یکشنبه سی ام مهر 1385
به يك نفر با صلاحيت كافي براي كشيدن هزار و يك فرياد بر سر نيازمنديم.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 10:29 قبل از ظهر | لینک
|
شنبه بیست و نهم مهر 1385
عزيزاني كه اساوپي دارند و تجربهي نوشتن حداقل يك مورد را دارند، لطفا با نويسنده تماس بگيرند.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:32 بعد از ظهر | لینک
|
شنبه بیست و نهم مهر 1385
يك سوال دارم: وقتي كه شما خوابتون نميبره، غلت ميزنين يا غلط ميزنين يا قلت ميزنين يا قلط ميزنين؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 11:13 قبل از ظهر | لینک
|
شنبه بیست و نهم مهر 1385
چقدر کنفرانس CASCON جالب بود.
هرکی رو که پارسال این موقع تو اینتریت باهاش معاشرت کرده بودم رو دیدیم D:
هرکی رو که پارسال این موقع تو اینتریت باهاش معاشرت کرده بودم رو دیدیم D:
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 9:57 قبل از ظهر | لینک
|
شنبه بیست و نهم مهر 1385
حالم به هم ميخوره از اين موجودات نفهمي كه پشت ماشينشون مينويسن In support of our troops! ولي تا حالا شنيدن صداي انفجار بمب در دو خيابون اون طرفتر كه سهله، ديدن مرگ نزديكان به خاطر جنگ كه سهله، با چشم ديدن آسمون خطخطي شده از انواع ادوات جنگي و بمب و موشك كه سهله، حتا صداي انفجار يك ترقهي تهديدآميز رو هم نشنيدن!
آخه بيشعور! تو ميدوني جنگ چيه كه اينجا نوشتي "اين ساپورت آو اور تروپز" و حالا اومدي در فروشگاه به اين قشنگي خريد ميكني؟
آخه بيشعور! تو ميدوني جنگ چيه كه اينجا نوشتي "اين ساپورت آو اور تروپز" و حالا اومدي در فروشگاه به اين قشنگي خريد ميكني؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 0:43 قبل از ظهر | لینک
|
شنبه بیست و نهم مهر 1385
اوه!
بياختيار با صداي عبور هواپيماي جنگي از جا ميپرم. دو روز هست كه هواپيماهاي جنگي، يكي يكي يا در دستههاي چندتايي از بالاي سرمون عبور ميكنن. فاصلهي كمي از ما دارن. خود ديدن هواپيماها كمي هيجانزدهام ميكنه اما اين بار واقعا ترسيدم و شوك شدم. به بالكن رفتم. كاركنان دفتر مجتمع، با ماشين برقي روبازشون (كه معمولا با همين ماشين در مجتمع ميگردن)، به آرومي از جلوي خونه ردشدن در حالي كه داشتن با هم ميخنديدن. به اتاق برگشتم. هنوز ترسيده بودم. همسايهي روبهرويي، با يك شلواركوتاه و بدون هيچ بالاپوشي، همره با سگش قدم ميزد. باز هم صداي هواپيما مياد. آقاي مكزيكي كه در همسايگي ما زندگي ميكنه با ماشيناش اومد. هميشه صداي موسيقي قشنگ مكزيكي ماشيناش قبل از خودش مياد و تا شعاع بيست و پنج متر رو به خوبي پوشش ميده. من هنوز قلبام ميزنه. اتوبوس مدرسه با رانندهي خانماش به آرومي از جلوي خونه رد ميشه (اينجا اتوبوسهاي مدرسه خيلي احترام دارن و اگه اتوبوسي در حال چراغ زدن باشه بايد ماشينهاي هر دو مسير در خيابون توقف بكنن!... به نظر تجملاتي و اضافي مياد). هنوز وحشت من از صداي هواپيما باقي مونده. آقاي مسني از همسايهها دوباره به سراغ ماشيناش اومد و در رو باز كرد و چيزي ورداشت. شايد در روز بين بيست تا سي بار اين كار رو انجام ميده و نگاه كردن اين آدم جزو تفريحات من شده. من هنوز هم تحت تاثير اون صداي ناگهاني هواپيما هستم. چهار تا بچه، يكي سياه و سه تا سفيد، با لهجهي غليظ آمريكايي دارن با هم صحبت ميكنن، تو سر و كلهي همديگه ميزنن و به خونه برميگردن. من هنوز تحت تاثير صداي هواپيما هستم....
هنوز هم، چه بخوام و چه نخوام، تحت تاثير جنگ هشت سالهي ايران و عراق هستم. جنگي كه بنا بر حماقت شكل گرفت، بنا بر حماقت ادامه پيدا كرد و بنا بر طبيعت در قربانياناش باقي موند. همين يك ساعت پيش داشتم با خودم فكر ميكردم كه اگه الان ايران بودم با شنيدن صداي اين هواپيماها از جا ميپريدم، اما الان ديگه برام مهم نيست و ناراحت نميشم. كمي بعدتر وقتي كه با صداي هواپيما از جا پريدم، فهميدم كه اتفاقا خيلي هم برام مهمه!... فهميدم كه جنگ هنوز براي من تموم نشده. فهميدم كه من هنوز دارم آثار جنگ رو با خودم حمل ميكنم، حتا اگه ده هزار كيلومتر هم از محل جنگ فاصله بگيرم. يادم اومد كه من يكي از قربانيان همون جنگ بودم كه الان زنده مونده و شايد حالا حالاها طول بكشه تا اون جنگ از تنش بيرون بره. فهميدم كه هنوز ترس از صداي هواپيماهاي عراقي و بمبهاشون كه در شهر كمابيش مرزي ما ميانداختن من رو ترك نكرده. فهميدم كه جنگ هنوز زنده است، با اين كه من فكر ميكردم كه تموم شده....
