سه شنبه سی ام آبان 1385

اين عكس رو از سايت يك كافه موسوم به لامادلين ورداشتم. اينها مجموعهاي زنجيرهاي هستن كه فضاشون رو شبيه به كافههاي فرانسه در آوردن (و اين رو در سايتشون هم نوشتهاند). در بعضي از شهرهاي ديگهي آمريكا هم شعبه دارن اما بيشتر كافههاشون در همين تگزاس خودمون هستن. از امكاناتش اين كه ميتونين صبحونهي خيلي خوبي (و البته با قيمت به نسبت زيادي، مثلا هفت هشت دلار) بخورين و قهوه و كره و مربا هم مجاني خواهد بود. پيشنهاد ميكنم كه به سايتاش سر بزنين. معمولا موسيقيهاي قشنگي ميذاره.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:18 قبل از ظهر |
لینک
|
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385
كادو كه از يك حد بزرگتر باشه، ديگه يك كادو نيست، يك روش براي زندگيه كه به نوعي ديكته شده (مگر اين كه دريافت كننده از استفادهاش سرباز بزنه).
مثال: وقتي از كسي يك خودكار ساده كادو ميگيرين، معنياش اينه كه اين خودكار هم هست، اگه خواستي استفاده كن، اگه نخواستي استفاده نكن.
مثال: وقتي يك ماشين كادو ميگيرين، يعني اين كه تو از اين به بعد با اين ماشين زندگي كن. اين ماشين زندگي و نقش و آيندهي تو رو نشون ميده.
مثال: وقتي يك كتاب كادو ميگيرين، به اين معنيه كه اين كتاب رو اگه خواستي بخون، اگه نخواستي نخون. ولي اگه خوندي، يه جورايي با قضيه درگير شدي.
مثال: وقتي يك خونه كادو ميگيرين، اين معني رو داره كه سبك زندگي رو كادو گرفتين، محل زندگي رو كادو گرفتين، تا حدودي قشر و سطح و لايهي بعديتون رو كادو گرفتين.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 9:2 بعد از ظهر |
لینک
|
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385
وقتی که طی سه ماهی که اینجا بودم، دو دفعه راننده های اتوبوس موقع کشیدن کنار زدن به دار و درخت و تابلوهای راهنمایی رانندگی و به دفعات تایرشون خورده به جدول و یه حالی به کل مسافرای اتوبوس دادن، منی که تو تهران رانندگی می کردم (که خودش چیز بزرگیه در رزومه یه نفر) واسه چی باید آیین نامه آقایون رو بخونم و برم امتحان در شهر بدم که گواهینامه اینجا رو بگیرم؟
همین طوری (با ترجمه گواهینامه ایران) بدن بهم دیگه.
(مشابه این مطلب رو قبلا یه جایی نخونده بودم؟ کجا بود؟)
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:57 بعد از ظهر |
لینک
|
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385
تا حالا فكر كردين كه شايد اين قضيهي شمال و جنوب و شرق و غرب اشتباه باشه؟ اين كه چرا قارهي اروپا غربتر از قارهي آسياست؟ يا چرا استراليا جنوبتر از ژاپنه؟
اصلا شايد كرهي زمين اون يكي وري باشه (يعني برعكس اين چيزي كه فكر ميكنيم باشه) و ايران در غرب يونان باشه و برزيل در شمال كانادا واقع شده باشه؟ اصلا كي گفته كه كرهي زمين اين طرفيه؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:18 قبل از ظهر |
لینک
|
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385
قسمت عمدهي اين مطلب از بيبيسي گرفته شده:
اگر تا کنون فکر می کرديد که "سنگ، کاغذ، قيچی" بازی بچه هاست، بايد در اين مورد تجديد نظر کنيد.
هفته پيش تورنتوی کانادا ميزبان مسابقات قهرمانی جهان اين بازی بود که يک بريتانيايی در آن به مقام اول رسيد. باب کوپر، يک مدير فروش ۲۸ ساله ساکن لندن، در مسابقه فينال قهرمانی "سنگ، کاغذ، قيچی" جهان که بيش از ۵۰۰ نفر در آن شرکت کرده بودند، حريف آمريکايی خود را مغلوب کرد و به مقام نخست رسيد. او در پاسخ به اين سوال که رمز موفقيت اش چه بوده می گويد: "تلاش و تمرين فراوان و مطالعه زياد در مورد تاکتيکهای مختلف، روانشناسی و ژست گيری و حالت بدن."
