آزمايشگاه رباتیک
// ************* Start of Scripts by Ali Baghani *******************
// ***************** End of Scripts by Ali Baghani ******************
میرم دکتر فخرایی رو میکشم! آخه با زندگی من چیکار داری؟ من دوست دارم برم شرکت کار کنم. به تو چه؟ از قرار دکتر فخرایی مدیر عامل شرکته و رفته از مهندس بپرسه که آقا این پسره میخواد بیاد شرکت ما کار کنه. اجازه میدی؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 10:26 قبل از ظهر | لینک
|
داستان از اونجا شروع شد که من باید یه قالبی می ساختم و خلاصه موقع کار دستم برید. پس از بررسی های اولیه مشخص شد که توی آزمایشگاه رباتیک با کلی ابزار آلات جعبه کمکهای اولیه وجود نداره. رفتیم آفیس دانشکده اونها هم نداشتن. گفتن فقط یه جعبه هست اون هم توی کارگاهه، مسئول کارگاه هم که قربونش برم توی هشت ساعت اداری هفت ساعت کافی بریک (زنگ تفریح) داره و پیداش نیست. خلاصه چشمتون روز بد نبینه مجبور شدم تا بیمارستان دانشگاه (یه ربع راه) رو پیاده برم که به این دست رسیدگی بشه. اونجا رفتم قسمت دانشجویی گفتن که تعطیل شده و باید برم اورژانس، اورژانس هم یه ده دقیقه ای توی نوبت نشستم تا بالاخره بعد از یه ساعت از وقوع حادثه من رو پزشک دید. خوشبختانه بخیه لازم نشد ولی یه کزاز بهم زدن. من نمی دونم اگه واقعا کزاز وارد بدنم شده بود یه ساعت بعد زنده بودم یا فکم قفل کرده بود. حالا این خوبشه، دوستم تعریف می کرد که چند روز قبلش اون هم دستش رو بریده بود و یه ساعتی توی اورژانس معطل بود. در همین حین هم یه پیرزن رو آورده بودن که سکته قلبی کرده بود بنده خدا. ولی راش نمی دادن تو و یه ساعت توی صف نگه هش داشتن تا تشکیل پرونده بدن. خوب به نظر شما جای غر زدن داره یا نه؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 2:38 قبل از ظهر | لینک
|
امروز فقط حس و حال شریعتی رو دارم. پس بازم مینویسم.
از نقطهای و خاکی برخواستم کویر. جایی که آبادی نیست. جایی که سعادت و رفاه و برخورداری نیست. خشکی و فقر بدبختی زندگیست. و از طرفی وابسته به طبقهای هستم و نژادی که در آن خون هیچ شریفی از آنهایی که شرافتشان به طلا، زر، و زور وابسته است، خوشبختانه نیست.
(دکتر علی شریعتی)
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 2:44 بعد از ظهر | لینک
|
خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بیثمری لحظهای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم. و مردنی عطا کن که بر بیهودگیاش سوگوار نباشم. خدایا! تو چگونه زیستن را به من بیاموز. چگونه مردن را خود خواهم آموخت.
(دکتر علی شریعتی)
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 2:40 بعد از ظهر | لینک
|
خوانندگان عزيز! من، يكي از پنج نفر، از اين به بعد در وبلاگ مطلب نمينويسم....
صادقانه اعتراف كنم: همين كه ميدونستم اين وبلاگ خواننده داره من رو تشويق ميكرد كه به هر ترتيبي كه شده مطلبي براي اينجا بنويسم. از تكتك شما خوانندگان و كساني كه به اينجا سر ميزدين و ميزنين ممنونام.
نكته: اين وبلاگ براي من خيلي عزيز بود (و هست!). اما به ياد داشته باشين كه تنها عزت كافي نيست!... وبلاگ، من و چند تا از بهترين دوستانام رو از هم دور كرد، سوتفاهمهايي ايجاد كرد كه در يك لوپ با فيدبك مثبت داشتن زيادتر و زيادتر ميشدن و نميخواستم بيش از اين جلو بره. هر چي هم كه باشه، دوستي چيز مهمتريه. شايد زماني ديگه، جايي ديگه باز هم نوشتيم و شايد باز هم با هم نوشتيم! (بد موقعيته كه سوتفاهم پيش اومده باشه و هر چه قدر هم كه توضيح بدي كار خرابتر و خرابتر بشه و وقتي كه در اين ميانه يك نفر دعوت به سكوت بكنه... ديگه كاريش نميشه كرد... هيچ كار!)
