این پرسوت آو هپینس چند وقتیه بد جوری من رو به خودش مشغول کرده. البته در کنار نامربوط شدن ساختار سنتی خانواده.
بی شک باید بیشتر مطالعه کنم.
در توضیح بگم که شاید درکش برای کسی که اینجا بزرگ نشده یا با طرز فکر مردم اینجا آشنا نیست خیلی مشکل باشه، ولی تا جایی که من فهمیدم نهاد اجتماعی «خانواده» (با اون مفهومی که ما در ایران ازش در ذهن داریم) اینجا داره به همون اندازه نامربوط می شه که برای ما (و طبیعتا خیلی های دیگه) نهاد «قبیله» نامربوطه.
فرض کنید یکی تو ایران بیاد پیش شما و بگه می خواد تشکیل قبیله بده. چه احساسی بهتون دست می ده؟
راستی صبر کنید. من قضاوت نمی کنم. فقط دارم موضوعات رو مطرح می کنم.
حال این که ارتباطش با پرسوت آو هپینس چیه: فرد در هر لحظه از زندگی اش این آزادی رو داره که راهی رو انتخاب کنه و کاری رو انجام بده که اون رو خوشحال تر می کنه. وظیفه حکومت هم به تعبیری حمایت از «فرد» در برابر فشار حکومت، اجتماع، قبیله و خانواده است، برای این که فرد بتونه این انتخاب رو آزادانه انجام بده و کاری رو که اون رو خوشحال تر می کنه انجام بده.
خوب، با این توضیح، خیلی نباید عجیب باشه که مثلا یک زن و شوهر بعد از سی سال زندگی در کنار هم و بزرگ کردن بچه ها شون و در حالی که طی این مدت تفاهم داشتن، از هم جدا بشن تا هر کدوم هپینس خودش رو پرسو کنه.
برای جلوگیری از اطاله کلام بقیه مثالها رو به خودتون واگذار می کنم. فقط این رو هم بگم که الان به یکی از پستهای قدیمی تر یکی از پنج نفر که در مورد علاقه مردم به فیلمهایی با موضوع خیانت بود هم دوباره فکر می کنم.
همه بالاخره یه روز باید برن. یکی زودتر میره. یکی دیرتر میره. حالا بعد از روزبه نوبت به من رسیده.
من واقعا باید دنده عوض کنم. این جوری نمیشه.
- من مجبورم برم هیل کنم.
+ کریپ ما اینجاست!
÷ دارم میبینم. الان تاور میزندش.
* من این وسطم. به ... نرم؟
- پشت کریپا واسطا هیچ طور نمیشه.
+ برگرد! برگرد!
- بیا اینو بکشیم!
+ به ... رفت!
- تو چه کار میکنی؟
+ من یکیشون رو کشتم الان خب!
* بیاین چیز کنیم. بیاین بکشیم.
- کوشی اصلا؟
+ من اینجام!
* مرده! مرده!
+ در رفت.
- جادوشه؟
÷ دهنت سرویس
- برگرد. این مارا بدجوری سرویس میکنن.
* من چقدر کندم!
- اینچیه؟
+ (باصدای بلند) لول ۶ش رو زد!
- اینو بکشین! اینو بکشین! برگرد عقب! یه اسکتر!
* باشه! باشه!
÷ دهنت سرویس!
- منام به ... رفته.
+ برو دیگه!
÷ مردی؟
- خفه بابا!
+ وقتی علامت میدم، یعنی بیا اینجا!
یکی از چهار نفر: علی جان تو نیوشا رو بیشتر دوست داری یا شیرموز؟
علی (پنج ساله): نیوشا
چند دقیقه بعد، درگوشی با صدای آهسته...
علی: مامان، من هم نیوشا و هم شیرموز رو با هم دوست دارم. به اونا هیچ چی نگی ها!
برداشت اول: خب یک قانون علیت ساده، تو وجود خودتو در معرض علت سرماخوردگی قرار دادی و معلولش هم که همون سرما خوردگی باشه در تو پدیدار شده. پدر و مادرت هم چون از یک طرف از قانون علیت سرماخوردگی آگاه هستن و از طرف دیگه تو رو خیلی دوست دارن اینو بهت می گن.
