پنجشنبه سی ام شهریور 1385
اینجا همه چی قفل و بست داره. ال سی دی من به میز قفل شده. کامپیوترم هم همین طور.
این تازه خوبشه. تری ها (جا کاغذی ها)ی پرینتر به خودش قفل شدن (سه تا جا کاغذی داره) و خودش هم به میز قفل شده. درِ آزمایشگاه قفل (الکترونیک) داره. طبقه قفل (الکترونیک) داره. ساختمون قفل (الکترونیک) داره. مثل این آزمایشگاههای نظامی تو فیلمهاست. یه جا که بخوای بری باید کارتت رو هزار جا بکشی!؟
این تازه خوبشه. تری ها (جا کاغذی ها)ی پرینتر به خودش قفل شدن (سه تا جا کاغذی داره) و خودش هم به میز قفل شده. درِ آزمایشگاه قفل (الکترونیک) داره. طبقه قفل (الکترونیک) داره. ساختمون قفل (الکترونیک) داره. مثل این آزمایشگاههای نظامی تو فیلمهاست. یه جا که بخوای بری باید کارتت رو هزار جا بکشی!؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 4:41 قبل از ظهر | لینک
|
پنجشنبه سی ام شهریور 1385
مهاجران به کانادا فرهنگ های خودشون رو حفظ کردن. زیرفرهنگ ها کاملا مشهودن.
خوب بی اعتنایی به قانون هم جزیی از بسیاری از اونهاست.
خوردن و آشامیدن در اتوبوسها ممنوعه و جریمه هم داره ولی ...
روی صندلیها و پنجره های اتوبوسها یادگاریه که نوشته شده!
اما خوب صف رو رعایت می کنن. بجز صف اتوبوس که گاهی خر تو خر میشه. مثل صفهای خودمون تو ایران.
راستی خلط هم تو خیابون میندازن!
البته می گن ونکوور جزو شهرهای خوب کاناداست!!!
به هر حال از ایران بهتره. خیلی!
خوب بی اعتنایی به قانون هم جزیی از بسیاری از اونهاست.
خوردن و آشامیدن در اتوبوسها ممنوعه و جریمه هم داره ولی ...
روی صندلیها و پنجره های اتوبوسها یادگاریه که نوشته شده!
اما خوب صف رو رعایت می کنن. بجز صف اتوبوس که گاهی خر تو خر میشه. مثل صفهای خودمون تو ایران.
راستی خلط هم تو خیابون میندازن!
البته می گن ونکوور جزو شهرهای خوب کاناداست!!!
به هر حال از ایران بهتره. خیلی!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 4:40 قبل از ظهر | لینک
|
پنجشنبه سی ام شهریور 1385
There were three of us this morning
I'm the only one this evening
but I must go on;
the frontiers are my prison.
I'm the only one this evening
but I must go on;
the frontiers are my prison.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 1:52 قبل از ظهر | لینک
|
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385
از چيزي ناراحت ميشن تعطيل ميكنن، از چيزي خوشحال ميشن باز هم تعطيل ميكنن. از چيزي ناراضي باشن تعطيل ميكنن و براي نشون دادن رضايت باز هم تعطيل ميكنن. وقتي هم كه مملكت ميخواد تعطيليهاي كمرشكناش رو كم كنه و كمي هم كار بكنه، اعتراض ميكنن و نميذارن و مملكت هم همچنان در تعطيلي سپري ميكنه.
پيشنهاد ميكنم به منظور فعال بودن هر چه بيشتر و عكسالعمل مناسب و دائمي در مقابل دنياي امروز براي هميشه تعطيلش كنن.
پيشنهاد ميكنم به منظور فعال بودن هر چه بيشتر و عكسالعمل مناسب و دائمي در مقابل دنياي امروز براي هميشه تعطيلش كنن.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 11:43 قبل از ظهر | لینک
|
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385
از اون لحاظ اگه به قضیه نگاه کنیم، هر کاری محتاج وسایلی است.
مثلا آب خوردن که به عنوان ساده ترین کار مصطلح شده، کمِ کم احتیاج داره به آب، به عنوان یکی از اجزای تفکیک ناپذیر برای اثبات حدوث!!!
بگذریم.
خوندن مطالب وبلاگ احتیاچ داره به یک کامپیوتر متصل به شبکه.