اين رو فهميدم كه وقتي كه چيزي رو از اول بسازي و بزرگ كني، با مشكلاتش مبارزه كني، به خاطرش زحمت بكشي و تلاش كني، اون چيز خيلي خيلي عزيز ميشه. وبلاگ هم چنين حكمي داره و تازه ميفهمم كه چرا پدر و مادرها بچههاشون رو دوست دارن، حتا اگه معتاد شده باشن!
خدانگهدار! يكي از پنج نفر پاييز هشتاد و پنج
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 9:9 قبل از ظهر | لینک
|
گروهي خلبانان ژاپني در جريان جنگ به هواپيما سوار ميشدن و با اون هواپيما خودشون رو به ناوهاي آمريكايي ميزدن. به اين كار كاميكازه ميگفتن.
سوال: كاميكازه به نظر شما باشكوه نبوده؟ حاكي از وطنپرستي و عشق به وطن نبوده؟
چند شب پيش تلويزيون (البته يكي از كانالهاي آمريكايي كه در نتيجه نميدونم در مورد اين موضوع قضاوت عادلانهاي داشته يا نه) اين طور ميگفت كه دارويي هست به نام Meth كه اثرات روانگرداني داره. ميگفت كه به خلبانان ژاپني هم از اين دارو ميدادن و ديگه طرف نميفهميده كه چي كار ميكنه و جريان چيه و خودش رو همين جوري به ناو ميكوبيده!
سوال: كاميكازه به نظر شما باشكوه بوده؟ حاكي از وطنپرستي و عشق به وطن بوده؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:54 قبل از ظهر | لینک
|
دوستاني كه در ايران به سر نميبرن، پيشنهاد ميكنم سريال باغ مظفر ساختهي مهران مديري رو هر روز دانلود كنن و تماشا كنن كه به اين ترتيب در جريان قسمت بزرگي از روند فرهنگ مملكت قرار بگيرن (بدون اغراق مهران مديري الان ديگه براي خودش يكي از فرهنگسازان مملكته). براي گرفتن آدرس دانلود با نويسنده تماس بگيرين.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:53 قبل از ظهر | لینک
|
نه به اون امتحان جيآراي گرفتن توي ايران با اون وضع (كه همراه داشتن هيچ جنبنده و ناجنبندهاي محدوديت نداشت)، نه به اين امتحان اينا كه به جز اعضاي مادرزادي بدن ديگه هيچ چيز رو نميشه به داخل جلسه برد! (حتا لازمه كه با يك لباس با گرماي مناسب وارد محيط بشين و ديگه نبايد اون لباس رو (مثلا اون ژاكت رو) در بيارين، حتا اگه گرمتون شد)
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:52 قبل از ظهر | لینک
|
گاهي دلم براي سياهپوستان اينجا ميسوزه... تا به الان اون تعداد سياهپوستي كه من ديدم (نميدونم چند تا، اما به هر حال محدود)، همگي حالتي دوستانه و متواضعانه داشتن. احساس ميكنم هنوز از موضعي حرف ميزنن كه تحت تاثير دوراني هست كه زير بار زور بودن و با اين كه تموم شده، اما در عمل هنوز ادامه داره....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:51 قبل از ظهر | لینک
|
گاهي در يك اختلاف، دويست جور فحش خواهر و مادر هم رد و بدل ميشه، اما آخرش چيزي باقي نميمونه و تموم ميشه. گاهي هم در يك اختلاف، لبخند و دويست جور احترامات متقابل جزو ثابت قضيه هست، اما زخماش هيچ وقت فراموش نميشه....