بياختيار با صداي عبور هواپيماي جنگي از جا ميپرم. دو روز هست كه هواپيماهاي جنگي، يكي يكي يا در دستههاي چندتايي از بالاي سرمون عبور ميكنن. فاصلهي كمي از ما دارن. خود ديدن هواپيماها كمي هيجانزدهام ميكنه اما اين بار واقعا ترسيدم و شوك شدم. به بالكن رفتم. كاركنان دفتر مجتمع، با ماشين برقي روبازشون (كه معمولا با همين ماشين در مجتمع ميگردن)، به آرومي از جلوي خونه ردشدن در حالي كه داشتن با هم ميخنديدن. به اتاق برگشتم. هنوز ترسيده بودم. همسايهي روبهرويي، با يك شلواركوتاه و بدون هيچ بالاپوشي، همره با سگش قدم ميزد. باز هم صداي هواپيما مياد. آقاي مكزيكي كه در همسايگي ما زندگي ميكنه با ماشيناش اومد. هميشه صداي موسيقي قشنگ مكزيكي ماشيناش قبل از خودش مياد و تا شعاع بيست و پنج متر رو به خوبي پوشش ميده. من هنوز قلبام ميزنه. اتوبوس مدرسه با رانندهي خانماش به آرومي از جلوي خونه رد ميشه (اينجا اتوبوسهاي مدرسه خيلي احترام دارن و اگه اتوبوسي در حال چراغ زدن باشه بايد ماشينهاي هر دو مسير در خيابون توقف بكنن!... به نظر تجملاتي و اضافي مياد). هنوز وحشت من از صداي هواپيما باقي مونده. آقاي مسني از همسايهها دوباره به سراغ ماشيناش اومد و در رو باز كرد و چيزي ورداشت. شايد در روز بين بيست تا سي بار اين كار رو انجام ميده و نگاه كردن اين آدم جزو تفريحات من شده. من هنوز هم تحت تاثير اون صداي ناگهاني هواپيما هستم. چهار تا بچه، يكي سياه و سه تا سفيد، با لهجهي غليظ آمريكايي دارن با هم صحبت ميكنن، تو سر و كلهي همديگه ميزنن و به خونه برميگردن. من هنوز تحت تاثير صداي هواپيما هستم....
هنوز هم، چه بخوام و چه نخوام، تحت تاثير جنگ هشت سالهي ايران و عراق هستم. جنگي كه بنا بر حماقت شكل گرفت، بنا بر حماقت ادامه پيدا كرد و بنا بر طبيعت در قربانياناش باقي موند. همين يك ساعت پيش داشتم با خودم فكر ميكردم كه اگه الان ايران بودم با شنيدن صداي اين هواپيماها از جا ميپريدم، اما الان ديگه برام مهم نيست و ناراحت نميشم. كمي بعدتر وقتي كه با صداي هواپيما از جا پريدم، فهميدم كه اتفاقا خيلي هم برام مهمه!... فهميدم كه جنگ هنوز براي من تموم نشده. فهميدم كه من هنوز دارم آثار جنگ رو با خودم حمل ميكنم، حتا اگه ده هزار كيلومتر هم از محل جنگ فاصله بگيرم. يادم اومد كه من يكي از قربانيان همون جنگ بودم كه الان زنده مونده و شايد حالا حالاها طول بكشه تا اون جنگ از تنش بيرون بره. فهميدم كه هنوز ترس از صداي هواپيماهاي عراقي و بمبهاشون كه در شهر كمابيش مرزي ما ميانداختن من رو ترك نكرده. فهميدم كه جنگ هنوز زنده است، با اين كه من فكر ميكردم كه تموم شده....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 0:42 قبل از ظهر | لینک
|
جمعه بیست و هشتم مهر 1385
امروز استاد معظم برای پر کردن خانه های جدولی که روی وایت برد کشیده بودند از علامت فوق استفاده فرمودند نقطه
مکشوف به عمل آمد که از بس دانشجویان ایرانی از علامت // که مخفف ایضاً عربی است برای رج زدن در تمرینات استفاده نموده اند، اساتید محترم انگلیسی زبان دچار بد آموزی شده، علامت مذکور را به صورت چپکی مورد استعمال قرار می دهند!!!
مکشوف به عمل آمد که از بس دانشجویان ایرانی از علامت // که مخفف ایضاً عربی است برای رج زدن در تمرینات استفاده نموده اند، اساتید محترم انگلیسی زبان دچار بد آموزی شده، علامت مذکور را به صورت چپکی مورد استعمال قرار می دهند!!!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:38 بعد از ظهر | لینک
|
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385
چلپ و چولوپ داره با پاي برهنه راه ميره و هر جا هم كه آب جمع شده پاش رو محكمتر توي آب ميزنه. اون يكي هم يك دونه تيشرت پوشيده با يك شلوار كوتاه كه به احتمال زياد با همين لباس هم در خونهاش ميگرده. يكي ديگه در فروشگاه بزرگ داره خريد ميكنه و يك شلوار راحت پوشيده كه عملا خود پيژامه است.
به طور كلي لباس در اين قسمت از مملكت (1) مقولهي جالبيه. اين جا خيلي زياد ميبينين كه ملت يك شلوار كوتاه و يك تيشرت پوشيدن والسلام!... در مورد پوشش پا هم علاوه بر اين كه گاهي كساني رو با سر و وضع مناسب با پاي برهنه ميبينين، خيلي وقتها ميبينين كه دمپايي ميپوشن و به خصوص دمپايي عربي! (چيزي كه من هركاري كردم ازش خوشم نيومد) اين رو هم بگم كه كساني كه با اين سر و وضع بيرون ميان الزاما مهاجر يا ملت بدبخت و بيچاره نيستن، بلكه ميشه مطمئن بود كه طرف يك آمريكايي دوآتيشه است كه اتفاقا وضع خوبي هم داره (دست كم از ماشيناش ميشه فهميد). چنين چيزي رو در خيلي از جاهاي ديگهي دنيا كمتر ميشه ديد. براي نمونه در تركيه چنان تعداد رهگذرهاي با تيپ مرتب زياده كه احساس ميكنين در يك مهموني بزرگ شركت كردين: خانمه چنان كت و دامني پوشيده كه احساس ميكنين طرف مدل مد بوده كه تا همين الان عكاسي داشته، كارش تازه تموم شده و اومده تو صف و منتظر اتوبوسه!