پست کردن مطلب در وبلاگ علاوه بر این احتیاج داره به سیستم عاملی که بشه توش فارسی نوشت.
در توضیح باید اضافه کنم که ویندوز روی کامپیوتر حقیر دو کی بود و من به ایکس پی ارتقاش دادم. چشمتون روز بد نبینه. رجیستریش به هم ریخته و هیچ کدوم از سرویس ها موقعی که بالا میاد اجرا نمیشن! باید دستی برم سرویسها رو یکی یکی فعال کنم تا بتونم به شبکه وصل بشم، هارد یو اس بی ام رو بشناسه ....
از بد روزگار ادمین (اگه تونستید کلمه قبلی رو بخونید!) مبارک هم تعطیلات تشریف دارند تا مه اکتبر!
به هر حال با این وضعیت قاراش میش، همین یه مو هم از ما غنیمته!
و البته در مورد عکس باید گفت که علاوه بر همه اینها احتیاج به وسیله دیگری هم داره به اسم دورباین دودویی. که البته خرید اون در حال حاضر با وضعیت اقتصادی حقیر مناسبت چندانی نداره.
بنابر آنچه گفته شد می توان نتیجه گرفت که پاییز فصل زیبایی است در ونکوور. حتی اگر باران ببارد
مثلا آب خوردن که به عنوان ساده ترین کار مصطلح شده، کمِ کم احتیاج داره به آب، به عنوان یکی از اجزای تفکیک ناپذیر برای اثبات حدوث!!!
بگذریم.
خوندن مطالب وبلاگ احتیاچ داره به یک کامپیوتر متصل به شبکه.
پست کردن مطلب در وبلاگ علاوه بر این احتیاج داره به سیستم عاملی که بشه توش فارسی نوشت.
در توضیح باید اضافه کنم که ویندوز روی کامپیوتر حقیر دو کی بود و من به ایکس پی ارتقاش دادم. چشمتون روز بد نبینه. رجیستریش به هم ریخته و هیچ کدوم از سرویس ها موقعی که بالا میاد اجرا نمیشن! باید دستی برم سرویسها رو یکی یکی فعال کنم تا بتونم به شبکه وصل بشم، هارد یو اس بی ام رو بشناسه ....
از بد روزگار ادمین (اگه تونستید کلمه قبلی رو بخونید!) مبارک هم تعطیلات تشریف دارند تا مه اکتبر!
به هر حال با این وضعیت قاراش میش، همین یه مو هم از ما غنیمته!
و البته در مورد عکس باید گفت که علاوه بر همه اینها احتیاج به وسیله دیگری هم داره به اسم دورباین دودویی. که البته خرید اون در حال حاضر با وضعیت اقتصادی حقیر مناسبت چندانی نداره.
بنابر آنچه گفته شد می توان نتیجه گرفت که پاییز فصل زیبایی است در ونکوور. حتی اگر باران ببارد
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:47 بعد از ظهر | لینک
|
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385
از بسياري از دوستانام دور شدم. هرچند كه اين دوري تنها يك دوري از نظر مكان بوده، اما مطمئن نيستم كه تنها محدود به دوري مكاني مونده باشه. وقتي كه از دوستانام دور ميشم، حتا اگه تنها مكاني باشه، اتفاقات ديگهاي هم داره ميافته. از زماني كه دو نفر حرف مشتركي براي زدن نداشته باشن، اون رابطه از بين رفته و زندگي در محيطهاي جداگانه هم حتما مشكل نبود حرف مشترك رو ايجاد ميكنه.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:55 بعد از ظهر | لینک
|
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385
چند شب پيش يكي ديگه از چهار نفر هم ايران رو ترك كرد و به كانادا پيوست. الان چهار نفر هستيم كه به صورت مساوي در دو گوشهي جهان تقسيم شديم.
زماني رفتن و ترك كردن دوستانام برام خيلي آزاردهنده بود و به ازاي هر دوري دوستان به مقدار زيادي اذيت ميشدم و تحت تاثير ميبودم. احساس ميكنم به مرور زمان پوستم كلفتتر و كلفتتر شده و نسبت به رفتن ديگران از اين آب و خاك، حساسيتام رو از دست دادهام. گويا اين هم مثل بقيهي چيزهاي زندگيه كه با تكرار ميشه بهشون عادت كرد. ولي... ولي اين نشونهي بدي نيست؟...