فكر ميكنم براي مدل كردن آزاردهندگي درگيري، بايد فاكتورهايي غير از فحش خواهر و مادر رو هم در نظر گرفت!؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:51 قبل از ظهر | لینک
|
دبستان كه بودم يك روز گفتن كه همه ناهارشون رو بيارن مدرسه كه اينجا بچهها با هم غذا بخورن. تا قبل از اون فكرش رو هم نميكردم كه اين همكلاسيهاي من غذا هم ميخورن و در واقع تنها نقشي كه براشون قائل بودم "همكلاسي بودن" بود. شايد تا اون موقع فكر ميكردم غذا خوردن و خوابيدن و بقيهي امور زندگي، شخصي هستن و تنها من هستم انجام ميدم!
شايد اين يكي از بزرگترين قدمها در راه اجتماعي شدن بود كه مدرسه در اختيار ما قرار داد و چه حيف كه تنها همين يك قدم بود. شايد لازم بود مدرسه خيلي قبلتر از خيلي چيزهاي ديگه، به ما بگه كه باباجان شماها همه غذا ميخورين و همه يك سري نيازهاي مشترك دارين، ولي اين رو هم بدونين كه همه با هم فرق هم دارين....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:49 قبل از ظهر | لینک
|
اينجا، در اين سرزمين سرمايهداري، وقتي تلويزيون تبليغ كالايي رو نشون ميده، در اكثر موارد اين حس رو الغا ميكنه كه بدون اين كالا عملا مرده هستين و يا اگر هم زنده باشين زندگي سختي دارين. ولي اگه اين كالاي ما رو داشته باشين... ديگه غم ندارين!
اين سبك تبليغ در ايران نبود و ميتونم بگم كه در ايران خيلي شركتها منصفانهتر تبليغ ميكردن و دست كم بيننده خيالش راحت بود كه بدون اون كالا هم مشكلي پيش نميياد!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:49 قبل از ظهر | لینک
|
در آزمايشگاه دوستي داشتيم موسوم به خليل (هر كجا هست خدايا به سلامت دارش!). اگه درست فهميده باشم، يكي از چيزهايي كه اين دوست معتقد بود، اين بود كه: بابا جان من با شما سر و كله نميزنم، شما هم با من سر و كله نزنين! من شما رو اذيت نميكنم، شما هم من رو اذيت نكنين! من سرم تو كار خودمه، شما هم سرتون تو كار من نباشه!
خليل راست ميگفت....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:48 قبل از ظهر | لینک
|
براي من بين خطا و هزينه تفاوت هست. وجود خطا براي يك نفر ممكنه چيز خوشايندي نباشه (من مايل نباشم در زندگي دوستم خطا وجود داشته باشه: مثلا مايل نباشم دوستم از نظر مالي وضعيت متوسط و رو به پاييني داشته باشه). اما هزينه چيزيه كه براي هر كس جداگانه حساب ميشه (وضعيت مالي كم براي من اشكالي ايجاد نميكنه اما براي يك نفر ديگه كلي سختي به همراه مياره).
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:48 قبل از ظهر | لینک
|
مواظب باش كه اگه شغلي داري كه در طي اون پولي كه ميگيري به خاطر تغييرات در احساسات مشتريانت به دست ميياد، شغلت ميتونه شغل خطرناكي باشه... دست كم اين كه شغلت ميتونه خيلي خيلي آسيبپذير باشه....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:23 بعد از ظهر | لینک
|
قریب به یک ماهه که هر وقت سروکارم با latex روی اینترنت میخوره، با فیلتر مواجه میشم. یک دکمه ارسالی هم گذاشتن که اگه احیانا اشتباه فیلتر شده، روی این دکمه را نوازش کنیم و دست به دعا بشینیم که شاید از فیلتر در بیاد. فعلا که یک ماه گذشته و خبری نشده و هر وقت نیاز به tamplate خاصی از latex میگردم باید از فیلترشکنی که پویان بهم داده استفاده کنم.