باب کوپر جهت آماده شدن برای اين مسابقه، روزی يک تا دو ساعت وقت خود را صرف تمرين و مطالعه تاکتيکهای مختلف می کرده است. او می گويد علاقه اش به "سنگ، کاغذ، قيچی" به دوران بچگی اش باز می گردد. بعدا کم کم اين بازی وسيله ای شد برای حل و فصل اختلافاتش و نهايتا هم ورزشی که در آن به قهرمانی رسيد.
متن كامل خبر در بيبيسي در اينجا هست.
از جمله اختلافاتي كه ما با سنگ كاغذ قيچي حل ميكرديم، مسالهي انتخاب يك نفر براي جمع كردن و بردن ظرفهاي غذا در سلفسرويس دانشگاه بود.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 4:2 قبل از ظهر |
لینک
|
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385
من نميفهمم اين عبارت "انرژي مثبت" از كجا اومده؟!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:45 بعد از ظهر |
لینک
|
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385
جریان از این قرار بود که ساعت دو نصف شب تصمیم گرفتم که پیاده در خیابانهای تهران قدم بزنم. قصد تاکسی گرفتن و از این چیزا نداشتم. خلاصه یهو دیدم که یک تریلی بزرگ!! از من رد شد و راننده از شیشه اشاره کرد که مستقیم میرم. به خودم گفتم هیجان داره ها!! رفتم و سوار شدم. اولش به معرفی خودمون پرداختیم. گفتم که دانشجوی کامپیوترم. بعد راننده گفت اتفاقا پسرم هم کامپیوتر داره!!!
خلاصه در مورد ازدواجش گفت که چطوری خواستگاری کرد و از این چیزا. بعد گیر داده بود که چرا زن نمیگیرم
حاجی سرت رو درد نیارم. با صدای کلفتش گفت. دایی فلاکس چای جلو پاته. یه استکان چایی بزن. یک استکان چایی زدم و زیر پل آزمایش پیاده شدم.
داشتم به طرف فاطمی قدم میزدم که یک پراید ایستاد. راننده از اون کلاههایی که باغبونا میذارن سرشون، به سر داشت. دیگه بسه. زیاد بنویسم نمیخونین.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 12:33 بعد از ظهر |
لینک
|
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 12:14 بعد از ظهر |
لینک
|
شنبه بیست و هفتم آبان 1385
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 6:7 قبل از ظهر |
لینک
|
شنبه بیست و هفتم آبان 1385
حكايت غيرقابلدركيه كساني كه براي توصيف خودشون از كلمهي شيطون استفاده ميكنن!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 3:44 قبل از ظهر |
لینک
|
شنبه بیست و هفتم آبان 1385
چند وقته این موضوع ذهن منو به خودش مشغول کرده که شاید تیوپ او تا چند وقت دیگه رقیب سر سخت شبکه های کامرشیال بشه.
مثلا خود من با وجود اینکه توی خونه تلویزیون دارم، شاید به طور متوسط در روز نیم ساعت هم تلویزیون تماشا نکنم. ولی فکر کنم متوسط تماشای تیوپ اوم بالای نیم ساعته.
توی کلوپ ژاپنی ها که می رم، ملت نشستن کلیپ های ژاپنی تیوپ او رو دوره می کنن.
توی وبلاگها که سر می زنم خیلی ها لینک های تیوپ او گذاشتن.
این مغزهای گوگل واقعا مخن.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 0:43 قبل از ظهر |
لینک
|
جمعه بیست و ششم آبان 1385
عزيز من!
كسي كه سردشه، ميتونه لباس بيشتر بپوشه. اما كسي كه گرمشه، ديگه هيچ غلطي نميتونه بكنه!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 10:0 بعد از ظهر |
لینک
|
جمعه بیست و ششم آبان 1385
براي من از جالبترين مخلوقات عالم، آدمهايي هستن كه سوال ميپرسن و به جوابش هم هيچ كاري ندارن.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 11:6 قبل از ظهر |
لینک
|
جمعه بیست و ششم آبان 1385
البته هدفهاي بزرگ مثل صلح پايدار جهاني و شفاي همهي بيماران هم خوب هستن، اما واقعيتاش اينه كه براي انتخاب رشته بايد هدفهاي دم دست تري رو انتخاب كني.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 9:59 قبل از ظهر |
لینک
|
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 10:17 بعد از ظهر |
لینک
|
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385
الان این خبر به دستم رسید:
"دکتر لوکس چهره ماندگار امسال انتخاب شد."