يك نفر از چهار نفر و يكي ديگه از چهار نفر!
خداحافظ....
يك نفر از چهار نفر
شهريور هشتاد و پنج
زماني رفتن و ترك كردن دوستانام برام خيلي آزاردهنده بود و به ازاي هر دوري دوستان به مقدار زيادي اذيت ميشدم و تحت تاثير ميبودم. احساس ميكنم به مرور زمان پوستم كلفتتر و كلفتتر شده و نسبت به رفتن ديگران از اين آب و خاك، حساسيتام رو از دست دادهام. گويا اين هم مثل بقيهي چيزهاي زندگيه كه با تكرار ميشه بهشون عادت كرد. ولي... ولي اين نشونهي بدي نيست؟...
يك نفر از چهار نفر و يكي ديگه از چهار نفر!
خداحافظ....
يك نفر از چهار نفر
شهريور هشتاد و پنج
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:52 بعد از ظهر | لینک
|
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385
اوريانا فالاچي خبرنگار و روزنامهنگار و نويسنده و خيلي چيزهاي ديگه... در گذشت.
در حال حاضر با خيلي از عقايد اوريانا فالاچي مخالف هستم و به نظرم در خيلي از موارد افراطي بوده. اما از طرفي بايد اعتراف كنم كه قسمت عمدهاي از مطالعات من رو نوشتههاي اوريانا فالاچي تشكيل ميداده به خصوص در زماني كه مستعد بيشترين شكلگيري ذهني و روحي بودم. شايد اين طور بگم كه افكار و عقايد اوريانا فالاچي در خيلي از موارد براي من يك عقيدهي پايهي اوليه ايجاد كردن و يا به نوعي يك تكون به افكار من داد و بعد از مدتي ديگه من مستقل شدم و ديگه نوشتههاي اين نويسندهي مرحوم براي من راضيكننده نبودن.
يكي از بزرگترين اثرات اين نويسنده كتاب زندگي جنگ و ديگر هيچ بود كه صادقانه اعتراف ميكنم كه هنوز هم (با وجود اختلاف عقيده با فالاچي) يكي از بهترين كتابهايي بوده كه در عمرم خوندم.
به هر حال ازش به نيكي ياد ميكنم... روحش شاد....
در حال حاضر با خيلي از عقايد اوريانا فالاچي مخالف هستم و به نظرم در خيلي از موارد افراطي بوده. اما از طرفي بايد اعتراف كنم كه قسمت عمدهاي از مطالعات من رو نوشتههاي اوريانا فالاچي تشكيل ميداده به خصوص در زماني كه مستعد بيشترين شكلگيري ذهني و روحي بودم. شايد اين طور بگم كه افكار و عقايد اوريانا فالاچي در خيلي از موارد براي من يك عقيدهي پايهي اوليه ايجاد كردن و يا به نوعي يك تكون به افكار من داد و بعد از مدتي ديگه من مستقل شدم و ديگه نوشتههاي اين نويسندهي مرحوم براي من راضيكننده نبودن.
يكي از بزرگترين اثرات اين نويسنده كتاب زندگي جنگ و ديگر هيچ بود كه صادقانه اعتراف ميكنم كه هنوز هم (با وجود اختلاف عقيده با فالاچي) يكي از بهترين كتابهايي بوده كه در عمرم خوندم.
به هر حال ازش به نيكي ياد ميكنم... روحش شاد....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:45 بعد از ظهر | لینک
|
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385
و خداوند قهوه را آفريد تا انسان بنوشد و اقرار نمايد كه تبارك الله احسن الخالقين....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 3:47 بعد از ظهر | لینک
|
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385
زمان: یکی از همین روزها
مکان: یکی از اتوبوسهای شهر ونکوور
نمای خارجی: مغازه هایی که تابلوهایشان به دو زبان نوشته شده است:
«انگلیسی و چینی»
«انگلیسی و هندی»
«انگلیسی و ژاپنی»
«انگلیسی و عربی»
«انگلیسی و فارسی»
...
نمای داخلی (صدای صحنه):
دو نفر روی صندلیهای جلو به چینی صحبت می کنند.
دو نفر روی صندلیهای عقب به هندی صحبت می کنند.
