قدر از دستم بر میومد.
خدا کنه که دوباره خودکشی نکنه. :(
من يك معيار براي خودم، در عالم خودم دارم و تا به اين جا كه كمابيش كار كرده (يا من فكر ميكنم كه كار كرده). خيلي ساده: جمع ميزنم ببينم به حداقل چند عامل نياز هست كه اين رابطهي دوست داشتن از بين بره (البته هنوز هم اين مدل من اشكال داره و از وجود سوراخهايي رنج ميبره).
مثال: يك بچه شايد پدر و مادرش رو دوست داشته باشه تا زماني كه:
1) بهش سرويس بدن
2) نيازهاي روحياش رو برآورده كنن
3) تغذيهاش تامين باشه
4) تفريحش فراهم باشه
اگر هيچ كدوم از اين چهار عامل فراهم نباشن ديگه دوست داشتني وجود نداره. با اين ترتيب ميشه گفت كه بچه پدر و مادرش رو به اندازهي چهار واحد دوست داره (البته اين عواملي كه اسم بردم هم الزاما همگي به يك اندازه نقش ندارن).
مثال: پدر و مادر شايد بچهاش رو دوست داشته باشه تا زماني كه:
1) سالم باشه؟
2) معتاد نباشه؟
3) درس بخونه؟
4) كار بكنه؟
5) پول داشته باشه؟
6) خوشاخلاق باشه؟
7) مودب باشه؟
وقتي كه ميبينيم كه بدون هيچ كدوم از اين عوامل هم پدر و مادر بچه رو دوست دارن، چنين نتيجه ميگيريم كه پدر و مادر بيقيد و شرط به بچهشون علاقه دارن (و با اين ترتيب علاقهي پدر و مادر به بچه بياندازه تعيين ميشه). در مجموع شايد بشه گفت كه يك طيف داريم كه در يك انتها دوست نداشتن رو داريم (يا تنفر؟... شك دارم) و در طرف ديگه هم دوست داشتن خيلي زياد. اين دوست داشتن خيلي زياد بيشتر از جنس غريزه است (مثل والدين و فرزند).
مثال: ... (شايد بهتر باشه بيش از اين ادامه ندم)
فرض کنید شما یک پزشک هستید و با دو نفر دیگر در یک جزیره دورافتاده گیر کرده اید. هیچ امیدی نیست که به زودی از آنجا خلاص شوید. این دو نفر (هر دو) به بیماری خاصی مبتلا شده اند و شما فقط یک قرص دارید. هر کدام از این دو که قرص را بخورد قطعاً نجات می یابد. هر کدام که قرص را نخورد قطعاً می میرد. نصف قرص برای هیچ کدام کافی نیست. شما چه می کنید؟
حال قسمت اصلی ماجرا این جاست:
حالت اول: یکی از دو نفر مادرتان است، دیگری فردی است که در کشتی با او آشنا شده اید.
حالت دوم: یکی امریکایی است، دیگری ایرانی.
حالت سوم: یکی خانمی جوان و زیبا روست و دیگری مردی درشت هیکل تر و جذابتر از شما.
حالت چهارم: (برای یکی از چهار نفر) یکی عباس است یکی عبدالله.
...
چون اين گروه هدف عمدهي طرح هستند، در پوسترهاي تبليغاتي طرح آمده است: "همين حالا مشاركت كنيد، قرار نيست تا سال 2040 چيزي تحويل دهيد!" و براي كليه، كبد، قرنيه و ديگر خردهريزهاي بدن پيشنهاد پيشپرداخت داده ميشود. در يك محاسبهي فايدهگرايانهي دقيق نتيجه جالب توجه است – جمع مبالغ به قدري هست كه براي يك عمر گذران زندگي در سطح معقول، يا چند سال كمتر زندگي فريبنده، كفايت كند. به علاوه اگر كسي متاسفانه پيش از سن 50 سالگي درگذرد سانيلندز با بزرگمنشي زيان خود را متقبل خواهد شد. به نظر ميرسد پيشنهاد خيلي خوبي باشد.
اما آيا اخلاقي است؟
توضيح: اونچه كه خوندين مسالهي شمارهي 77 ازكتاب 101 مسالهي فلسفي بود. نويسنده مارتين كوهن، مترجم امير غلامي و ناشر نشر مركز هستن. اين كتاب تعداد صد و يك مساله مختلف فلسفي (با زبان ساده و قابل لمس) داره كه به راحتي ميشه براي هركدومشون حداقل يك روز وقت گذاشت و روي تك تك مسايل با آرامش فكر كرد. قسمتي از اخلاق (؟) چنين حكم ميكنه كه به نوشتن همين يك مساله اكتفا كنم و بيش از اين از كتاب چيزي نقل نكنم چرا كه برداشتم اين هست كه با اين كار حقوق مولفان (از اول تا آخر) رو زير پا گذاشتم و در نتيجه پيشنهاد كنم كه كتاب رو تهيه كنين و از خوندنش لذت ببرين. اما از طرف ديگه هم چندان مطمئن نيستم كه خود نشر مركز براي ترجمه و چاپ اين كتاب حقوق نويسنده، مارتين كوهن، و همينطور ناشر خارجي رو به درستي پرداخت كرده باشه.