----------
(1) تاكيد ميكنم كه در اين قسمت چرا كه من تنها بخشي از اين مملكت رو كه ديدم، همين ناحيهي كوچيك از اين شهر در همين يك ايالت بوده و در واقع نميدونم كه آيا در ديگر مناطق كشور هم وضعيت به همين منوال هست يا نه؟
به طور كلي لباس در اين قسمت از مملكت (1) مقولهي جالبيه. اين جا خيلي زياد ميبينين كه ملت يك شلوار كوتاه و يك تيشرت پوشيدن والسلام!... در مورد پوشش پا هم علاوه بر اين كه گاهي كساني رو با سر و وضع مناسب با پاي برهنه ميبينين، خيلي وقتها ميبينين كه دمپايي ميپوشن و به خصوص دمپايي عربي! (چيزي كه من هركاري كردم ازش خوشم نيومد) اين رو هم بگم كه كساني كه با اين سر و وضع بيرون ميان الزاما مهاجر يا ملت بدبخت و بيچاره نيستن، بلكه ميشه مطمئن بود كه طرف يك آمريكايي دوآتيشه است كه اتفاقا وضع خوبي هم داره (دست كم از ماشيناش ميشه فهميد). چنين چيزي رو در خيلي از جاهاي ديگهي دنيا كمتر ميشه ديد. براي نمونه در تركيه چنان تعداد رهگذرهاي با تيپ مرتب زياده كه احساس ميكنين در يك مهموني بزرگ شركت كردين: خانمه چنان كت و دامني پوشيده كه احساس ميكنين طرف مدل مد بوده كه تا همين الان عكاسي داشته، كارش تازه تموم شده و اومده تو صف و منتظر اتوبوسه!
----------
(1) تاكيد ميكنم كه در اين قسمت چرا كه من تنها بخشي از اين مملكت رو كه ديدم، همين ناحيهي كوچيك از اين شهر در همين يك ايالت بوده و در واقع نميدونم كه آيا در ديگر مناطق كشور هم وضعيت به همين منوال هست يا نه؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 10:49 بعد از ظهر | لینک
|
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385
من هر چی از بیزنس و مدیریت و اینجور مقولات فرار می کنم، اینها بیخ ریش من رو گرفتن و ول هم نمی کنن.
در توضیح اینکه یه کلاس دارم که تا دلتون بخواد از این چیزها توش درس می دن. از اینکه ساختار دپارتمان مهندسی پزشکی توی بیمارستان چه جوری باید باشه و اینکه ساختار کیفیت در کارخانه تولید وسایل مهندسی پزشکی چه جوری باید باشه و چه استاندارهایی رو باید رعایت کرد و چه تاییدیه هایی رو از کجا باید دریافت کرد بگیرید تا مباحث اخلاقی و مشکلات حقوقی که ممکنه پیش بیاد. حتی اگه بخوای یه پرسشنامه هم بین ملت پخش کنی، باید تاییدیه بگیری. خیلی خفنن!
در توضیح اینکه یه کلاس دارم که تا دلتون بخواد از این چیزها توش درس می دن. از اینکه ساختار دپارتمان مهندسی پزشکی توی بیمارستان چه جوری باید باشه و اینکه ساختار کیفیت در کارخانه تولید وسایل مهندسی پزشکی چه جوری باید باشه و چه استاندارهایی رو باید رعایت کرد و چه تاییدیه هایی رو از کجا باید دریافت کرد بگیرید تا مباحث اخلاقی و مشکلات حقوقی که ممکنه پیش بیاد. حتی اگه بخوای یه پرسشنامه هم بین ملت پخش کنی، باید تاییدیه بگیری. خیلی خفنن!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 0:25 قبل از ظهر | لینک
|
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385
آيا ميدونستين در انگليسي چنين كلمهاي داريم؟
Antidisestablishmentarianism
Antidisestablishmentarianism
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:3 بعد از ظهر | لینک
|
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385
دختر متوجه شده بود كه پدرش (كه خيلي مورد علاقهاش هم بود) زن دوم داره و اين براش ضربهي بزرگي بود. يك كيك برداشت و به محوطهي مجتمع رفت. براي پسر مشكوك به مورد علاقه بودن هم يك برش ورداشت. منتظرش نشد و تصميم گرفت كه با لذت به كيك خودش گاز بزنه. پسره اگه ميخواست خودش مياومد. اين فعلا ميخواست كيك خودش رو بخوره....
آخرين صحنه از فيلم "ديشب باباتو ديدم آيدا" يكي از بهترين صحنههايي بود كه ديده بودم. مثل اكثر فيلمها، همون موقع نفهميدم و بعدتر متوجه شدم كه چه قدر اين صحنه قشنگ بوده.
آخرين صحنه از فيلم "ديشب باباتو ديدم آيدا" يكي از بهترين صحنههايي بود كه ديده بودم. مثل اكثر فيلمها، همون موقع نفهميدم و بعدتر متوجه شدم كه چه قدر اين صحنه قشنگ بوده.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:16 بعد از ظهر | لینک
|
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385
از مشكلات (و البته به نوعي از كرامات) اين مملكت بايد اين رو هم اضافه كنم كه كار رو به جايي ميرسونن كه ديگه نميدونم آيا وقتي كه دارم با يك موسسه يا شركت صحبت ميكنم، طرف من يك انسانه يا يك كامپيوتر؟ و اينجا است كه احساس تحميقشدگي بروز ميكنه...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 2:37 قبل از ظهر | لینک
|
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385
مشتري ارزشمند و عزيز
دريافتيم كه شما هنوز يك مقيم آمريكا نيستيد و در حال حاضر مقيم ايران به حساب ميآييد. با توجه به تحريمهاي دولت آمريكا نسبت به ايران، امكان انتقال مالي براي حساب شما موجود نيست و تا پانزده روز ديگر حساب شما بسته ميشود! لطفا براي اين كه خودتان حساب را ببنديد به يكي از شعبههاي بانك ما مراجعه كنيد چرا كه قانون تحريم بستن حساب را مجاز شمرده است.
با احترام
متن بالا خلاصهاي از نامهاي بود كه ديروز دريافت كردم. هيچ وقت فكر نميكردم كه در دعواهاي بين دولت آمريكا و دولت ايران، پاي من هم به وسط كشيده بشه!
دريافتيم كه شما هنوز يك مقيم آمريكا نيستيد و در حال حاضر مقيم ايران به حساب ميآييد. با توجه به تحريمهاي دولت آمريكا نسبت به ايران، امكان انتقال مالي براي حساب شما موجود نيست و تا پانزده روز ديگر حساب شما بسته ميشود! لطفا براي اين كه خودتان حساب را ببنديد به يكي از شعبههاي بانك ما مراجعه كنيد چرا كه قانون تحريم بستن حساب را مجاز شمرده است.