چند نفری که در راهرو اتوبوس ایستاده اند به فارسی صحبت می کنند.
آنچه که اصلا شنیده نمی شود انگلیسی و فرانسه است!
مکان: یکی از اتوبوسهای شهر ونکوور
نمای خارجی: مغازه هایی که تابلوهایشان به دو زبان نوشته شده است:
«انگلیسی و چینی»
«انگلیسی و هندی»
«انگلیسی و ژاپنی»
«انگلیسی و عربی»
«انگلیسی و فارسی»
...
نمای داخلی (صدای صحنه):
دو نفر روی صندلیهای جلو به چینی صحبت می کنند.
دو نفر روی صندلیهای عقب به هندی صحبت می کنند.
چند نفری که در راهرو اتوبوس ایستاده اند به فارسی صحبت می کنند.
آنچه که اصلا شنیده نمی شود انگلیسی و فرانسه است!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 2:4 قبل از ظهر | لینک
|
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385
در ايران عزيز هر شب سريال نرگس پخش ميشه (اين قسمت رو براي آشنايي دوستان مقيم خارج از كشور گفتم). بعد از نرگس برنامهاي نشون ميده كه پليس مخفي در جادهها و بزرگراهها حركت ميكنه و متخلفها رو نگه ميداره و ظاهرا هم ماشينشون رو به پاركينگ منتقل ميكنه. با ديدن اين برنامه، به ازاي هر بار ديدن صحنهي عذاب دادن متخلف، احساس ميكنم دلم خنك ميشه. از رانندگيهاي مردمام كه خيري نديدم. دست كم دلم به اين خوشه كه اين جوري داره انتقام من گرفته ميشه. از كل عذابهاي بيست و چند سال گذشته اين يك مورد هم سهم ما بود....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 5:52 بعد از ظهر | لینک
|
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385
حقيقتا با بعضيها تفاوت فاز فاحشي دارم...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 12:54 بعد از ظهر | لینک
|
دوشنبه بیستم شهریور 1385
روزنامهي شرق رو بستند.
الان تنها كاري كه از دستم برمياد لعن و نفرينه و بعيد ميدونم بعدا هم كاري غير از اين از دستم بربياد (خداكنه اين چسمثقال وبلاگ ما رو نبندن).
الان تنها كاري كه از دستم برمياد لعن و نفرينه و بعيد ميدونم بعدا هم كاري غير از اين از دستم بربياد (خداكنه اين چسمثقال وبلاگ ما رو نبندن).
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 4:14 بعد از ظهر | لینک
|
دوشنبه بیستم شهریور 1385
در شرايط فعلي چيزي كه خيلي من رو آروم ميكنه يادآوري اين هست كه شرايط فعلي مملكت، از حكومت و رئيس جمهور گرفته تا وزير و مدير و كاركنان، خواست دقيق ملت ايران بوده. گروهي از مردم با راي دادن به رئيس جمهور در اين انتخاب شركت داشتن و گروهي از مردم هم با راي ندادن به هيچ كس (و به خيال خودشون تحريم انتخابات). به هر حال خوشحال هستم كه اين همون چيزي بوده كه ملت ايران خودشون خواستن و همين براي من كمي بار دلسوزي براي شرايط مملكت رو سبك ميكنه.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 10:12 قبل از ظهر | لینک
|
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385
شبكهي خبر دماي شهرهاي مذهبي رو نشون ميداد مثل مكه، مدينه، بيتالمقدس، نجف، كاظمين، كربلا و حتا مشهد. نكتهي جالبي كه به نظرم رسيد اين بود كه دماي همگي به نسبت بالا بود (تقريبا از سي و هفت تا چهل و پنج درجهي سانتيگراد). اگر بخوايم مساله رو ساده كنيم شايد بتونيم بگيم كه رشد مذهب شايد بيارتباط به دماي منطقه نباشه. مثلا بگيم كه با كمي چشمپوشي، اسلام در دماهاي بين سي و هفت تا چهل و پنج درجه سانتيگراد بيشترين رشد رو داره و مسيحيت بهترين رشدش رو از دماي بيست تا سي و دو درجه سانتيگراد داره.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 10:16 قبل از ظهر | لینک
|
شنبه هجدهم شهریور 1385
در جشنهاي نيمهي شعبان كه در تلويزيون ميبينم، يكي از عمدهترين برنامههايي كه پخش ميشه مداحي هست كه گروهي (عمدتا با ظاهرهاي ساده) در مقابل يك مداح نشستن و مداح عملا داره عربده ميكشه و ملت هم دست ميزنن. كاري به اين موضوع ندارم كه اينها جشنشون رو به چه شكل برگزار ميكنن. فقط دوست دارم به اين گروه بگم كه همون اندازه كه رقصيدن من براي ابراز شاديام براي شما مسخره است، عربده كشيدن شما هم براي شادي، در نظر من مسخره است. گوش كردن شما به سخنراني به عنوان شادي، براي من مسخره است. شنيدن يك مداحي كه احتمالا به روضهي اباعبدالله هم ختم ميشه به عنوان جشن براي من مسخره است. نمايش مسجد جمكران و غبارروبياش به عنوان جشن و شادي و سرور براي من مسخره است. ديدن برنامهي تلويزيوني كه در اون چند مرد با رفتارهاي همجنسبازگون به دست هم گل ميدن و شوخيهاي واهي و خندههاي ساختگي ميكنن براي من مسخره است و در نهايت نورافشاني حكومتي كه با مالياتهاي من برپا شده هم برام مسخره است.