واقعا خوشحال شدم هرچند که همونطور که همه دوستان، اخلاق استاد رو می شناسین و می دونید که ایشان خیلی افتاده تر از این هستن که این عناوین براشون در مقابل کارهایی که با دل و جون تو این سن انجام می دن و فقط نشانه عشق هست مهمتر باشه.
به کلیه دوستان آزمایشگاه رباتیک و همه شاگردهای استاد تبریک میگم. تازه وقتی آدم می یاد اینور دنیا متوجه می شه که استادی داشته در دوران تحصیلش که مثل اون اینجا هم نیست. اونهایی که شاگرد استاد بودن می دونن که تو مباحث علمی وقتی استاد یه جمله می گفت و قبول نداشتی بعد از کلی دنبال موضوع رفتن می رسیدیم به همون یه جمله اول. وقتی هم که در مورد یه موضوع کاملا جدید با استاد صحبت می کردی بعد از ۱۵ دقیقه خیلی بهتر از گوینده مطلب در مورد اون مطلب بحث می کرد. ولی به نظر من همه این خصوصیات یک طرف و رفتار و منش استاد هم یک طرف. چیزی که باعث شده من به شخصه تا آخر عمرم این شاگردی رو فراموش نکنم و به اون ببالم.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 6:17 قبل از ظهر |
لینک
|
سه شنبه بیست و سوم آبان 1385
درسته آرايشگر ويتنامي بود، ولي دليل نميشه كه كلهي من رو شبيه به هوشيمينه در بياره...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:41 بعد از ظهر |
لینک
|
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385
دمكرات بسيجي! خدا نگهدار تو...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 1:20 قبل از ظهر |
لینک
|
شنبه بیستم آبان 1385
بالاخره میگین با
دختری با مانتوی گلدار 
صحبت کنم یا نکنم؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 2:44 بعد از ظهر |
لینک
|
شنبه بیستم آبان 1385
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 3:12 قبل از ظهر |
لینک
|
شنبه بیستم آبان 1385
با اين وضعيت ديگه امام زمان دستش به ظهور نميره كه...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 0:7 قبل از ظهر |
لینک
|
جمعه نوزدهم آبان 1385
"نه بابا!... انقلاب ايران هم در زمان دمكراتها اتفاق افتاد ديگه... من هيچ كدومشون رو قبول ندارم... من راي نميدم"
خوب قربون شكلت برم! شما به كاهش خطا اعتقاد داري؟ (تقريبا توي اين مايه كه شما به روح اعتقاد داري؟!) اعتقاد داري كه خطا رو شايد هيچ وقت نشه به صفر رسوند، ولي بين دو موقعيت ممكن (تا جايي كه توان ديدن آينده رو داريم)، بهتره جهتي رو بريم كه به خطاي كمتري منجر بشه؟ تا حد ممكن خطا و هزينه رو كاهش بديم؟ كي گفته قراره با راي شما كل مسايل جهاني حل و فصل بشه؟ شما به اندازهي يك راي، اين امكان رو به دست آوردي كه دست كم شرايط رو به سمتي ببري كه كمتر بد باشه يا كمي قابل قبولتر باشه، براي خودت و كشور ميزبانت و تا حدودي مردم كشورت در ايران. خوب چرا از اين فرصت استفاده نميكني؟ چرا حاضر نيستي به اندازهي توانت در زندگيات دخالت كني؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:41 بعد از ظهر |
لینک
|
جمعه نوزدهم آبان 1385
من خوبم!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 3:55 قبل از ظهر |
لینک
|
پنجشنبه هجدهم آبان 1385
چند وقت پيش توي محوطهي مجتمعمون با پاي برهنه راه رفتيم (در اين جا ديدن آدم پابرهنه اون قدر عجيب نيست كه در ايران بود). تازه فهميدم كه اين همه سال كف پام رو از لذت درك چه تجربهاي محروم كرده بودم....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:52 بعد از ظهر |
لینک
|
پنجشنبه هجدهم آبان 1385
- سلام
+ سلام
- ام ۲۸ ته
- یو پلیز
+ ام
+ بای
- بای
----------------------------
- سلام
+ سلام
- ام ۲۸ ته
- یو پلیز
+ وب داری؟
- نه
+ پس بای
- بای
---------------------------
- سلام
+ سلام
- ای اس ال؟
+ اول یو
- ام ۲۸ ته
+ اف ۲۳ ساری
- مرسی. بای
---------------------------
-سلام
+سلام
- ام ۲۸ ته
+ اف ۲۶ ته
+ عکس بده
- پایین صفحه گذاشتمش
- حالا یو
...