برداشت دوم: تو از دستور پدر و مادرت سرپیچی کردی پس سزاوار مجازات شدی. مجازاتت هم اینه که سرما بخوری و رنج بکشی.
اینا دو تا برداشت مختلف هست از یک حقیقت. به نظر شما کدومشون متصوره؟ به نظر من هر دوتاش قابل تصوره. آدمی که برداشت اول رو از این اتفاق ساده داره ممکنه دیدش نسبت به زندگی خیلی با کسی که برداشت دوم رو داره فرق داشته باشه ولی هردوی این آدمها زندگیشونو می کنن و شاید هم تا آخرش هیچ کدومشون دچار تناقض نشن.
حالا به نظر شما کدوم یکی از این برداشتها اصالت داره؟ خب به نظر من مسلما برداشت اول! چون به نظر من منطبق بر حقیقتی هست که داریم ازش برداشت می کنیم. حتی پدر و مادر با وجود اینکه بچه شون به حرفشون گوش نکرده، از اینکه می بینن فرزند دلبندشون سرما خورده رنج می کشن و منتظر روزی هستن که دوباره حالش خوب بشه.
شاید این مثال خیلی ساده و بدیهی باشه ولی متاسفانه خیلی از ماها در مسائل خیلی بنیادی تر زندگیمون که شاید به واقع خیلی از این مثال بدیهی تر باشن برداشت دوم رو داریم...
http://www.cs.sfu.ca/~vaughan/noevilrobots.html
نرمافزار این تلویزیون برخط با نام Joost عرضه شده است. این سرویس در حال گذراندن دوران آزمایشی است. رایگان است. با راهاندازی کامل در ماههای آینده برنامههای متنوعی را پخش خواهد کرد. رایگان مثل لینوکس!
امشب تنهایم
و گویی دیشب
سفر رفتهای
باور میکنم
زمستان سخت نیست
شاید دیگر تنها نباشم
زندگی میکنم
تارانچولا
۸ بهمن ماه ۱۳۸۵
زندگی سهیل:

زندگی من:

سه تا از دانشجوها در کمیته این گروه برای هماهنگی فعالیت دارن. جالب بود که پسره ریش داشت. چند تا از داوطلب های پسر دیگه هم ریش گذاشته بودن.
داشتم توی خیابون اصلی دانشگاه راه می رفتم. دیدم دو تا دانشجو با لباسهای هم شکل دارن خورده آشغالهایی که ملت توی باغچه ها ریختن رو جمع می کنن. اینها هم ریش گذاشته بودن.
...
سه شنبه رفتم بانك پارسيان براي اينكه يك چك بخوابونم به حسابم يه مقدارم پول برداشت كنم. شعبه گيشا رفته بودم و مثل هميشه شلوغ بود. بانك پارسيان كه مثلاً خصوصيه، كمي براي وقت آدمها ارزش قائل هست و ميتوني نوبت بگيري و برگه هايي كه بايد پركني معمولاً روي ميز نگهبان هست كه زودتر همه پر كنند و وقتي نوبتشون شد، بدهند به مسئول باجه بانك. خلاصه من رفتم نوبت گرفتم ديدم نيم ساعتي طول ميكشه، منم چون دوتا كار داشتم و پر كردن برگه خوابوندن چك هم كمي وقت ميگرفت، رفتم برگه بردارم و زودتر پركنم كه ديدم برگه ها تموم شده. خوب اين اتفاق خيلي مي افته، منم مثل هميشه رفتم بالا سر يك باجه منتظر شدم كار كسي كه نوبتشه تموم شه بعد از خانم مسئول اون باجه خواهش كردم كه برگه هاي مربوطه رو بده ...
اون خانم محترم خيلي پرخاشگرانه گفت: وايسين نوبتتون بشه! منم كه اهل دعوا نيستم، مظلومانه گفتم من فقط برگه ها رو ميخوام، كارمو سر نوبتم مي كنم. ولي حاليش نشد! هرچي گفتم بابا اين كار هم تو وقت شما صرفه جويي ميكنه هم توي وقت من ... هي مي گفت برين نوبت بگيرين سر نوبتتون بياين ... خلاصه نداد!!!