با احترام
متن بالا خلاصهاي از نامهاي بود كه ديروز دريافت كردم. هيچ وقت فكر نميكردم كه در دعواهاي بين دولت آمريكا و دولت ايران، پاي من هم به وسط كشيده بشه!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 11:5 بعد از ظهر | لینک
|
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385
دو روز پيش در راه رفتن به بيرون از خونه بوديم كه ديديم يكي از همسايهها مبلاش رو بيرون، كنار سطل آشغال گذاشته. ما هم هن و هن كنان سعي كرديم كه مبل رو ورداريم و بياريم به داخل خونه. مبل بيش از اندازه سنگين بود و عملا نزديك بود از آوردناش به خونه منصرف بشيم كه ديديم يكي از همسايههاي بامرام به كمك اومد و در حمل و نقل مبل كمك كرد. گويا هندي بود و دختر كوچيكش هم مرتب پيام ميداد كه بابا مواظب باش! اميدوارم كه با مشكلات بدني مواجه نشده باشه.
انتظار نداشتم در اينجا، شيطان بزرگ، كسي براي حمل و نقل مبل به همسايهاش كمك كنه. اتفاقي كه شايد در خيلي از جاهاي تهران نميافتاد....
انتظار نداشتم در اينجا، شيطان بزرگ، كسي براي حمل و نقل مبل به همسايهاش كمك كنه. اتفاقي كه شايد در خيلي از جاهاي تهران نميافتاد....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:15 بعد از ظهر | لینک
|
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385
نه که فکر کنید ما توی دانشگاه یو بی سی ساحل نداریم ها. داریم. «خوبش» رو هم داریم.
حالا اینکه «خوبش» چیه، محل بحثیه برا خودش. بازم به آدم و حوا که بعد از اینکه از درخت ممنوع خوردن و خلاصه چشم و گوششون باز شد، با برگ درخت عورات مربوطه رو پوشوندن :)
در ضمن اینجا آبی که در حاشیه ساحل جریان داره، آبی هست که از قطب شمال میاد و بسیار سرده و نمی شه توش شنا کرد. جالبه ملت فقط می رن ساحل که آفتاب بگیرن.
حالا اینکه «خوبش» چیه، محل بحثیه برا خودش. بازم به آدم و حوا که بعد از اینکه از درخت ممنوع خوردن و خلاصه چشم و گوششون باز شد، با برگ درخت عورات مربوطه رو پوشوندن :)
در ضمن اینجا آبی که در حاشیه ساحل جریان داره، آبی هست که از قطب شمال میاد و بسیار سرده و نمی شه توش شنا کرد. جالبه ملت فقط می رن ساحل که آفتاب بگیرن.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 11:15 بعد از ظهر | لینک
|
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385
امشب ساعت يازده و نيم يك دفعه صداي دزدگير يكي از ماشينهاي مجتمع به صدا در اومد و با كمال تعجب ديدم كه صداي دزدگيرش همون صداي كوفتي و هميشه آزاردهندهايه كه از دزدگيرهاي ماشينهاي ايران ميشنيدم!... از قرار معلوم دزدگير ماشين هم ميتونه در اين مملكت آدم رو به ياد ايران بندازه!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:2 قبل از ظهر | لینک
|
شنبه بیست و دوم مهر 1385
بالاخره به يك نتيجه رسيدم: مذهب يك امر جمعي هست و نه فردي.
الان ده دوازده هزار كيلومتر دورتر از ايران هستم. اين رو متوجه شدم كه وقتي ميگيم ماه رمضون يعني اين كه تعداد زيادي با هم دارن يك كاري ميكنن: روزه ميگيرن (يا دست كم از رسانهها چنين گفته ميشه). يعني اين كه تلويزيون از يك ماه قبل در اين مورد صحبت كرده. يعني اين كه همون تلويزيون اذان صبح و مغرب رو براي دويست تا افق پخش ميكنه. يعني اين كه افطار درست لحظهاي هست كه تلويزيون گفته و ديگه اين كه ديگر مناسبتها هم به همين ترتيب در يك فضاي متناسب خلق شدن.
و اما در اينجا: زمان افطار از جايي پخش نميشه و تنها ممكنه كه دهن به دهن گشته باشه و چنين پخش شده باشه كه ساعت هفت و ربع تقريبا افطاره. خوب روزهدار هم به ساعت نگاه ميكنه و وقتي ساعت هفت و ربع شد شروع به خوردن ميكنه. براي سحري هم تا ساعت مثلا شيش صبح ديگه دست از خوردن ميكشه. از شبهاي شهادت و مناسبتدار هم خبري نيست. چه شب عزاداري باشه و چه نباشه، به هر حال ملت با همون شلواركوتاه توي خيابون هستن و موسيقي پخش ميكنن و رقصشون هم به راهه.
نميدونم بگم از تاثير رسانهها بوده يا تاثير ديگر مردم يا تاثير فضاي حاكم؟ به هر حال چيزي كه هست اينه كه اينجا بيست و يكم رمضون بيشتر به معناي اين هست كه از بيست و يكم رمضون اون سال رخ دادن واقعه تا به الان تعداد دورهاي گردش ماه به دور زمين مضربي از دوازده بوده. همين! (ولي در ايران اين طور نبود)
الان ده دوازده هزار كيلومتر دورتر از ايران هستم. اين رو متوجه شدم كه وقتي ميگيم ماه رمضون يعني اين كه تعداد زيادي با هم دارن يك كاري ميكنن: روزه ميگيرن (يا دست كم از رسانهها چنين گفته ميشه). يعني اين كه تلويزيون از يك ماه قبل در اين مورد صحبت كرده. يعني اين كه همون تلويزيون اذان صبح و مغرب رو براي دويست تا افق پخش ميكنه. يعني اين كه افطار درست لحظهاي هست كه تلويزيون گفته و ديگه اين كه ديگر مناسبتها هم به همين ترتيب در يك فضاي متناسب خلق شدن.