تمام اينها رو گفتم كه بگم خيلي از چيزهايي كه شما انجام ميدين هم براي من مسخره و غيرموجه هستن و نميتونم دركشون كنم ولي باز هم كاري ندارم و حرفي هم ندارم. همين كه ميبينم كه شاد هستين و توي عالم خودتون دارين لذت ميبرين خوشحالام!... فقط يه لطف بكنين و وقتي كه من هم براي شروع زندگي مشتركام مراسم جشن و عروسي به سبك خودم ميگيرم و مزاحم كسي هم نيستم، من رو به حال خودم بذارين و اجازه بدين من هم به سبك خودم شاد باشم. همين!
تمام اينها رو گفتم كه بگم خيلي از چيزهايي كه شما انجام ميدين هم براي من مسخره و غيرموجه هستن و نميتونم دركشون كنم ولي باز هم كاري ندارم و حرفي هم ندارم. همين كه ميبينم كه شاد هستين و توي عالم خودتون دارين لذت ميبرين خوشحالام!... فقط يه لطف بكنين و وقتي كه من هم براي شروع زندگي مشتركام مراسم جشن و عروسي به سبك خودم ميگيرم و مزاحم كسي هم نيستم، من رو به حال خودم بذارين و اجازه بدين من هم به سبك خودم شاد باشم. همين!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:0 بعد از ظهر | لینک
|
شنبه هجدهم شهریور 1385
در تلويزيون تصاويري مربوط به سالروز هفدهم شهريور رو نشون ميداد. فقط متوجه نشدم كه وسط شهريور ملت چرا كاپشنهاي به اين كلفتي پوشيدن؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 1:20 قبل از ظهر | لینک
|
شنبه یازدهم شهریور 1385
خواستید شجاعت خود را قاب کنید و به همگان نشان دهید، ولی چیزی که ما دیدیم حماقت بود و نه شجاعت، حماقتِ بر طبل ارزش های به قول خود انقلابی کوفتن و چه آسان دشمن درست کردن و با دشمن و انسان به مبارزه برخواستن و خلاف رودخانه شناکردن. و چه افسوس ها که نفهمیدید انقلاب حادثه است و نه جریان و ما را هنوز هم نگاه داشته اید در بربریت سنت گرایی و هویت اندیشی و دریغ از اندیشه ای تازه...
براي خوندن اصل مطلب مراجعه كنين به نوشتههاي بسيار زيباي اين جوون.
براي خوندن اصل مطلب مراجعه كنين به نوشتههاي بسيار زيباي اين جوون.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 10:33 قبل از ظهر | لینک
|
شنبه یازدهم شهریور 1385
پدرها و مادرهاي عزيز!