كلي رفت روي اعصابم ... منم كه اين روزها از قشر منشي، اونم از جنس مونث، به خصوص اونهايي كه تا حدودي چهره زيبايي دارند و اينو خودشون هم ميدونن و همين امر باعث ميشه اخلاقشون غير قابل تحمل بشه، كينه خاصي در دلم جمع شده (چون دارم مدرك فارغ التحصيليمو آزاد مي كنم و عجله دارم، ولي منشي ها ...) تمام زورم رو زدم كه بر نگردم بد و بيراه بهش بگم و در نتيجه اون كينه تو دلم حسابي تشديد شد! تو فكر اين بودم كه برم سراغ رئيس بانك و اعتراض كنم كه نوبتم شد ... خلاصه رفتم باجه مربوطه و نشستم ... هنوز عصباني بودم ... مسئول باجه خانمي بود كه صورت قشنگتري از اون خانم قبلي داشت، به همين دليل با خودم گفتم اگه اين يكي هم بخواد ادا در بياره دعوام ميشه....
خانم مسئول بادجه سلام كرد و لبخند زد و پرسيد ميخوام چيكار كنم ... منم توضيح دادم. بعد برگه ها رو داد بهم منم شروع كردم با عجله به پر كردن ... برگه برداشت نقدي و دفترچه حسابمو دادم بهش و شروع كردم به پر كردن برگه خوابوندن چك، فقط چون مثل هميشه شماره حسابم يادم رفته بود يكم تو دادن دفترچه حساب ترديد كردم. خانم مسئول بادجه فهميد، يك لبخند زد و گفت اشكالي نداره هروقت شماره حساب رو خواستين بنويسين بگين براتون بخونم ... منم سر تكون دادم. داشتم مبلغ رو مي نوشتم، طبق معمول تو نوشتن به حروف و به صورت ريالي كمي قاطي كردم ... خانم مسئول از روي چك برام شروع به خوندن كرد!!! خندم گرفته بود، بهش نگاه كردم كه بگم بابا هرچي نداشته باشم، سواد دارم ... ولي اونقدر لبخند محبت آميزي زد كه برام بديهي شد خواستي جز كمك نداشته ... منم، با اينكه هنوز احساس ميكردم فكر ميكنه من خنگم، لبخند زدم و دوباره شروع كردم به نوشتن. ... شماره حساب رو هم خوند برام و نوشتم ... و تموم شد. آخرش پرسيد كار ديگه اي ميتونم براتون بكنم؟ منم تشكر كردم و از بانك اومدم بيرون...
كمي كه راه رفتن حس كردم چقدر آرومم و اون كينه قبلي ديگه بهم فشار نمياره ... به همين سادگي! يعني يك نفر وقتي با يك لبخند ساده كارشو انجام ميده چقدر ميتونه روي روحيه آدم اثر داشته باشه ... حتي بديهاي بقيه رو هم خنثي ميكنه! بعد از در اومدن از بانك تا نيم ساعت كاملاً احساس سبكي مي كردم و طي همين مدت به اين نتيجه رسيدم كه اين متن رو بنويسم و تشكر كنم:
خانم باجه شماره 9 بانك پارسيان شعبه گيشا، از اينكه روز من رو ساختي ممنونم J
پویان
من زبانم لال - حتی یک خدا را سجده کردن، قرنها او را پرستیدن نمیخواهم.
من خدای تازه میخواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را
گرچه او رونق دهد آیین مطرود و حرام می پرستی را
من به ناموس قرون بردگیها یاغیم
یاغیم من، یاغیم من، گو بگیرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهایم بیاویزند
گو به سنگ ناحق تکفیر
استخوان شعر عصیان قرونم را فروکوبند
من از این پس عاصیم دیگر، یاغیم دیگر
دکتر هوشنگ شفا
|
مروارید صحتکار |
36.5% |
23 |
|
نسیم بهاری |
34.9% |
22 |
|
دکتر نیلی |
15.9% |
10 |
|
روزبه دانشور |
12.7% |
8 |