و اما در اينجا: زمان افطار از جايي پخش نميشه و تنها ممكنه كه دهن به دهن گشته باشه و چنين پخش شده باشه كه ساعت هفت و ربع تقريبا افطاره. خوب روزهدار هم به ساعت نگاه ميكنه و وقتي ساعت هفت و ربع شد شروع به خوردن ميكنه. براي سحري هم تا ساعت مثلا شيش صبح ديگه دست از خوردن ميكشه. از شبهاي شهادت و مناسبتدار هم خبري نيست. چه شب عزاداري باشه و چه نباشه، به هر حال ملت با همون شلواركوتاه توي خيابون هستن و موسيقي پخش ميكنن و رقصشون هم به راهه.
نميدونم بگم از تاثير رسانهها بوده يا تاثير ديگر مردم يا تاثير فضاي حاكم؟ به هر حال چيزي كه هست اينه كه اينجا بيست و يكم رمضون بيشتر به معناي اين هست كه از بيست و يكم رمضون اون سال رخ دادن واقعه تا به الان تعداد دورهاي گردش ماه به دور زمين مضربي از دوازده بوده. همين! (ولي در ايران اين طور نبود)
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 10:28 بعد از ظهر | لینک
|
جمعه بیست و یکم مهر 1385
زندگی روزانه در اینجا برای من حداقل هیچ فرقی با ایران نداشته. بجز دوری از تمام دوستانی که تو ایران داشتم و البته خانواده.
برای همین نمی دونم که چرا پدیده خارج رفتن و ... اینقدر به نظر اولیه سخت می یاد!
اینجا همون قدر پیتزا می خورم که ایران می خوردم. همون قدر تو دانشگاه کار می کنم و همون قدر بازی کامپیوتر ( البته اینجا فیفا 2007 بازی می کنیم به جای بازی جنگ! )
دیگه اینکه تا 12 شب هم معمولا دانشگاهم و صبح هم معمولا خواب می مونم و دیر بیدار می شم.
با دوستان هم که یاهوووو ماساجور می زینیم. و از دیروز هم زنگ تلفنم به صدا در می آد : صدای آشنای " دی دیری رینگ دینگ دینگ رینگ دی دینگ ..... دی ری رینگ دین دینگ دی دینگ " .....
فقط کسی نیست که بهش بشه گفت " تو خوووبی ! "
برای همین نمی دونم که چرا پدیده خارج رفتن و ... اینقدر به نظر اولیه سخت می یاد!
اینجا همون قدر پیتزا می خورم که ایران می خوردم. همون قدر تو دانشگاه کار می کنم و همون قدر بازی کامپیوتر ( البته اینجا فیفا 2007 بازی می کنیم به جای بازی جنگ! )
دیگه اینکه تا 12 شب هم معمولا دانشگاهم و صبح هم معمولا خواب می مونم و دیر بیدار می شم.
با دوستان هم که یاهوووو ماساجور می زینیم. و از دیروز هم زنگ تلفنم به صدا در می آد : صدای آشنای " دی دیری رینگ دینگ دینگ رینگ دی دینگ ..... دی ری رینگ دین دینگ دی دینگ " .....
فقط کسی نیست که بهش بشه گفت " تو خوووبی ! "
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 6:12 قبل از ظهر | لینک
|
جمعه بیست و یکم مهر 1385
من نمی دونم این خارجی ها چرا سکه 10 سنتی شون سایزش نصف سکه 5 سنتی هست!
به خدا آدم شاخ در می آره!
به خدا آدم شاخ در می آره!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 6:2 قبل از ظهر | لینک
|
جمعه بیست و یکم مهر 1385
من دارم فارسی می نویسم!
این کامپیوتر های این اجنبی ها هیچ کدومشون از قبل روش فارسی ریخته نشده و انجام این کار ها هم که مراحل قانونی خودش رو داره که با یک سی دی غیر قانونی از ایران عزیز مشکل برطرف شد.
خبر جدید:
از وقتی که اینجا اومدم همه می گفتن که بر خلاف ایران اینجا یهووو زمستون میشه و تا چند ماه زمستون می مونه !
امروز من این پدیده عجیب رو به چشم دیدم .
ساعت 14:45 : از خونه بیرون اومدم. هوا آفتابی است. و من در فکرم که چرا لباس گرم پوشیدم بیخودی!
ساعت 14:50: باد شدیدی شروع به وزیدن کرده. من در راه رسیدن به ایستگاه اتوبوس.
ساعت 15:00: سوار اتوبوس شدم !
ساعت 15:05: برف شروع به باریدن کرد.
ساعت 15:15: همه جا پوشیده از برف. هوا سرد و شروع زمستان!
به همین سادگی !
این کامپیوتر های این اجنبی ها هیچ کدومشون از قبل روش فارسی ریخته نشده و انجام این کار ها هم که مراحل قانونی خودش رو داره که با یک سی دی غیر قانونی از ایران عزیز مشکل برطرف شد.
خبر جدید:
از وقتی که اینجا اومدم همه می گفتن که بر خلاف ایران اینجا یهووو زمستون میشه و تا چند ماه زمستون می مونه !
امروز من این پدیده عجیب رو به چشم دیدم .
ساعت 14:45 : از خونه بیرون اومدم. هوا آفتابی است. و من در فکرم که چرا لباس گرم پوشیدم بیخودی!
ساعت 14:50: باد شدیدی شروع به وزیدن کرده. من در راه رسیدن به ایستگاه اتوبوس.
ساعت 15:00: سوار اتوبوس شدم !
ساعت 15:05: برف شروع به باریدن کرد.
ساعت 15:15: همه جا پوشیده از برف. هوا سرد و شروع زمستان!
به همین سادگی !