+ کجای ته هستید؟
- نیاوران
- یو؟
+ تهرانپارس
...
- ساعت ۸. بعد از خ ایران زمین. کنار پرادوی سفید وایستادم.
+ او. کی.
- بای
+ بای
-----------------------------
- سلام
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 3:14 بعد از ظهر |
لینک
|
پنجشنبه هجدهم آبان 1385
از همين جا اعلام ميكنم: هركس كه هزارمين پست اين وبلاگ رو بنويسه... اون چهارتاي ديگه خرن!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 1:49 قبل از ظهر |
لینک
|
پنجشنبه هجدهم آبان 1385
بروید به سایت گوگل فارسی و یه چیز بی معنی رو سرچ کنید که در وب وجود نداره و از نتیجه لذت ببرید. زود باشید تا عوضش نکردن.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 1:23 قبل از ظهر |
لینک
|
پنجشنبه هجدهم آبان 1385
فرهنگ سلام کردن و روز بخیر گفتن به اشخاص غریه که در طول روز میبینی یکی از مقوله هایی هست که به نظر من هم خیلی تاثیر گذاره تو روحیه آدمیزاد و هم اینکه یه جورایی نشانه فرهنگ اون ملت هست. توی ایران تقریبا این فرهنگ رو نداشتیم. اصلا معنی نداشت که تو خیابون وقتی داری رد میشی که یکی که نمی شناسی سلام کنی و روز بخیر بگی! اگر هم اینکار رو می کردی طرف یا با خودش فکر می کرد که من این آدم رو کجا دیدم که یادم نمیآد و جواب سلامت رو می داد با کلی شک و تردید، یا اینکه فکر می کرد که تو قصد مردم آزاری و سر به سر گذاشتن داری و بی اعتنا رد میشد. حالا اگه جنس مخالف هم بود که فکر می کردن داری متلک می اندازی! حالا بیا و درستش کن. توی بلاد اروپا این فرهنگ رو خیلی دیدم. صبح که از در می یای بیرون تقریبا ۷۰٪ افرادی که باهاشون چشم تو چشم می شی یا تو یه جای نه خیلی شلوغ مثل خیابون اصلی یا هنگام سوار شدن مترو می بینی، بهت سلام می کنن و روز بخیر می گن یا حداقل یه لبخند و تکون دادن سر! توی کانادا هم این فرهنگ رو بعضا می بینی ولی نه بین افرادی که معلومه اصالتا آسیایی هستن. تقریبا هر بار که سوار آسانسور می شم اگه یه آدم تقریبا کانادایی هم باشه، سلام رد و بدل میشه ولی اگه ایرانی، هندی، یا چینی باشه هیچکی محل نمی زاره. من اولا چون این کار رو دوست داشتم به همه سلام می کردم ولی الان دیگه دستم اومده که به کی باید سلام کرد و به کی نباید!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 0:14 قبل از ظهر |
لینک
|
چهارشنبه هفدهم آبان 1385
- وقتي كه ماشين امدادي مياد، همه هول ميشن و ميزنن كنار. خيلي سريع هم به هر ترتيبي كه شده راه رو باز ميكنن. شاهدي ديده كه يك بار ماشينها به چمن كنار خيابون هجوم آوردن كه راه باز بشه!
- حالا باز بگن اين غربيها عاطفه ندارن!