حتما یه چیزی از latex دیدن که فیلترش کردن. خدا منو ببخشه که با latex کار میکنم. به نظر من latex از پیتزا و سینما هم بدتره!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 1:21 بعد از ظهر | لینک
|
توضيح: در مورد اصل مساله و اين كه آيا انسان تا به حال پاش رو به ماه گذاشته يا نه بحث هست. عدهاي معتقد هستن كه كل قضيه دروغ بوده و آمريكا تنها براي نمايش برتري دست به چنين دروغي زده. من خودم در اين مورد اطلاع زيادي ندارم و اتفاقا خيلي هم كنجكاو هستم كه بدونم. چيزي كه من رو كمي تحريك ميكنه كه سفر انسان به ماه رو دروغ بدونم اينه كه اون سفر در زماني صورت گرفته بوده كه جنگ سرد بين آمريكا و شوروي شديدا در جريان بوده و هر گونه برتري براي اين دو رقيب ميتونسته اهميت فوقالعادهاي داشته باشه. به هر حال اين عكسي هست از (بنا به ادعاي مسوولين) خود خاك ماه كه در موزهي ناسا در داخل مركز تحقيقات فضايي نگهداري ميشه.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 2:48 قبل از ظهر | لینک
|
هر چه قدر هم كه بزرگ بشه، رشد كنه، دنياهاي قديم رو ترك كنه، به دنياهاي جديد وارد بشه، ظاهرش عوض بشه، انواعي از بلوغ رو به نمايش بذاره... باز هم بچگياش رو به همراه داره و سر فرصت نمايشاش ميده.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:24 قبل از ظهر | لینک
|
درست نميدونم چرا، ولي كلمهي "تغذيه" تنها مربوط به سالهاي اوليهي دبستانه و بعد همون چيز با همون كيفيت اسمهاي ديگهاي مثل "خوراكي" به خودش ميگيره....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:25 بعد از ظهر | لینک
|
مدتي هست كه هر از گاهي دچار بيخوابي ميشم و به مدت چند شب تا خيلي ديروقت بيدار و سر حال هستم، بدون توجه به كمبود خوابي كه دارم. با اين كه سخته، ولي لااقل دلم به اين خوشه كه هر شب دم صبح در يكي از شعرهاي فروغ فرخزاد ميتونم بگنجم: "خواب آن بيخواب را ياد آوريد..."
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 8:50 بعد از ظهر | لینک
|
دانشگاه تهران براي پاكت نامهي ريزنمراتاش از يك پاكت با ابعادي استفاده ميكنه كه به عقل جن نميرسه: يك پاكت تقريبا مربعي با اندازهي خيلي بزرگ.
چند روز پيش كه ميخواستم پاكت ريزنمراتام رو پست كنم، خانومه چنان با تعجب نگاهم كرد كه از داشتن پاكتي با چنين ابعادي خجالت كشيدم. در تمام دفتر پست هم تنها يك پاكت بود كه با اين اندازه سازگاري داشت و ميتونستم اين پاكت ريزنمرات رو در داخل اون قرار بدم.
يكي دو روز بعدش مجبور شدم كه يكيشون رو باز كنم: محتوي چهار برگ كاغذ آ چهار ساده!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 6:39 قبل از ظهر | لینک
|
زندگي يعني اين كه به چيزي دلخوش باشي... حتا شده به اين كه امروز ميخوام دو صفحه از اون مطلب به جا مونده از چند ماه پيش رو بخونم و همين موضوع به من احساس خوشبختي بده...
وقتي كه هنوز روابط علت و معلولي زندگي برقرار هستن، يعني هنوز زندگي جريان داره ديگه، نه؟!...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 11:11 بعد از ظهر | لینک
|
زماني به يكي از بچههاي در شرف فارغالتحصيلي كه مشغول ساخت يك وسيله سادهي الكتريكي بود گفتم "مهندس! رفتي تو كار علم و دانش!" فكر كنم بعد از پنج سال درس خوندن خيلي بهش برخورد...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 9:11 بعد از ظهر | لینک
|
هر چي فكر ميكنم ميبينم كه به نظرم بهترين راه براي دفاع از حقوق زنان اينه كه سعي كنين تعداد بيشتريشون صاحب كار و درآمد بشن و دستشون توي جيب خودشون بره.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 1:22 قبل از ظهر | لینک
|
چند وقت پيش اينجا يك ويديو گذاشته بوديم از جووني به نام دانيل مونوز كه شايد آلماني بود و براي سه نفر (شايد امتحان گيرنده) با گيتارش دو اجراي نمونه داشت (كه هر دو هم جالب بودن). پيدا كردم كه اولين اجراش قطعهاي هست به نام Purest of Painاز گروهي به نام Son By Four كه يك كليپاش هميني هست كه اينجا ميبينين:
پيشنهاد: به صداي خوانندهي اصلي دقت كنين.