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 5:54 قبل از ظهر | لینک
|
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385
يك چيز فهميدم: اگه ميخواين كه تايپ دهانگشتي ياد بگيرين، در تاريكي با كامپيوتر كار كنين!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 0:22 قبل از ظهر | لینک
|
شنبه پانزدهم مهر 1385
باید به عرضتون برسونم که من اینجا در دانشگاه یوبوسی هر روز از نزدیک شاهد سریال راز بقا هستم. تهران که بودم تلویزیون دست کم یه بار در شبانه روز حیات وحش به خوردم می داد، اینجا که اومدم خودم در حیات وحش قرار گرفتم. از سنجاب و راسو و موش گرفته تا سگ و گربه ملت تا مرغان دریایی و جوجه هاشون که همش آویزونتون هستن که بهشون غذا بدی. خلاصه هر روز مفت و مجانی می رم باغ وحش و بر می گردم.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 0:23 قبل از ظهر | لینک
|
دوشنبه دهم مهر 1385
ساعت دو صداي آژير بلند شد به همراه انواع هشدارها كه به زبونهاي تركي و انگليسي پخش ميشد. ووو ووو ووو اووووه اووووه اووووه بيب بيب بيب ووووووووووووو. پيامها پيوسته از بلندگو پخش ميشدن. مراجعان رو روي صندلي نشوندن. بعضي از كارمندها اومدن و بعضي رفتن. بعضيها دويدن. كركرههاي باجهها رو پايين كشيدن. ماموران امنيتي سفارت خنديدن. برق رفت. كامپيوترها خاموش شدن. برق اضطراري روشن شد و يك چراغ كوچيك سالن رو روشن كرد. كارمند فارسيزبون سفارت با دست در زير چونه لبخند زد. سكوت شد. زمان گذشت. همه چي عادي شد. برق اومد. دين دين دين دين! ويندوزها بالا اومدن. همه به سر جاشون برگشتن. كارها ادامه پيدا كردن.
اونچه خوندين از مانوري امنيتي پارانويايي بود كه من شاهدش بودم!
اونچه خوندين از مانوري امنيتي پارانويايي بود كه من شاهدش بودم!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:17 بعد از ظهر | لینک
|
دوشنبه دهم مهر 1385
قسمت ما هم اين بود كه درست از روي اون پل عابر پياده رد بشيم. درست بالاي پل دو دختر و دو پسر كناري نشسته بودن، يكي از پسرها گيتار ميزد، يكي از دخترها سازي بادي (اسمش رو بلد نيستم اما به هر حال از خانوادهي فلوت)، يكي از پسرها ويولون و اون يكي دختر هم به پسر گيتارزن تكيه داده بود و مجله ورق ميزد.
موسيقياي كه اينها ميزدن من رو وادار كرد كه مدتي روي پل عابر بمونم و كار اينها رو گوش كنم. كارشون مطمئن هستم كه دست كم محصول يك سال كار و تلاش بوده كه الان به اينجا رسيده و دارن عرضه ميكنن (و من هم ناخودآگاه داشتم هر چند دقيقه يك بار براشون سكه ميانداختم!)
درست نميدونم چرا موسيقياي كه در خيابونهاي ايران ميشنيدم موسيقي قوي و جونداري نبود (عمدتا در حد آيبانو يا سلطان قلبها بودن). اين طوري بگم كه مطمئن هستم كه خيليهاشون ميتونستن محصول تنها دوازده سيزده روز تمرين باشن و به تمرين بيشتر از اين نيازي نبود كه بشه اون موسيقي رو اجرا كرد. حالا سوال اينه كه آيا سطح موسيقي در ايران پايين بوده كه موسيقي خوب توي خيابون شنيده نميشد يا اين كه وضعيت مالي مردم توي بعضي كشورها چندان خوب نيست كه موسيقيدانها و نوازندگان مجبور ميشن به خيابونها بريزن و برنامه اجرا كنن؟ آيا موسيقيدان و نوازنده خوب در ايران كمه كه تا به جايي ميرسن جذب ميشن و كارشون ديگه به خيابون نميكشه؟ آيا ملت ايران خريدار موسيقي نيستن كه ديگه اجراي خوب هم خريداري نداشته باشه؟
توضيح: تنها تركيه اين طور نبود. در فرصتهاي ديگهاي كه داشتم و جاهاي ديگهاي رو كه قبلا ديده بودم، ساعت دوازده شب ديدم كه دختر جووني ويولون سل ميزن و چنان ميخوند كه كل خيابون از صداش پر شده بود. خانم مسني با آكوردئون يكي از سمفونيهاي معروف رو اجرا ميكرد و همينطور گروههاي ديگهاي موسيقي اجرا ميكردن كه مطمئن هستم آمادگي براي اجراي اين كارها به سالها وقت نياز داشته.
موسيقياي كه اينها ميزدن من رو وادار كرد كه مدتي روي پل عابر بمونم و كار اينها رو گوش كنم. كارشون مطمئن هستم كه دست كم محصول يك سال كار و تلاش بوده كه الان به اينجا رسيده و دارن عرضه ميكنن (و من هم ناخودآگاه داشتم هر چند دقيقه يك بار براشون سكه ميانداختم!)
درست نميدونم چرا موسيقياي كه در خيابونهاي ايران ميشنيدم موسيقي قوي و جونداري نبود (عمدتا در حد آيبانو يا سلطان قلبها بودن). اين طوري بگم كه مطمئن هستم كه خيليهاشون ميتونستن محصول تنها دوازده سيزده روز تمرين باشن و به تمرين بيشتر از اين نيازي نبود كه بشه اون موسيقي رو اجرا كرد. حالا سوال اينه كه آيا سطح موسيقي در ايران پايين بوده كه موسيقي خوب توي خيابون شنيده نميشد يا اين كه وضعيت مالي مردم توي بعضي كشورها چندان خوب نيست كه موسيقيدانها و نوازندگان مجبور ميشن به خيابونها بريزن و برنامه اجرا كنن؟ آيا موسيقيدان و نوازنده خوب در ايران كمه كه تا به جايي ميرسن جذب ميشن و كارشون ديگه به خيابون نميكشه؟ آيا ملت ايران خريدار موسيقي نيستن كه ديگه اجراي خوب هم خريداري نداشته باشه؟
توضيح: تنها تركيه اين طور نبود. در فرصتهاي ديگهاي كه داشتم و جاهاي ديگهاي رو كه قبلا ديده بودم، ساعت دوازده شب ديدم كه دختر جووني ويولون سل ميزن و چنان ميخوند كه كل خيابون از صداش پر شده بود. خانم مسني با آكوردئون يكي از سمفونيهاي معروف رو اجرا ميكرد و همينطور گروههاي ديگهاي موسيقي اجرا ميكردن كه مطمئن هستم آمادگي براي اجراي اين كارها به سالها وقت نياز داشته.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:16 بعد از ظهر | لینک
|
دوشنبه دهم مهر 1385
يكي از جلوههاي (يا دست كم از نظر من جلوههاي) شهر آنكارا اينه كه زياد ميبينين كه دختر و پسر در كنار هم دارن كار ميكنن. روبهروي هتل من شبها چيزي شبيه به بازار تشكيل ميشه و من تا بتونم سعي ميكنم توي اين بازار قدم بزنم. در اونجا دخترهايي ميبينين كه در شيكترين وضعيت ممكن اومدن و دارن دستفروشي ميكنن. يكي داره كتاب ميفروشه، اون يكي داره دمپايي ميفروشه، يكي داره نخ يك عروسك رو تكون ميده تا پاي عروسك به زمين بخوره و صدا در بياد و مشتري جلب كنه. دختري ديدم كه در كنار يك پسر نشسته بود و با هم داشتن كتاب ميفروختن (اتفاقا اين يكي خيلي توجه من رو جلب كرد كه در همون حين به درخت تكيه داده بود و داشت از يك ظرف يك بار مصرف غذاش رو ميخورد).