- آره... نه خب... ميدوني؟... عاطفه نيست. از ترس جريمه است كه از اين كارهاي قشنگ انجام ميدن. يعني... باز هم بحث اخلاق ميشه كه كي اخلاق رو به وجود آورده و اگه ظاهر حركت هم اخلاقي باشه يعني خودش هم اخلاقي هست يا نه و.... اصلا هيچي!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 10:27 بعد از ظهر |
لینک
|
چهارشنبه هفدهم آبان 1385
صبحها يكي از محركهايي كه تشويقام ميكنن كه دست از خواب بردارم، عشق خوردن قهوهي صبحگاهيه. در آزمايشگاه كه كار ميكردم هم تقريبا همچين شرايطي برپا بود. صبحها به اين شوق از خواب بيدار ميشدم كه برم توي آزمايشگاه و يك قهوه بخورم.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:21 بعد از ظهر |
لینک
|
چهارشنبه هفدهم آبان 1385
دوست دارين بدونين جوايز
ايگ نوبل امسال به چه تحقيقاتي تعلق گرفته؟ به
اينجا سري بزنين.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 3:47 قبل از ظهر |
لینک
|
چهارشنبه هفدهم آبان 1385
الان توي خونه يك بادكنك داريم كه در مجموع با احتساب نيروي ارشميدس و هرچي نيروي ديگه كه هست، بالا ميره و الان به خاطر اين كه با نخ بسته شده همون جا بالا مونده.
مدتي هست كه در مورد اين بادكنك به فكر افتادم كه با عجب پشتكاري اين داره نيرو وارد ميكنه كه بالا بره و به طور پيوسته هم داره اين نيرو رو وارد ميكنه و در تمام اين مدت يك لحظه هم نيروش قطع نشده. بازم باريكلا به اين بادكنك....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 2:54 قبل از ظهر |
لینک
|
سه شنبه شانزدهم آبان 1385
آيا ميدونستين كه اگر در نرمافزار "اكسل" كليد "افدو" رو فشار بدين ميتونين محتويات همون سلول رو اصلاح كنين؟ (بدون نياز به پاك كردن كل سلول)
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 11:0 بعد از ظهر |
لینک
|
سه شنبه شانزدهم آبان 1385
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:17 بعد از ظهر |
لینک
|
سه شنبه شانزدهم آبان 1385
در دوران لیسانس سر یکی از کلاسها استاد یکی از بچهها رو پای تخته آورد و گفت که بایسته. بعد استاد با قدمهای آرام به او نزدیک شد و تا حدی که پسر ناخودآگاه قدم به عقب برداشت. موضوع اینه که استاد وارد حریمی شخصی پسر شده بود. البته حریم شخصی هر فردی برای افراد متفاوت فرق میکنه.
حال مساله اینجاست که حریم شخصی تنها حریم فیزیکی نیست.گو اینکه حریم فیزیکی من بسیار وسیعه ولی افرادی رو میبینم که وارد حریم غیر فیزیکی من شدهاند و این من رو رنج میده که افراد دور و برم که خیلی هم دوستشون دارم معنی این نوع حریم رو نمیفهمن و درک نمیکنن.
این در مورد پدر و مادرها هم صادقه. جمعه پیش شبکه چهار فیلمی رو نشون داد که پدر مادر با وارد شدن به حریم شخصی دختر باعث شدن که روان دختر پریشان بشه و راهی تیمارستان بشه و روند لالی داوطلبانه رو در پیش بگیره.
بیا و درستش کن!!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 12:14 بعد از ظهر |
لینک
|
سه شنبه شانزدهم آبان 1385
درست نميدونم كه آيا اين خصوصيت ما ايرانيهاست كه به نسبت، زياد نق ميزنيم يا ديگر ملتها هم به همين اندازهي ما نق ميزنن؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:6 قبل از ظهر |
لینک
|
سه شنبه شانزدهم آبان 1385
كي فكرشو ميكرد كه اين وسط، زنگ يكي از پنج نفر به يكي ديگه از پنج نفر، اينقدر خوشحالي ايجاد كنه؟!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 3:59 قبل از ظهر |
لینک
|
دوشنبه پانزدهم آبان 1385
پيشنهاد ميكنم نگاهي به
اين مطلب بندازين. ضرر نميكنين!...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:30 بعد از ظهر |
لینک
|
دوشنبه پانزدهم آبان 1385
عجیبه!! من نفهمیدم که شتر توی خواب دید که داره پنبه دانه میخوره و یا
دید که یکی داره پنبهدانههاش رو میخوره یا پنبهدانهها دارن وجودش رو
میخورن و نمیدونم یه چیزه دیگه.