لطفا توجه داشته باشين كه بچههاي شما تنها بچه هستن و نه بيشتر. بچههاي شما محرم راز شما نيستن و ظرفيت خيلي چيزها رو ندارن. در مطرح كردن گروهي از مسايل شخصي با بچهها دقت كنين كه در مورد اكثر اون مسايل، احتمالا شما راهحلهايي هم براي اون مسايل سراغ دارين و يا اگر هم سراغ ندارين حتما ميدونين كه اون مساله اونقدرها هم مهم نيست و در نهايت به نوعي حل ميشه اما بچهها حتا اين رو هم نميفهمن و در واقع از مساله چيزي نميفهمن. تنها چيزي كه ميدونن (يا به عبارتي فكر ميكنن) اينه كه هر مشكلي پتانسيل اين رو داره كه زندگيشون رو با خطر جدي مواجه كنه....
لطفا توجه داشته باشين كه بچههاي شما تنها بچه هستن و نه بيشتر. بچههاي شما محرم راز شما نيستن و ظرفيت خيلي چيزها رو ندارن. در مطرح كردن گروهي از مسايل شخصي با بچهها دقت كنين كه در مورد اكثر اون مسايل، احتمالا شما راهحلهايي هم براي اون مسايل سراغ دارين و يا اگر هم سراغ ندارين حتما ميدونين كه اون مساله اونقدرها هم مهم نيست و در نهايت به نوعي حل ميشه اما بچهها حتا اين رو هم نميفهمن و در واقع از مساله چيزي نميفهمن. تنها چيزي كه ميدونن (يا به عبارتي فكر ميكنن) اينه كه هر مشكلي پتانسيل اين رو داره كه زندگيشون رو با خطر جدي مواجه كنه....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 0:3 قبل از ظهر | لینک
|
جمعه دهم شهریور 1385
کیتاب رها گشی امزا
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 6:16 قبل از ظهر | لینک
|
جمعه دهم شهریور 1385
مدت زمان زيادي عادت داشتم كه در مورد موارد ناخوشايند دور و برم به دويست جا زنگ بزنم و پيگيري كنم تا برطرف بشه. زماني در نزديكي خونهمون يك تيكه از خيابون بود كه ورود ممنوع بود ولي تعداد خيلي زيادي از رانندهها اون خيابون رو در جهت خلاف رد ميكردن. براي اين كار به صد و نود و هفت زنگ زدم. پيغام گذشتم و گفتم كه در اين خيابون با اين آدرس ملت ورود ممنوع ميرن. لطفا كاري بكنين. خبري نشد. باز هم به صد و نود و هفت زنگ زدم و اين بار با يك متصدي صحبت كردم. مشخصات رو گفتم و گفتن كه رسيدگي ميكنن. خبري نشد. با شهرداري به شماره صد و سي هفت تماس گرفتم. باز هم اثري نداشت. باز هم با شهرداري صحبت كردم و متصدي گفت كه اگه ميخواي كه واقعا اثر بذاره بايد با سازمان ترافيك صحبت كني وگرنه شهرداري فايده نداره. با سازمان ترافيك تلفني صحبت كردم. گفتن كه بعدا پيگيري كن. بعدا پيگيري كردم و گفتن كه اگه ميتوني يه كروكي و يك نامه به ما بده كه اينجا هم شماره كني كه بتوني پيگيري كني. همين كار رو كردم و يك نامه به همراه كروكي محل به خود سازمان ترافيك بردم. بعد از مدتي ديدم كه يك پليس پايينتر از همون محل گذاشتن و ماشينها رو جريمه ميكنه. دست كم ديدن اين صحنه براي من خيلي لذتبخش بود. كمي بعدتر از پليس تماس گرفتن و گفتن كه شما چنين چيزي خواسته بودين. حالا راضي هستين؟ من هم گفتم بعله!
موردي كه گفتم تنها يك مورد از چندين مورد بود كه براي نمونه و نشون دادن اين كه بعضي از اين كارها تا چه اندازه پيگيري نياز داشتهان نوشتم. براي ماشين پليسي كه بدون نوبت بنزين زده بود به پليس زنگ زدم، براي آسفالتي كه در مسير خونهمون كنده بودن و ديگه درست نكردن به شهرداري زنگ زدم، در اعتراض به عدم توقف رانندهي اتوبوس در ايستگاه به شركت واحد زنگ زدم، براي پليسي كه در شب چهارشنبه سوري برخورد بدي كرده بود به پليس زنگ زدم، در مورد جبههگيري و ناسيوناليسم افراطي مزدك ميرزايي، گزارشگر فوتبال به صدا و سيما زنگ زدم، براي داربستي كه درست روي پل عابر نصب شده بود و پاي خودم يك بار محكم بهش خورده بود به شهرداري زنگ زدم، براي اتوبوسي كه بليت اضافه گرفته بود به شركت واحد زنگ زدم، براي (...) كه كارش (...) بود به (...) زنگ زدم (لطفا اين گزينه رو به هزار و يك دليل سانسور شده فرض كنين)، براي فروشندهي شير كه شيرهاي سوبسيددار رو عادلانه توزيع نميكرد به تعزيرات زنگ زدم و هزار و يك مورد ديگه مشابه به اين رو قبلا در رزومهام داشتهام.