نكتهي مشترك در مورد تمام نمونههايي كه گفتم اينه كه اين دستفروشها هيچ كدوم لباس نامرتب يا قيافهي به هم ريخته نداشتن. تيپ و لباس اينها هر كدوم چنان بود كه توي تهران تنها در مورد كساني ميبينين كه همين الان دارن ميرن مهموني و نه اين كه مشغول به دستفروشي باشن! اين مساله خيلي توجه من رو جلب كرد. در تهران خيلي بعيده كه شخصي (چه دختر و چه پسر) رو ببينين كه لباس مرتب پوشيده و اگر هم همچين چيزي ببينين، به احتمال زياد قبل از هر چيز حس ترحم رو قلقلك ميده (البته در يك مدت گذشته دستفروشهايي با لباسهاي مرتب به نسبت قبل بيشتر ديده ميشن).
سوال: واقعا نميدونم كه آيا دستفروشي در ايران شغليه كه تنها افراد نامرتب به سراغش ميرن؟ آيا در تركيه ملت مرتبتر ميپوشن چنان كه همه، از جمله دستفروشها پوشش مرتب دارن؟ آيا در تركيه دستفروشي شغل درآمدزا و خوبيه؟
نكتهي مشترك در مورد تمام نمونههايي كه گفتم اينه كه اين دستفروشها هيچ كدوم لباس نامرتب يا قيافهي به هم ريخته نداشتن. تيپ و لباس اينها هر كدوم چنان بود كه توي تهران تنها در مورد كساني ميبينين كه همين الان دارن ميرن مهموني و نه اين كه مشغول به دستفروشي باشن! اين مساله خيلي توجه من رو جلب كرد. در تهران خيلي بعيده كه شخصي (چه دختر و چه پسر) رو ببينين كه لباس مرتب پوشيده و اگر هم همچين چيزي ببينين، به احتمال زياد قبل از هر چيز حس ترحم رو قلقلك ميده (البته در يك مدت گذشته دستفروشهايي با لباسهاي مرتب به نسبت قبل بيشتر ديده ميشن).
سوال: واقعا نميدونم كه آيا دستفروشي در ايران شغليه كه تنها افراد نامرتب به سراغش ميرن؟ آيا در تركيه ملت مرتبتر ميپوشن چنان كه همه، از جمله دستفروشها پوشش مرتب دارن؟ آيا در تركيه دستفروشي شغل درآمدزا و خوبيه؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:16 بعد از ظهر | لینک
|
شنبه هشتم مهر 1385
دیروز احساس بدی! بهم دست داد و می خوام اینجا اعتراف کنم.
احساس کردم یکی از چهارنفر در کیفیت زندگی من تاثیر مهمی داشته که تا حالا از اون غافل بودم.
و اون تاثیر، افزایش میزان لذت بردن از زندگی بوده.
البته اشتباه نشه. اینجا به من خیلی هم خوش می گذره و تفریحم خیلی بیشتر از درسه ولی باز هم این احساس بهم دست داد. چه می شه کرد.
احساس کردم یکی از چهارنفر در کیفیت زندگی من تاثیر مهمی داشته که تا حالا از اون غافل بودم.
و اون تاثیر، افزایش میزان لذت بردن از زندگی بوده.
البته اشتباه نشه. اینجا به من خیلی هم خوش می گذره و تفریحم خیلی بیشتر از درسه ولی باز هم این احساس بهم دست داد. چه می شه کرد.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 0:56 قبل از ظهر | لینک
|
جمعه هفتم مهر 1385
در حال حاضر ماه رمضونه و من انتظار داشتم كه در تركيه اين قضيه به شكل سفت و سختي رعايت بشه. در طي روز كه سيگار كشيدن به قوت خودش باقيه. البته اين رو هم احتمال ميدم كه سيگار رو جزو باطلكنندههاي روزه ندونن (اين طور كه شنيدم حتا در مورد مرجعدارها هم الزاما همهي مراجع تقليد بين سيگار و روزه منافات نميبينن). اينجا خوردن غذا هم در طي روز سرجاشه و رستورانها باز هستن و اين رو ديگه مطمئن هستم كه در مورد باطل كردن روزه توسط خوردن، همگي علما متفقالقول هستن. فقط يك چيز عوض شده و اون اين كه لباس خانمها به نسبت يك ماه و نيم پيش (كه من اينجا بودم) پوشيدهتر شده و اون هم فكر نميكنم علتاش ماه رمضون باشه بلكه علتاش سرماي هواست....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 12:40 بعد از ظهر | لینک
|
جمعه هفتم مهر 1385
باز هم فرصتي دست داد كه شهر آنكارا رو ببينم و باز هم از اين شهر و چيزهايي كه ديدمام خواهم نوشت. باشد كه مقبول افتد!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 12:39 بعد از ظهر | لینک
|
سه شنبه چهارم مهر 1385
- اين پسر ما همهاش بهش ميگيم بره خارج...
- خوب؟ دوست نداره؟
- چرا! خودش هم دوست داره.
- خوب؟ براي درس خوندن ميخواد بره؟
- براي هر چي. زندگي، كار، حالا درس هم شد شد! به هر حال اگه درس هم ميخونه يه جوري باشه كه بتونه كار كنه. من كه نميتونم خرجاش رو بدم.