عحیبه!! پریشب خواب دیدم که توی جاده کرمان دارم رانندگی میکنم که ناغافل
یک شتر جلوم سبز شد و زدم به شتر. صبح که بیدار شدم به این داشتم فکر
میکردم که من این چند روز سروکاری با شتر نداشتم که چنین خوابی دیدم. تا
اینکه شب اخبار گفت که امروز یک ماشین در جاده کرمان با یک شتر برخورد
کرد!!!
عجیبه!!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 6:4 بعد از ظهر |
لینک
|
دوشنبه پانزدهم آبان 1385
تستي هست به نام قطبنماي سياسي كه تعدادي سوال از شما پرسيده ميشه و بعد تعيين ميكنه كه از نظر عقايد اقتصادي و سياسي اجتماعي در چه جايگاهي قرار دارين. در عين حال اين امكان رو هم داره كه تعدادي از شخصيتهاي معروف و جايگاهشون در نمودار رو هم ببينين. از جمله اين شخصيتها ميتونم از گاندي، استالين، جرج بوش و صدام حسين اسم ببرم.
من هر يك مدت يك بار ميام و اين تست رو امتحان ميكنم كه آخرين عقايدم رو و تغييرش نسبت به دفعهي پيش ببينم. نتيجه چيزي هست كه در پايين ملاحظه ميكنين:
اگر مايل هستين كه اين تست رو امتحان كنين به اين آدرس سر بزنين. اين رو هم بگم كه اولين كسي كه اين تست رو به من معرفي كرد سولوژن بود.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 2:18 قبل از ظهر |
لینک
|
یکشنبه چهاردهم آبان 1385
چند روز پیش از یکی از دوستام شنیدم که در اینترنت یک فیلم سکسی که به یکی از هنرپیشه های زن ایرانی نسبت داده شده منتشر شده. امروز میلی رو از یکی دیگه از دوستام دریافت کردم که در اون جوابیه این هنرپیشه در واکنش به این اتفاق اومده بود. این مسائل در مجموع منو خیلی ناراحت کرد. ناراحت از اینکه یه تعداد خیلی زیادی موجود بیشعور پیدا می شن که یک فیلم خصوصی رو در اینترنت پخش می کنن. ناراحت از اینکه خیلی ها یک مطلب رو بدون اینکه در موردش فکر کنن و فقط به صرف اینکه می تونه خیلی باحال باشه قبول می کنن و در انتقالش به دیگران از هیچ کوششی دریغ نمی کنن. ناراحت از اینکه یه آدم برای اینکه بتونه تو این لجن زار سرشو بالا بگیره مجبوره که جوابیه منتشر کنه و از کاری که کرده و یا نکرده اعلام برائت کنه (اگرم این کارو کرده باشه زندگی خصوصیشه و به خودش مربوطه به منو شما اصلا ربطی نداره)
بعد می خوان جمعیت رو زیاد کنن. آخه این جماعت 70 میلیونشم زیاده چه برسه به 120 میلیون!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:14 بعد از ظهر |
لینک
|
یکشنبه چهاردهم آبان 1385
تا بيام چشم به هم بزنم سالها گذشته بود و من هم به مجموعهي ديپلمهها پيوسته بودم. به دنبالش در دانشگاه قبول شدم و بعد از اون هم مشغول به كار شدم. تونستم كه ادامه تحصيل بدم و الان هم به جايي ديگه اومدم به اميد آيندهاي بهتر. اصلا نفهميدم چي شد و چه طور شد كه كار به اينجا رسيد. يه مجموعه برنامه رو با وفاداري دنبال كردم و الان هم اين همه سال گذشته و درست نميدونم كجا هستم....
از زندگيام تا به الان راضي هستم. شايد اگر باز هم تكرار ميشد، بارها و بارها هم تكرار ميشد، همين راه رو دنبال ميكردم. بعيد ميدونم در دنبال كردن راههاي ديگه رضايتي غير از اين ميداشتم....
يكي از پنج نفر!
تولدت مبارك....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 6:25 قبل از ظهر |
لینک
|
شنبه سیزدهم آبان 1385
به چند جوان خوش پوش براي ويرايش "اساوپي" نيازمنديم.