بايد اعتراف كنم كه در خيلي از موارد پيگيريها من ناموفق بودم. اما از طرف ديگه حداقل تاثيري كه اين كار روي من ميذاشت اين بود كه در مورد نارساييهاي پيرامونام كمي كمتر از قبل خودخوري ميكردم و در واقع به من كمك ميكرد موضوعاتي رو از ذهنم خارج كنم كه زماني باعث اذيت و آزار من ميشدن. از اين به بعد احساس ميكردم كه من وظيفهام رو در مقابل اون مساله انجام دادم و ديگه اون اهميت قبلي رو براي من نداشت. در هر حال مدتي هست كه نسبت به اين مساله بيتفاوت يا كمتفاوت شدهام. شايد قسمتياش به خاطر مقداري سرخوردگي از عدم تناسب بين ميزان تلاش و ميزان پاسخي كه ميگرفتم و شايد هم قسمتياش به اين خاطر كه ديگه خودم رو رفتني ميدونم و از ساكنان اين محدوده انتظار دارم كه خودشون به دنبال بهتر كردن محيط زندگي خودشون باشن.
و اما تازگي با ديد جديدي آشنا شدم: برادر من ميگه كه همين فرايند زنگ زدن و پيگيري كردن براش آزاردهنده است و گاهي (يا حتا اكثر مواقع) ترجيح ميده كه مشكل رو تحمل كنه اما اين طور پيگيريها رو انجام نده. كار من رو اونقدري كه خودم مثبت ميدونستم مثبت نميدونه و از نظر اون شايد كمي احمق بودم كه براي مسايل دور و برم تا اين اندازه پيگيري ميكردم.
و من در حال حاضر در حيرت فلسفي به سر ميبرم....
موردي كه گفتم تنها يك مورد از چندين مورد بود كه براي نمونه و نشون دادن اين كه بعضي از اين كارها تا چه اندازه پيگيري نياز داشتهان نوشتم. براي ماشين پليسي كه بدون نوبت بنزين زده بود به پليس زنگ زدم، براي آسفالتي كه در مسير خونهمون كنده بودن و ديگه درست نكردن به شهرداري زنگ زدم، در اعتراض به عدم توقف رانندهي اتوبوس در ايستگاه به شركت واحد زنگ زدم، براي پليسي كه در شب چهارشنبه سوري برخورد بدي كرده بود به پليس زنگ زدم، در مورد جبههگيري و ناسيوناليسم افراطي مزدك ميرزايي، گزارشگر فوتبال به صدا و سيما زنگ زدم، براي داربستي كه درست روي پل عابر نصب شده بود و پاي خودم يك بار محكم بهش خورده بود به شهرداري زنگ زدم، براي اتوبوسي كه بليت اضافه گرفته بود به شركت واحد زنگ زدم، براي (...) كه كارش (...) بود به (...) زنگ زدم (لطفا اين گزينه رو به هزار و يك دليل سانسور شده فرض كنين)، براي فروشندهي شير كه شيرهاي سوبسيددار رو عادلانه توزيع نميكرد به تعزيرات زنگ زدم و هزار و يك مورد ديگه مشابه به اين رو قبلا در رزومهام داشتهام.