- خوب... اگه درس ميخونه، شايد بعضي از دانشگاهها اين امكان رو بدن كه توي دانشگاه يك تعداد ساعت در هفته كار كنه.
- آها! يعني به دانشگاهاش بستگي داره؟
- نه شايد به كشورش...
- ها...
- حالا من به دنبالش هستم و سعي ميكنم يه فهرست درست كنم كه راههاي مختلف اين كار رو توي اينترنت پيدا كنه.
- دستت درد نكنه!
توضيح: نوشتههاي با شمارهي فرد در ترتيب، از رانندهي تاكسي محله نقل شدن، پيرمردي كه معلومه دوهزار جور سختي كشيده و الان داره با اين وضعيت زندگياش رو ميگذرونه.
درست نميدونم فردا كه ميخوام سوار تاكسي بشم چي دارم كه بگم؟ الان دارم ليستي تهيه ميكنم از دانشگاههاي كشورهاي مختلف و همينطور سفارتخونههاي كشورهاي مهاجرپذير. ديگه چيزي به مغزم نميرسه. از طرفي هم حيران اين وضعيت هستم كه تعداد زيادي فقط ميخوان برن، اين كه به كجا، چرا و چهطور رو ديگه چيزي نميدونن.
تا قبل از اين تنها مهاجراني رو ديده بودم كه به نوعي به دنبال درس بودن و يا به هر حال تكليف مشخصتري داشتن و در مورد رفتن به خارج آگاهي بيشتري داشتن. اين مورد يكي از نمونههايي بود كه با گروهي ديگه از مهاجران يا به عبارتي ديگه متمايلان به مهاجرت ديدم و متاسفانه چيز زيادي هم ندارم كه بهشون بگم....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 11:30 قبل از ظهر | لینک
|
سه شنبه چهارم مهر 1385
در دوران لیسانس، من آخرین فرد از گروه هفت نفره علمی بودم که به گروه پیوست. به همین دلیل و همچنین با توجه به سوابق قبلی به من لقب سامورایی هفتم و یا آخرین سامورایی رو دادن. من از همینجا و در آزمایشگاه رباتیک و در کنار یکی از چهار نفر، کسی که به نظرش همه بیشعور هستند، اعلام میکنم که به عنوان آخرین سامورایی ورودی هشتاد و دو، دوران تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد رو به اتمام رسوندم.
ضمنا اعلام میکنم که من از بین یکی چهار نفر ها، آخرین نفری خواهم بود که برای ادامه تحصیل به خارج از کشور خواهم رفت (البته اگه بهم ادماسیون بدن).
ضمنا اعلام میکنم که من از بین یکی چهار نفر ها، آخرین نفری خواهم بود که برای ادامه تحصیل به خارج از کشور خواهم رفت (البته اگه بهم ادماسیون بدن).
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 10:59 قبل از ظهر | لینک
|
دوشنبه سوم مهر 1385
مدتي هست كه به اين فكر هستم كه كار با كامپيوتر رو به مادرم ياد بدم. علتاش هم اين هست كه در دوري من بتونه با ايميل با من در تماس باشه. اما هر چي فكر ميكنم نميفهمم كه از كجا بايد شروع كنم؟ احساس ميكنم كه كار با كامپيوتر به سمت سختتر و سختتر شدن پيش رفته چنان كه الان لازمهي آموزش يك ايميل زدن ساده، آموزش چندين مفهوم به هم مرتبط (و غير مستقل) هست كه بايد همه رو با هم به نوعي ياد گرفت تا بشه يك پروسه رو درك كرد.
شايد كار با كامپيوتر سخت نشده بلكه حجم امكانات زياد شده و همين باعث اين سختي شده. پس با اين ترتيب بايد بگم كه سرعت افزايش امكانات (و بالطبع پيشنيازها براي كار با اون امكانات) متناسب نبوده با سرعت افزايش راحتي كار با كامپيوتر و اينه كه اون يكي از اين يكي جلو افتاده.
شايد كار با كامپيوتر سخت نشده بلكه حجم امكانات زياد شده و همين باعث اين سختي شده. پس با اين ترتيب بايد بگم كه سرعت افزايش امكانات (و بالطبع پيشنيازها براي كار با اون امكانات) متناسب نبوده با سرعت افزايش راحتي كار با كامپيوتر و اينه كه اون يكي از اين يكي جلو افتاده.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 1:31 بعد از ظهر | لینک
|
شنبه یکم مهر 1385
در اعتراض به اقدام موهن پاپ نسبت به مسلمانان، نام پاپكورن به چسفيل تغيير مييابد.
به نظرم استاد درست ميگفت كه ملت ايران ملت بههوش و آگاهي هستن. نظر استاد اين بود كه اين رو ميشه از روي جوكهايي كه ميسازن فهميد و همين جوكها نشون ميدن كه ملت تا چه اندازه در مورد وقايع پيرامونيشون حساس هستن و هر از گاهي نشانههايي از درك رو نشون ميدن.
قبلا كمتر با استاد موافق بودم اما الان كه چنين شوخياي رو ميبينم كه پخش شده (عمدتا از طريق پيام كوتاه تلفن همراه) بيشتر احساس ميكنم كه ملت آگاهي دارن. هرچند كه هنوز هم معتقد هستم كه اگه ملت آگاهي بوديم بايد اثرش رو در عمل هم ميديديم و نه اين كه وضعيتمون همچنان و همچنان هميني باشه كه ميبينيم.
به نظرم استاد درست ميگفت كه ملت ايران ملت بههوش و آگاهي هستن. نظر استاد اين بود كه اين رو ميشه از روي جوكهايي كه ميسازن فهميد و همين جوكها نشون ميدن كه ملت تا چه اندازه در مورد وقايع پيرامونيشون حساس هستن و هر از گاهي نشانههايي از درك رو نشون ميدن.
قبلا كمتر با استاد موافق بودم اما الان كه چنين شوخياي رو ميبينم كه پخش شده (عمدتا از طريق پيام كوتاه تلفن همراه) بيشتر احساس ميكنم كه ملت آگاهي دارن. هرچند كه هنوز هم معتقد هستم كه اگه ملت آگاهي بوديم بايد اثرش رو در عمل هم ميديديم و نه اين كه وضعيتمون همچنان و همچنان هميني باشه كه ميبينيم.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 1:55 بعد از ظهر | لینک
|