توضيح: اصلا لازم نيست انسان به خصوصي در امور آكادميك باشين كه اين كار رو انجام بدين. يك متن از برنامهها و آرزوهاي آيندهام براي دانشگاهها نوشتم و به نظرات ديگر دوستان نياز دارم كه اصلاحش كنم و همكاري شما براي من خيلي ميتونه مفيد باشه.
توضيح بعدي: كمترين چيزي كه از اين همكاري نصيبتون ميشه دعاي خير منه.
توضيح پاياني: احتمالا حدود پونزده دقيقه وقت ببره. اگر مايل بودين، پيغام بذارين كه در اولين فرصت با شما تماس گرفته شود.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:43 قبل از ظهر |
لینک
|
جمعه دوازدهم آبان 1385
در راستاي
خوابهاي قبلي، ديشب خواب ميديدم كه كاندوليزا رايس من رو سوار ماشيناش كرده بود (كه يك پيكان سفيد رنگ بود) و در شهر واشينگتن ديسي ميگردوند.
به نظرم كار ديگه داره بالا ميكشه...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 6:14 بعد از ظهر |
لینک
|
جمعه دوازدهم آبان 1385
Agha akhe mage man divaanam ke bekhaam vaase mellat beshinam inaaro bezanam?! Khodam divaane shodam az dasteshoon! Amma emshab az oonjayi ke kholam karde boodan raftam too in ozv shodam balke dast az saram barbedaaran! Ammaa in divaanehaa hameye doostaaye address booke aadam raa select minamaayand! Va khob manam ke bikaar naboodam beshinam 420 taa tick bardaaaram goftam send! Bebakhshid be har haal...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 1:11 قبل از ظهر |
لینک
|
پنجشنبه یازدهم آبان 1385
خوب کلا که من با بقیه خیلی فرق می کنم. همون طور که هر کس با بقیه خیلی فرق می کنه (این دومی رو محض دلخوشی دوستمون که در آمریکاست گفتم وگرنه بهم گیر می داد که «البته که تو با بقیه فرق می کنی»)
بگذریم. می خواستم بگم که الان دما بین صفر و هشت درجه متغیره و مردم نازنین ونکوور با شلوارک و مینی بیرون میان، من با کلاه و دستکش (هدیه دوستان آز رباتیک :)) و باز هم سردمه. واقعا کلافه شدم. نمی دونم چیکار کنم که گرم شم. همش سردمه! تازه هنوز زمستون هم نشده!!!
خوب شد نرفتم تورنتو.
این دوستان هم گاهی توصیه های خوبی می کنن ها!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 4:6 قبل از ظهر |
لینک
|
سه شنبه نهم آبان 1385
امروز صبح یکی دیگه از دوست هام هم از ایران رفت (دهمین نفر در سال 85). همشون بدون اینکه من بخوام یه روزی وارد زندگیم شدن و بازم بدون اینکه من بخوام دارن اینجوری از زندگیم خارج می شن و شاید دیگه هیچوقت نبینمشون شایدم یه روزی یه جایی تو این دنیا دوباره دیدمشون. درست که فکر می کنم می بینم این قضیه در مورد تمام آدمای اطرافم صادقه حتی نزدیکترینشون. آخرش خودمم و خودم...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:42 بعد از ظهر |
لینک
|
سه شنبه نهم آبان 1385
در اين مملكت، يعني شيطان بزرگ، گواهينامه رانندگي يعني همه چيز!
براي هرگونه شناسايي و براي هرگونه كار رسمي و نيمه رسمي و يك كمي رسمي لازمه كه گواهينامه رانندگي نشون داد. حتا در اكثر موارد براي رفتن به توالت هم گواهينامه رانندگي لازمه...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:11 بعد از ظهر |
لینک
|
سه شنبه نهم آبان 1385
وقتي كه ايران ظرفيت صد و بيست ميليون نفر رو داره، چرا وبلاگ ما افزايش جمعيت نده؟!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 2:32 قبل از ظهر |
لینک
|
سه شنبه نهم آبان 1385
سلام
من نفر پنجمم. قراره از این به بعد منم بعضی وقتا یه چیزایی اینجا بنویسم.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 0:12 قبل از ظهر |
لینک
|