از اين كه به من ذهن و قلمي به اين زيبايي دادي كه نوشتههاي من رو از اون سه نفر ديگه تا اين اندازه متمايز ميكنه ممنونم!
متاسفانه (يا خوشبختانه) همگي ما در شرايطي نشانههايي رو به نمايش ميذاريم كه نشون ميدن كه واقعا وطني وجود داره و هرجايي كه باشيم و هر موقعيتي هم كه باشيم بالاخره حسي وجود داره كه علاقهي ما رو به وطن نشون ميده. شايد هم در خودآگاه انكار كنيم اما به طور ناخودآگاه و با رفتارهاي واكنشي خارج از كنترل يه جايي اين قضيه لو ميره.
بازي وطن و شهروند به نظر من به يك بازي عاشقانه بيشتر شبيه هست. هزار و يك كرشمه بين اين دو تا هست و تا عمر دارن، حتا اگر همديگه رو ترك هم بكنن، اون عشق رو فراموش نميكنن (به قول يكي از چهار نفر مثل متولدان ماه تير كه هيچ وقت عشقشون رو فراموش نميكنن حتا اگه ترك كرده باشن). هيچ وقت همديگه رو ول نميكنن. نه اين از اون ميگذره و نه اون از اين. همه جا با هم هستن و هر از گاهي با نشانههايي حضورشون رو به هم اعلام ميكنن. شايد وطن خيلي چيزها داشته باشه كه ناخوشايند باشه... هرج و مرج باشه، بينظم باشه، بيقانون باشه و حتا پست و كثيف و بيصفت باشه... و شايد هم از اون طرف سرزمينهايي پيدا كرده باشيم كه در كمالات چيزي كم ندارن... ولي شايد وطن مثل معشوقي ميمونه كه به هر حال هر بار يادش و ديدنش و حتا يادي ازش دل رو ميلرزونه و خالي ميكنه... وطن اونه! همون!...
وقتي يك واقعيت تا اين اندازه سمج وجود داره لازم نيست باهاش زندگي كنيم و اون رو انتخاب كنيم... اما شايد بد نباشه (لااقل براي آرامش و شادي روح خودمون!) وجودش رو بپذيريم، خوب يا بد، و بپذيريم كه چيزيه كه وجود داره و هر جاي دنيا هم كه بريم با ما هست... تنها وجودش رو، همين طوري كه هست بپذيريم... همين!
توجه: نژاد پرستي هم به همين ترتيبه. افراد تفكيك ميشن تنها به خاطر عواملي كه در به وجود آوردنشون نقشي نداشتن....
1) براي همين هست كه براي سيد بودن سيدها احترام به خصوصي قايل نيستم و عقيده دارم كه چون اكتسابي نيست و تنها به ارث رسيده پس قابل افتخار هم نيست.
2) همين طور هم كساني رو كه مدعي هستند كه از ظاهر خوب برخوردارند درك نميكنم و ادعاي كساني كه مدعي باهوش بودن هستن هم به نظرم مسخره مياد (توضيح: به دلايل گوناگون از مدعيان هوش تنفر دارم. كساني كه تعريفي از هوش ارايه دادهاند و با همون تعريف براي خودشون ارزش بالايي تصور ميكنن).
سوار تاکسی شدم و رفتم ونک. سمت شمال شرقی میدون راننده ها داد میزدن :«نمایشگاه، نمایشگاه». به یکیشون گفتم کرایه اش چقدره؟ گفت هزار تومن. راستی راستی زورم اومد. از آدمهای فرصت طلب اصلا خوشم نمیاد. رفتم تو ولیعصر و برای «چارراه پارک وی» سوار شدم.
بغل من یه آقایی سوار شد که ساک ورزشی کوچکی به همراه داشت. دست من به عنوان نصف تکیه گاه ساک آقا مورد استفاده واقع شد. می خواستم اعتراض کنم ولی به خودم گفتم من آدم مغرور و خودخواهی هستم. بد نیست کمی هم به خودم فشار بیارم.
روبروی پارک ملت که رسیدیم همه مسافرانی که از ونک سوار شده بودند پیاده شدند. یه هو راننده برگشت و گفت: آقا میشه شما هم همین جا پیاده بشید؟ من می خوام دور بزنم. گفتم: ولی من گفتم پارک وی. گفت: خوب منم از شما کرایه نمی گیرم. گفتم: باشه هیچی هم که کرایه نگیری، درست نیست. گفت: یعنی باید یه چیزی هم دستی بدم؟ گفتم: نمی خوام چیزی دستی بدی ولی این رسم جوونمردی نیست. شما منو برای پارک وی سوار کردی. پیاده شدم.
از اونجا یه تاکسی دیگه سوار شدم برای پارک وی. تا سوار شدم راننده سیگارش رو روشن کرد. در این مواقع اگه حوصله ام سر جاش باشه اعتراض می کنم، ولی حالش رو نداشتم. به خودم گفتم شیش ماه دیگر بیشتر نمونده تا از دست ایرانیها راحت بشم. جلوتر که رفتیم، راننده یه مادر و پسر رو هم سوار کرد. پسرک شش هفت سال بیشتر نداشت. بلوز آستین کوتاه و شورت ورزشی پوشیده بود. شاید از کلاس ورزشی می اومد. راننده به سیگارش پک می زد و دود سیگار در اتاقک خودرو پخش می شد. یاد ژاپن افتادم. مردای ژاپنی خیلیاشون سیگارین. ولی هر وقت می خوان سیگار بکشن، مخصوصا جایی که زن و بچه ها هستن می رن بیرون تو فضای باز سیگارشون رو می کشن و بر می گردن.
پارک وی پیاده شدم و صد تومن دادم به راننده. از اونجا هم با دویست تومن (که بازم زیاد بود ولی راننده پول خورد نداشت و من بخشیدم) رسیدم درب شمالی نمایشگاه. یعنی به جای هزار تومن فقط سیصد تومن دادم.
یک نوشته با فونت مسخره زده بودند که به مناسبت هفته بین المللی کارگران از تاریخ فلان تا فلان کنسول گری تعطیله. یک مهر قرمز زشت هم زده بودن روش. به قول عبدالله اینا کمونیستن دیگه باید دم کارگرا رو ببینن!!
نه اطلاعیه در سایت، نه دادن اطلاعات از طریق منشی سفارت پشت تلفن.
مثل این که همه این جوری هستن!
موقعی که این آدما جمع می شن دور هم که یه تصمیم بگیرن، یا می خوان با هم کاری رو انجام بدن، نظراتی که دارن دُرُس از همون طرز فکرشون ناشی می شه. بعد این آدما سعی می کنن دیگران رو متقاعد کنن که نظرشون بهترینه. خوب چرا این طوریه؟
نمی شه آدمایی رو تصور کرد که موقع نظر دادن و پیشنهاد دادن، سعی شون این باشه که بین دیدگاه خودشون و دیگران یه همگرایی بوجود بیارن؟ فقط از دیدگاه خودشون به قضیه نگاه نکنن، بلکه خودشون رو در موقعیت دیگران هم قرار بدن و با دیدگاه اونها هم قضیه رو بررسی کنن. به نظر من این آدما (اگه وجود داشته باشن) واقعاً کسایی هستن که نگاه دموکراتیک به مسائل دارن. نه کسایی که می خوان همه رو متقاعد کنن که مثل اونها فکر بکنن.
به هر حال. به یک نتیجه بد رسیدم. اینکه هیچ وقت پولدار نخواهم شد. چون علمم ابزار بازی هست نه ابزار زندگی.
شاید اصلا ازدواج هم نتونم بکنم (ولی اگه خواستم ازدواج کنم، همسرم باید یک مانتوی گلدار داشته باشه و یک مانتوی صورتی و اینکه قیافش شبیه دختری با مانتوی گلدار باشه).
" علم بهتر است یا ثروت ؟! "
شاید امروز اگه برگردیم به روزهای خوب بچگی جواب سوال رو راحتتر پیدا کنیم !
بعدش داشتم فکر می کردم چقدر هوشمندانه بازی های کودکی ما می تونه بازی زندگی رو به ما یاد بده. و چقدر فراموش کار هستیم که اصول اولیه رو از یاد می بریم.
امروز صبح داشتم فکر میکردم که انسان های امروزی برای جذب جنس مخالف در اثر تکامل (یا به قول یکی از چهار نفر، یادگیری) دست به اقدام یک سری رفتارهای اجتماعی و یا مدرن زده اند. البته آرایش کردن (چه زن و چه مرد) رو مستثنا قرار میدم که یکی از رفتارهای بدوی هست و حتی حیوانات هم این کار رو انجام میدن.
مثلا تحصیل علم برای بعضی ها به صورت مستقیم و یا غیر مستقیم یک نوع رفتار برای جذب جنس مخالفه! دست به مبارزه زدن که یک رفتار بدوی حساب میشه، تبدیل شده به کسب قدرت، حذف کردن طرف مقابل از قدرت و یا موقعیت اجتماعی و غیره.
«خوب همه ازدواج می کنن ما هم می کنیم دیگه» (وجدنا علیه آبائنا).
در جامعه امروزی زن و مرد احتیاج مادی چندانی به هم ندارن. هر کدوم می تونن گیلیم خودشونو از آب بیرون بکشن.
برای رفع احتیاج جنسی هم نمی تونه باشه، چون هزار و یک راه براش متصوره.
برای بچه دار شدن؟ نمی دونم. خانومها حداقل نباید خر بشن، چون هم می تونن برن بانک اسپرم و یه لقاح مصنوعی انجام بدن. همم اینکه با پیشرفتهای جدید (اگه نسبت به اسپرمهای غریبه وسواس دارن) می تونن یکی از افراد مورد علاقه شون رو شبیه سازی کنن. در هر حال فکر کنم قوانین کشورهای مدرن اجازه سرپرستی یتیمها رو به افراد مجرد بده (یا حداقل با یک برون یابی ساده در آینده این طوری میشه).
عشق و محبت؟ شاید توجیه خوبی باشه ولی فقط برای ازدواج موقت (داشتن پارتنر به قول از ما بهترون). چون آدم ممکنه یکی دیگرو ملاقات کنه که بیشتر از همسرش براش جذاب باشه. یعنی راستش عاشق یکی دیگه بشه. خوب مشکلی نیست. رابطه اش رو با همسرش به هم می زنه و با فرد جدید رابطه برقرار می کنه. پس ازدواج دائمی معنای خاصی نداره.
شاید هم با ادبیات دوستان فاضل ما ازدواج نتیجه یک بهینه سازی با چند تابع هدف مختلف باشه.
اما من. راهی رو داشتم طی می کردم، به سوی قله ای. راه پستی و بلندی داشت، مناظر زیبا داشت. راه سخت تر و سخت تر شد. کم کم به گردنه های سختی رسید که عبور از اونها خیلی خیلی مشکله. غیر ممکن نیست ولی مشکله. احساس می کنم از اینجا به بعد یه همسفر خیلی می تونه به من کمک کنه. عشق می تونه درست مثل کاتالیزوری باشه که فرآیند رو تسریع می کنه. اشکال اینه که در اطرافم کسی رو نمی بینم. در دور دستها سایه هایی دیده می شن. ولی باید از راه اومده برگردم. خودم رو به اونها برسونم. تازه تضمینی نیست که کسی از اونها دلش بخواد این راه رو با من طی کنه. مسئله اینه ...
حتی حضور انسانی هم مجوز شکستن این قداست نمی شه.
می دونم که احمق بودم.
می دونم که به خودم بد کردم.
اما هنوز که یوغ به گردنمه.
چرا؟
چرا گاه و بیگاه شلاقم می زنی؟
مگر تن رنجور و لاغر من رو نمی بینی.
من رو با قوی ها و فربه ها یکی کردی؟
باور کن طاقتش رو ندارم!
یک بهشت و جهنمی برای ما آدما درست کردن که با اون بتونن همه چیز رو توجیه کنن. چیزایی مثل اخلاق و عدالت.
فقط چیزی که میدونم اینه که زمانی که به این نتیجه رسیدم که بهشت و جهنمی وجود نداره به آرامش رسیدم.
امسال روز اول عید هم جالب بود! عجب تصادفی کردیم. من که سرم محکم خورد به صندلی جلو. مردم از هیجان!! تنها کسی که توی جمع خوشحال بود من بودم.
سه شنبه خیلی کیف کردم. برق دانشکده رفت و خبر دادند که تا چند روز برق وصل نمیشه. برای وقت تلف کردن، با بچه های آزمایشگاه توی آزمایشگاه بیخ دیواری بازی کردیم. ۵۰ تومان گذاشتم و ۱۱۰ تومان بردم. برنده اصلی بازی من بودم. بعد به مدت دو ساعت مافیا بازی کردیم. اونم روی چمنای محوطه دانشگاه. عجب بکش بکشی بود!! شب از هیجان بازی خوابم نبرد.
امروز حالم گرفتس. فکر میکردم هنوز برق دانشکده خراب باشه و دانشکده نصف نیمه تعطیل. ولی نمیدونم کدوم بیکاری اومده برق دانشکده رو درست کرده.