به نظرم خيلي از كساني كه در كار هنر وارد ميشن، در زمينهاي غيرعادي هستن (به خصوص كساني كه عامل واسط براي انتقال هنر جزئي از بدنشون هست). مثلا خيلي از هنرپيشههاي موفق يا زيادي خوشگل و خوشتيپ هستن يا زيادي بدقيافه و يا خيلي از خوانندگان از صداي عادياي برخوردار نيستن و صداشون جزو محدودهاي نيست كه به طور معمول از اطرافيان انتظار داريم.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:22 بعد از ظهر | لینک
|
ما خيلي وقتها از جنس ارزون استفاده نميكنيم، چون اعتقاد داريم كه خوب نيست اما نميدونم چرا خيلي وقتها نسبت به اجناس مجاني اين احساس رو نداريم.
پ. ن. 1 : مثال انگليسيها در مورد جنس ارزون قيمت معروفه. پ. ن. 2 : هر چي باشه اجناس مجاني قيمتشون از اجناس ارزون هم كمتره. پ. ن. 3 : نمونهي اجناس مجاني انواع نرمافزارهاي رايگان و آزاد هستن (منظور نرمافزارهاي قفل شكسته نيست).
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 0:48 قبل از ظهر | لینک
|
اين وبلاگ به دليل مشكلات تكنيكي و غيرتكنيكي و فني و غيرفني، براي چند روز به اندازهي هميشه بهروزرساني نداشت. در اين مدت گروهي از نويسندگان آزمايشهاي شخصيشون رو بر روي وبلاگ انجام دادن و هركس هم نتيجهي دلخواه خودش رو گرفت. از اين به بعد وبلاگ روال عادي خودش رو از سر ميگيره و هر پنج نويسنده قول نوشتن دوبارهي منظم مطالب رو ميدن.
منتظر نوشتههاي بعدي ما باشيد!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 10:30 بعد از ظهر | لینک
|
این بنده خدا ترکیه من نمی دونم چرا باید اینقدر خوش شانس باشه که ۲۷٪ رای ها رو به دست بیاره. آدم رو یاد احمدی نژاد می اندازه. بعدشم من نمی دونم این پویان رو کی رای داده بهش! بابا این درس و تز و هزار تا بد بختی داره وقت این کارا رو نداره. حالا این دوتا هیچی، دکتر نیلی چرا! فکر کردین عصرونس که دور هم باشیم! بنده خدا آقای نادر علی هم که چی بگم! ولی انصافا به هادی کم رای دادین. شاید چون هنوز زیاد چهره شناخته شده ای نیست. طه کوثری هم که اگه وقت این کارا رو داشت که می رفت باگ های برنامش رو درست می کرد. سعید عامی زاده با اینکه نفر پنجم هست ظاهرا فقط خودش اینو می دونسته چونکه یک رای بیشتر نداره! ولی نکته جالب اینه که دکتر اعرابی هیچی رای نیاورده!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 6:5 قبل از ظهر | لینک
|
چند روزه حتی فکر پست جدید رو هم نکردم و حتی به وبلاگ هم سر نزدم. کاری که این اواخر هر ۱ ساعت یکبار می کردم. امشب اومدم ببینم که چی به چیه. از پنج شنبه تا امروز که یکشنبه هست و داره تموم میشه هیچ کدوم از ۵ نفر چیزی ننوشتن. شاید عجیب باشه واسه روبولب، ولی گاهی سکوت واژه گویایی ست.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 5:44 قبل از ظهر | لینک
|
این که در استخرهای ایران از خانومها خواسته می شه که از کلاه شنا استفاده کنن باعث می شه که گیسوان مبارکی که می ریزه به اجسام شناور در آب استخر تبدیل نشه. نمی دونم چرا اینجا در استخر دانشگاه یو بی سی حجاب اسلامی رو رعایت نمی کنن. مفیده به خدا.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 4:49 قبل از ظهر | لینک
|