- سال ۲۰۰۷ ، رمان تاریخی فرانک میلر در قالب فیلمی با نام ۳۰۰، و دیگر قضایا
- سال ۲۰۰۷، سازمان ملل متحد، روز جهانی قربانیان هولوکاست، صحبتهای نماینده آلمان به نمایندگی از اتحادیه اروپا:
Speaking on behalf of the European Union (EU), German Ambassador Thomas Matussek said distortions of historical facts “are a shameful failure of the responsibility we all share to ensure a world free from such atrocities.”
- سال ۲۰۲۰، رمان تاریخی رئیس جمهور اسبق ایران، محمود احمدی نژاد که در دوران بازنشستگی به نویسندگی روی آورده است، با نام هولوکاست، و دیگر قضایا
- هنر، تاریخ، سیاست، اقتصاد و دیگر قضایا
در هر حال سایت قشنگی شده:
Artwork of Iranian artists on ancient Persia kindeled by the movie 300
این رو گذاشتیم به حساب سر و صدای چهارشنبه سوری (صوری).
... از ابر باران می بارد. باران برای کشاورز شادی می آورد. با بارش باران محصول گندم او زیاد می شود ... در یک روز آفتابی که گرمای خورشید رهگذران پیاده را کلافه می کند، چند تکه ابر می تواند با سایه خود از گرمای هوا بکاهد و اگر اندکی باران هم ببارد که هوا خنک هم می شود.
... از ابر باران می بارد. باران برای کشاورز شادی می آورد. با بارش باران محصول گندم او زیاد می شود ... در یک روز آفتابی که خورشید بی رمق به رهگذران پوشیده در شال و کلاه دهن کجی می کند، چند تکه ابر می تواند مانع از هدر رفتن گرمای زمین شده و گرما را برای رهگذران به ارمغان بیاورد.
آبان سال 1377 پارک شفق، یوسفآباد، تهران. قرار دوستان همکلاسی البرز. تاتر، شام و قدم زدن و صحبت در نیمههای شب در پارک. در اون خلوت شبانه پارک صدای گیتار در گوشهای از پارک شنیده میشود. با کنجکاوی دستهجمعی به سمت صدا رفتیم. مردی در حدود 50 ساله، با موهایی خاکستری و چهرهای مصمم ولی تنها گیتار میزند برای دو یا سه نفر از دوستانش. اندک زمانی را با سکوت نظاره میکنیم و محو در موسیقی زیبایش میشویم. کسی او را نمیشناسد.
سال 1379، می شنوی که فرهاد مهراد آلبوم جدیدی را منتشر کرده که مجوز پخش گرفته است. آلبوم "برف". مجموعه آهنگهایی که بارها و بارها در طی این سال ها گوش کردم. صدایی که باعث شد سایر آلبوم های فرهاد را هم پیدا کنم. اما شاید تا چند ماه پیش صدای فرهاد هم همانند سایر خوانندگی بود که دوستشان میداشتم. اما امروز این آهنگ ها جزئی از زندگی من شدهاند. نمیدانم شاید تغییر حال و هوای من در غربت این هارمونی را ایجاد کرده باشد. صدایی که هر شب زمزمه میکند:
با صدای بیصدا،
مث يه کوه، بلند،
مث يه خواب، کوتاه،
یه مرد بود، یه مرد!
با دستای فقیر،
با چشمای محروم،
با پاهای خسته،
یه مرد بود، یه مرد!
شب، با تابوت سياه
نشس توی چشماش،
خاموش شد ستاره،
افتاد روی خاک.
سايهش هم نمیموند
هرگز پشت سرش،
غمگين بود و خسته،
تنهای تنها!
با لبهای تشنه
به عکس یه چشمه
نرسيد تا ببينه
قطره... قطره... قطرهی آب... قطرهی آب!
در شب بیتپش،
اين طرف، اون طرف
میافتاد تا بشنفه
صدا... صدا... صدای پا... صدای پا!
--- روحش شاد.

- نه خیر قربان. من شما رو نمیشناسم.
-- اوه. درسته. من هم شما رو نمیشناسم. اونا دو تا دیگه بودن.
به نظر من، یه اپسیلون به واقعیت جامعه ما نزدیکتر شده. به همین خاطر هم تبلیغ اون رو توصیه می کنم.
لینک توضیحات مربوطه:
