تبليغاتX
آزمايشگاه رباتیک // ************* Start of Scripts by Ali Baghani ******************* // ***************** End of Scripts by Ali Baghani ******************

حالا ما كي هستيم كه بخوايم ببخشيم يا نبخشيم؟...
ولي مي‌تونيم كه دلخور باشيم؟!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 3:22 بعد از ظهر | لینک  | 

و اینک ادامه ماجرا...
بالاخره بعد از یک هفته دست روی دست گذاشتن پرواز استاد راهنمای من اوایل صبح آن روز به زمین نشست. چهارشنبه بود، قشنگ یادمه. من گفتم شاید یه سر بیاد دانشگاه و کار من «یک روز» جلو بیفته. رفتم دانشگاه و سر خودم رو گرم کردم.
از قضا صبح اون روز دکترمون رو هم دیدم و ازش سراغ استاد راهنمام رو گرفتم. توضیح اینکه استاد راهنمای من با دکترمون رفیق گرمابه و گلستانن و از کارهای هم کاملا خبر دارن. دکترمون گفت که استاد من احتمالا تا شنبه دانشگاه نمیاد. یادمه قبلا هم یه بار بهش گفته بودم که کارم گیر استاد راهنمامه.
تا ظهر اون روز اثری از استاد من در دانشگاه مشاهده نشد. من تقریبا ساعتی یک بار به اطاقش زنگ می زدم. دیگه از ظهر به بعد ناامید شدم و دست از سر تلفن برداشتم. عصر که شد داشتم با آبدارچی دردل می کردم که آره کار من گیر فلانیه و الان دو هفته سر کارم که یهو درآمد گفت: «فلانی که امروز دانشگاه بود. من با دکترتون دیدمش».
مشخص شد که استاد من، بعد از ظهر یه ساعتی اومده دانشگاه و با دکتر بوده و بعدش هم بدون اینکه من بفهمم رفته خونه!!! به قول روزبه «... تو روحت» دکتر. می مردی یه خبر به من می دادی؟ یادمه اون روز هم خیلی پکر شدم. لااقل اگه به آبدارچی سپرده بودم خبرم می کرد. دریغ از یک جو معرفت.


نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:10 بعد از ظهر | لینک  | 

- پاردون افندي! نو فوتو!
اين كلماتي بود كه انتظامات يكي از فروشگاه‌هاي بزرگ به من گفت و علتش هم اين بود كه داشتم از تمام سوراخ سنبه‌هاي فروشگاه عكس مي‌گرفتم. حقيقتا هم آقايي كرد كه با همين جمله كه با كلي حيا هم ادا شد قائله رو ختم كرد!

به طور كلي از عكس گرفتن كمي مي‌ترسم يا به عبارتي عكاسيوفوبيا دارم. در مورد علت مساله (به خصوص در بچگي) كه هرچي فكر مي‌كنم چيزي به ياد نمي‌آرم. تنها اين يادم هست كه پنج سال پيش وقتي در كرمان بوديم از يك عطاري عكس گرفتيم (البته با اجازه‌ي صاحب فروشگاه) و بعد خانومي كه نفهميدم از كجا در اومد، اون وسط سبز شده و به ما مي‌گه كه شما از من عكس گرفتين، همچين اجازه‌اي نداشتين و بايد فيلم‌تون رو در بيارم! براي اطلاع هم عرض كنم كه اين خانم در اون زمان حدود پنجاه و چند سال سن داشت. اتفاقا امروز داشتم فكر مي‌كردم كه انصافا من با عكس اون خانم چه كاري مي‌خواستم بكنم؟ از اون چهره‌ي سكسي‌اش بهره‌برداري كنم؟!!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:35 قبل از ظهر | لینک  | 

اگر در مملكتي دختري كه عملا تنها سي درصد بدنش رو پوشونده (1) با دختري كه نود و پنج درصد رو پوشش داده در كنار هم راه مي‌رن، مي‌شه اميد داشت كه در اون مملكت مي‌شه دمكراسي پياده كرد (اگر قبلا پياده نشده باشه).

(1) من شخصا اندازه نگرفتم، بلكه تخمين زدم!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:35 قبل از ظهر | لینک  | 

بوسيدن در ملا عام: محك كوچكي براي ارزيابي يك ملت.

وقتي يك ملت تحمل ديدن صحنه‌ي بوسه‌ي دو نفر رو نداره، به احتمال زياد تحمل ديدن خيلي چيزهاي ديگه رو هم نداره. احتمالا تحمل گوناگوني عقايد براش سخت باشه، احتمالا هضم برابري انسان‌ها و شان و منزلت هر انسان به صرف انسان بودن هم براش مشكل باشه و همين‌طور سخت قبول كنه لازم نيست همه مثل هم باشن.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:33 قبل از ظهر | لینک  | 

من فكر مي‌كردم كه چون تركيه با ما مرز مشترك داره و قيافه‌ي آدم‌‌هاشون هم به ما ايراني‌ها شبيه هست، پس احتمالا رانندگي‌شون هم بايد مثل ايران باشه. جالب بود كه در رانندگي زرنگ‌بازي‌هاي ما رو در نمي‌آرن، بوق زياد نمي‌زنن، رانندگي خطرناك نمي‌كنن، ماشين‌ها ملاحظه‌ي عابرها و عابرها ملاحظه‌ي ماشين‌ها رو مي‌كنن و در يك جمله شيش روز هست كه از بابت روابط انسان و ماشين در آرامش هستم. درست نمي‌دونم چرا اين طوريه ولي به هر حال مطمئن شدم كه براي خوب بودن رانندگي يك ملت بايد فاكتورهاي ديگه‌اي رو در نظر مي‌گرفتم.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:30 قبل از ظهر | لینک  | 

وقتي كه در هتل مستقر شدم خورشيد غروب كرده بود. حسي ناخودآگاه به من مي‌گفت كه توي اتاق بنشينم و با ديدن تلويزيون خودم رو سرگرم كنم تا اين كه وقت خواب برسه. ناخودآگاه احساس كردم دارم از محيط فرار مي‌كنم و در واقع در مقابل محيطي كه پيرامونم هست جبهه گرفتم. اين بود كه با زور خودم رو از اتاق بيرون كردم و به خيابون پا گذاشتم كه بلكه آشتي صورت بگيره.

خون‌گرمي مردم اين‌جا فرايند آشتي من با محيط رو سرعت داد. مردم بسيار دوست‌داشتني ولي دريغ از يك جو ارتباط. ملت اين‌جا از نظر زبان انگليسي خيلي ضعيف هستن (بهتر بگم، از هر سي نفر بيست و نه نفرشون در هيچ برهه‌اي از زندگي درس‌شون به هلو (1) هم نرسيده) و مشكل زبان مشكليه كه شوخي‌بردار نيست. شبيه به اين مساله رو در مورد ملت روس هم ديدم. بر خلاف اون‌چه كه از اين جماعت مي‌گن، به نظر من مردماني خون‌گرم، با محبت و دوست‌داشتني هستن ولي از اون‌جايي كه به خاطر مانع زبان نمي‌شه باهاشون ارتباط بر قرار كرد، عملا ممكنه غيرقابل‌تحمل به نظر برسن. احساس مي‌كنم در شرايطي با زبان مشترك هم كساني كه خوب صحبت مي‌كنن خون‌گرم تر به نظر مي‌رسن در حالي كه ممكنه كساني باشن كه خون‌گرم باشن، خوش‌صحبت نباشن، خون‌گرم به نظر نرسن.

(1) Hello
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:27 قبل از ظهر | لینک  | 

از اين به بعد قصد دارم كمي از تجربه‌هاي چند روز گذشته در شهر آنكارا بنويسم. لطفا غر نزنين كه اين "يكي از چهار نفر" ما رو خفه كرد بس كه نوشت. اگه چيزي مي‌نويسم تنها براي افزايش سطح سواد و درك شما خوانندگان عزيز هست. بخونين و استفاده ببرين.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:24 قبل از ظهر | لینک  | 

و اینک ادامه ماجرا ...
گفته بودم که استاد راهنما دست من رو گذاشت توی پوست گردو و بعد از رد کردن پرونده من رفت به یه مسافرت دو هفته ای. من هم افتادم دنبال کارهایی که می شد انجام داد.
اول رفتم دفتر تحصیلات تکمیلی. پرونده دفاع من بعد از امضای معاون تحصیلات تکمیلی دانشکده باید ارسال می شد برای معاون تحصیلات تکمیلی پردیس فنی. برای این کار باید فرم نمره من شماره نامه و مهر می خورد. اینجا هم از شانس من اتفاق جالبی افتاده بود.
سیستم اداری دانشگاه تهران داره کامپیوتری می شه. اسم این فرآیند اعجاب انگیز هم «اتوماسیونه». از شانس من از اول اون هفته دبیرخانه دانشکده برق «بفرموده» تمام دفترهای مراسلات رو جمع و بایگانی کرده بود و دیگه شماره نامه دستی نمی زد. یعنی این که دستور رسیده بود که باید تمام کارها از طریق اتوماسیون انجام بشه. تا اینجا که خیلی خوبه. اشکال کار این بود که مسئول محترم می گفت «هنوز فرم نمره دفاع، توی سیستم اتوماسیون تعریف نشده!!! و من نمی تونم این فرم رو وارد کنم». یعنی این که فرم نمره من رو نمی شد رد کنن: نه به صورت دستی و نه از طریق اتوماسیون. من آخرش نفهمیدم کدوم آدم با فهم و کمالی دستور داده بود که سیستم دستی پیش از تکمیل شدن سیستم اتوماسیون برچیده بشه!!! احتمالا از رئیس روسایی بوده که می خواسته پز بده که سیستم ما دیگه تماما اتوماتیک شده!!!
خوب از موضوع پرت شدم. برگردم سر اینکه منشی های دانشکده جلسه اضطراری تشکیل دادن که چه کنیم. یه پیشنهاد این بود که فرم رو بدن تعریف بشه، ولی تجربیات قبلی نشون می داد که این کار کم کم ده روز زمان می بره. یه پیشنهاد دیگه این بود که یه دفتر الکی درست کنن و موقتا فرم نمره ها رو به صورت دستی از یک شماره بزنن. این پیشنهاد تصویب شد ولی در عمل پیاده نشد.
اتفاقی که افتاد این بود که معاون تحصیلات تکمیلی دانشکده راه حل بهتری پیدا کرده بود. اون از طریق سیستم اتوماسیون یه نامه برای معاون پردیس فنی می فرستاد که:
«معاون محترم پردیس فنی...
قربانت بروم الهی.
به پیوست فرم نمره آقای فلانی ارسال می گردد...»
بدین ترتیب بالاخره مشکل بعد از گذشت یک هفته! با ایده آقای معاون حل شد و نمرات ما ارسال شد.
این یک هفته، با این که کار من گره خورده بود ولی آب تو دلم تکون نخورد، چون فرقی به حال من نمی کرد. در هر حال استاد راهنمای من مسافرت بود، ضرب المثل:
دست من کوتاه و خرما بر نخیل ...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 12:26 بعد از ظهر | لینک  | 

اين جا خارج است. در اين جا حتا به اوركات هم مي‌توان وصل شد.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:14 بعد از ظهر | لینک  | 