بايد اعتراف كنم كه در خيلي از موارد پيگيريها من ناموفق بودم. اما از طرف ديگه حداقل تاثيري كه اين كار روي من ميذاشت اين بود كه در مورد نارساييهاي پيرامونام كمي كمتر از قبل خودخوري ميكردم و در واقع به من كمك ميكرد موضوعاتي رو از ذهنم خارج كنم كه زماني باعث اذيت و آزار من ميشدن. از اين به بعد احساس ميكردم كه من وظيفهام رو در مقابل اون مساله انجام دادم و ديگه اون اهميت قبلي رو براي من نداشت. در هر حال مدتي هست كه نسبت به اين مساله بيتفاوت يا كمتفاوت شدهام. شايد قسمتياش به خاطر مقداري سرخوردگي از عدم تناسب بين ميزان تلاش و ميزان پاسخي كه ميگرفتم و شايد هم قسمتياش به اين خاطر كه ديگه خودم رو رفتني ميدونم و از ساكنان اين محدوده انتظار دارم كه خودشون به دنبال بهتر كردن محيط زندگي خودشون باشن.
و اما تازگي با ديد جديدي آشنا شدم: برادر من ميگه كه همين فرايند زنگ زدن و پيگيري كردن براش آزاردهنده است و گاهي (يا حتا اكثر مواقع) ترجيح ميده كه مشكل رو تحمل كنه اما اين طور پيگيريها رو انجام نده. كار من رو اونقدري كه خودم مثبت ميدونستم مثبت نميدونه و از نظر اون شايد كمي احمق بودم كه براي مسايل دور و برم تا اين اندازه پيگيري ميكردم.
و من در حال حاضر در حيرت فلسفي به سر ميبرم....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 0:56 قبل از ظهر | لینک
|
سه شنبه هفتم شهریور 1385
دوست من تنها دو عامل را در موفقيت و شكست در زندگي موثر ميداند: شانس و معدل
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 2:30 بعد از ظهر | لینک
|
شنبه چهارم شهریور 1385
سفر تنها خودش كه نيست بلكه خيلي حواشي شامل قبل و بعدش هم به همراهش هست.
من بنا نبود كه از سفرم برگردم و قرار بود كه سفرم به سفري يك ساله تبديل بشه (دست كم طبق فرضياتي كه از عوامل مختلف چيده بوديم). اما چنان شد كه مجبور به برگشت شدم. الان ميبينم كه عملا جاي چنداني براي من نمونده. گويا كه تنها قبل از رفتنام از مملكت براي من جا بوده و بعد از ترك من اون يه ذره جا هم پر شده. الان ديگه در خونه حتا براي لباسهام هم جايي نيست و گاهي احساس ميكنم كه خود من موجودي كمابيش زيادي هستم. در محل كار (كه الان برگشتم به اون جا) كار چنداني براي من نيست و باز هم احساس ميكنم كه بيرون رفتن من از اين جا خيلي وقت پيش انجام شده. با دوستان كه ملاقات ميكنم احساس ميكنم كه ملاقاتها كاملا خارج از برنامه اتفاق ميافتن. به اتوبوس كه سوار ميشم احساس ميكنم شهروندي افغاني هستم كه در ايران سوار اتوبوس ميشم.
به اين نتيجه رسيدم كه تنها جسم نيست كه در يك جا ساكنه. اين بار جسم من برگشت خورد، اما روحم، خواسته يا ناخواسته، مدتي هست كه از اين جا رفته....
من بنا نبود كه از سفرم برگردم و قرار بود كه سفرم به سفري يك ساله تبديل بشه (دست كم طبق فرضياتي كه از عوامل مختلف چيده بوديم). اما چنان شد كه مجبور به برگشت شدم. الان ميبينم كه عملا جاي چنداني براي من نمونده. گويا كه تنها قبل از رفتنام از مملكت براي من جا بوده و بعد از ترك من اون يه ذره جا هم پر شده. الان ديگه در خونه حتا براي لباسهام هم جايي نيست و گاهي احساس ميكنم كه خود من موجودي كمابيش زيادي هستم. در محل كار (كه الان برگشتم به اون جا) كار چنداني براي من نيست و باز هم احساس ميكنم كه بيرون رفتن من از اين جا خيلي وقت پيش انجام شده. با دوستان كه ملاقات ميكنم احساس ميكنم كه ملاقاتها كاملا خارج از برنامه اتفاق ميافتن. به اتوبوس كه سوار ميشم احساس ميكنم شهروندي افغاني هستم كه در ايران سوار اتوبوس ميشم.
به اين نتيجه رسيدم كه تنها جسم نيست كه در يك جا ساكنه. اين بار جسم من برگشت خورد، اما روحم، خواسته يا ناخواسته، مدتي هست كه از اين جا رفته....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 3:40 بعد از ظهر | لینک
|