این دانش آموخته شدن من داستان یک ماراتن طولانیه که برای عبرت سایرین تصمیم گرفتم آپ کنم.
داستان از اونجایی شروع شد که از یکی دانشگاههای کانادا پذیرش گرفتم. ترم جدید در این دانشگاه حدود دهم شهریورماه آغاز می شه.
من که عادت دارم کارهام همه سر وقت و به موقع باشه از اواسط بهار شروع کردم به برنامه ریزی که کی باید چی کار کنم.
استاد راهنمای من قرار بود دو هفته آخر تیر ماه رو برای کنفرانس بره خارج از کشور. نظرش این بود که من بعد از برگشتنش دفاع کنم، یعنی اوایل مرداد ماه. من هر جور حساب کردم دیدم اون طوری نمی شه. خلاصه استاد راهنما رو مجاب کردم که قبل رفتنش دفاع کنم.
از اواسط خردادماه با تمام توان شروع به نوشتن پایان نامه کردم و تقریبا هفته اول تیر کار پایان نامه تمام بود.
برای دفاع باید اساتیدی دعوت می شدند. از قضا هر چه دانشکده استاد انتخاب می کرد، همه شون مسافرت بودن و برای دفاع من «استاد گیر نمیومد». بالاخره با هزار بدبختی یکشنبه هیجده تیرماه مصادف با بازی فینال جام جهانی موفق شدم که دفاع کنم. دفاع خوبی بود، نمره ام هم خوب شد. آخر همون هفته قرار بود استادم بره سفر.
بعد از دفاع، استاد راهنما باید پرونده دفاع رو امضا کنه و بده دفتر تحصیلات تکمیلی. من که دفاع خوبی داشتم و جوابهای دندان شکنی به اساتید داور داده بودم، صبح روز بعد خوشحال و خندان رفتم دفتر تحصیلات تکمیلی که کارهای دانش آموختگی رو شروع کنم. وقتی دیدم پرونده ام اونجا نیست کلی خورد تو ذوقم. یک راست رفتم سراغ استاد راهنمام. چشمتون روز بد نبینه. این استاد راهنمای من تمام جلسه دفاع نشسته بود ایرادات نامربوط داورها رو (که من همه رو جواب داده بودم) یادداشت کرده بود و پاشو کرده بود توی یه کفش که تو باید اینها رو توی پایان نامه تغییر بدی تا من پرونده ات رو رد کنم.
از همون روز بود که احساس من نسبت به استاد راهنمام تغییر کرد. آخه می دونید، من برای دانش آموختگی چند تا امضا دیگه هم از استادم می خواستم و تصمیم داشتم این امضاها رو ظرف اون یه هفته ازش بگیرم. هی هی هی...
نشون به او نشونی که تا آخرین روز اون هفته که می خواست بره پرونده من رو رد نکرد و این شد که من بعد از صحافی کردن پایان نامه مجبور شدم دو هفته منتظر بشینم تا آقا برگرده و من چهار تا دونه امضا ازش بگیرم.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 6:20 بعد از ظهر | لینک  | 

اين‌جا آنكارا
شهري قشنگ (البته بر خلاف تصور قبلي) با خيابون‌هايي با پياده‌روهاي آجرفرش و مردمي گرم و خوش اخلاق (و البته عملا بدون آشنايي با زبان انگليسي).

پيشنهاد: به پيش‌زمينه‌هاي ذهني در مورد مكاني كه سفر مي‌كنين زياد تكيه نكنين.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 12:29 بعد از ظهر | لینک  | 

این لینک رو یکی از دوستان برای من offline گذاشته بود. دیدم تا دیر نشده ازش استفاده بکنید!

July 4th until August 11th, 2006 Download your selections from 1/3 million eBooks. http://www.worldebookfair.com/
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 2:44 قبل از ظهر | لینک  | 

اندازۀ عکس بزرگتر از اون چیزیه که در این صفحه می بینین. اگه اونو در یک صفحه دیگه باز کنین می تونین در اندازۀ واقع تماشاش کنین.

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:9 قبل از ظهر | لینک  | 

دیشب بچه های کارشناسی ورودی 81 برای دوره شون جشن فارغ التحصیلی گرفته بودن. برنامه های خیلی متنوعی داشتن. از تعریف خاطره گرفته تا انتخاب «ترین» ها مثل باهوش ترین، پاچه خوارترین، شاکی ترین .... کلی فیلم و عکس هم نشون دادن. از خوابگاه، از اردوهاشون، از برنامه هاشون، از همه چی. من از اون جایی که حل تمرین کنترل خطی بودم و کنترل خطی یه کلاس بیشتر نبود، تقریبا بیشتر بچه های این دوره رو یا به اسم یا به قیافه می شناسم.

هیچی می خواستم بگم که هم کلی کیف کردم و هم یه کم حسودیم شد!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 9:32 قبل از ظهر | لینک  | 

بچه‌ها در يك بازه‌ي زماني سني (مثلا دوازده تا نوزده سال) حاضر نيستن حرف گوش كنن و بزرگ‌ترها هم در يك بازه‌ي زماني ديگه (مثلا پنجاه سال به بالا).
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 1:1 بعد از ظهر | لینک  | 

از وقتي كه دارم به زمان رفتن‌ام نزديك‌تر و نزديك‌تر مي‌شم احساس مي‌كنم كه روزگار هم دست به كار شده كه اين جابه‌جايي رو راحت‌تر انجام بده.

در آزمايشگاه كار زيادي ندارم و ديگه خودم رو شخص چندان مهم و تاثيرگذاري نمي‌دونم. بي‌حوصله شدم و گويا كه تنها راه پيش رو كه دارم رفتنه....

بايد امشب بروم....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 12:56 بعد از ظهر | لینک  | 
//main2
//main
 

website tracking