تبليغاتX
آزمايشگاه رباتیک // ************* Start of Scripts by Ali Baghani ******************* // ***************** End of Scripts by Ali Baghani ******************

وظيفه‌ي يك پدر و مادر خوب اينه كه بچه‌ي خوبي تربيت كنن؟ يا اين كه نه تنها بچه‌ي خوبي تربيت بكنن، بلكه چنان تربيت‌اش بكنن كه تضمين بشه كه بچه‌شون هم به نوبه‌ي خودش بچه‌ي خوبي تربيت مي‌كنه؟ پس در اين صورت بهتره كه در تربيت بچه اين مساله هم در نظر گرفته بشه كه نه تنها بچه‌ي خوبي باشه، بلكه بچه‌اش هم بچه‌ي خوبي بشه و در عين حال بچه‌ي اون يكي بچه هم بچه‌ي خوبي باشه.
فرض كنيم كه مي‌تونيم مشخص كنيم كه يك بچه بايد چه جوري تربيت بشه (مثل همين جمله كه «بچه‌ي خوبي تربيت بشه كه بچه‌ي خوبي تربيت كنه»). حالا چه جوري بايد جمله‌ي مورد نظر رو تعيين كنيم كه تضمين بشه كه يك نسل (تا بي‌نهايت نسل پايين‌تر) همه آدم‌هاي خوبي مي‌شن؟ منظورم اينه كه با يك جمله‌ي كلي در تعريف تربيت، تربيت مناسب نسل‌هاي بعدي هم تضمين بشه.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:1 بعد از ظهر | لینک  | 

يه اشتباه كرد اولين سفري كه به ايران داشت يك كلاسور سه سوراخه براي خواهرش آورد. بعد از اون به مدت چهارده سال مجبور بود در هر سفر كاغذ سه سوراخه بياره.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:45 قبل از ظهر | لینک  | 

تاریخ: ۲۱ دی ۱۳۸۳

ساعت ۷:۴۷ عصر

مکان: آکواریم انستیتیو الکتروتکنیک

مناسبت: شب امتحان شبکه های عصبی

سوژه: بدون شرح!

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 5:33 قبل از ظهر | لینک  | 

گاهي هم درآوردن پول نه براي افزايش دارايي، كه براي كاهش بدهي صورت مي‌گيره.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 9:19 بعد از ظهر | لینک  | 

در ارتباط با پست قبلی در مورد کشف اعداد اول به مقاله زیر رسیدم:

  • عفت چهره‌گشا و سید عبادالله محمودیان، «نوابیغ»، خبرنامهٔ انجمن ریاضی ایران، بهار ۱۳۸۴، چاپ مجدد در گزارش کامپیوتر، سال بیست و هفتم، شهریور و مهر ۱۳۸۴، شمارهٔ ۱۶۳.
 
 اصل مقاله به صورت PDF. (صفحه ۳-۷)
 
شاید یکم از گریه کم کرد و بر خنده افزود!
 
راستی اینم پیدا کردم که جالبه: http://www.dinbali.com/mainsite.html
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 3:22 بعد از ظهر | لینک  | 

چه نشسته اید که فرمول اعداد اول کشف شده است!

بخندیم یا گریه کنیم؟ 

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:58 قبل از ظهر | لینک  | 

همزمان با برگزاری المپیاد جهانی فیزیک در ایران، استفان هاوکینگ قرار است به ایران سفر کند. وی سخنرانی های متعددی در ایران خواهد داشت.
http://physicsbuzz.blogspot.com/2007/04/stephen-hawking-to-travel-to-iran-for.html
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 1:26 قبل از ظهر | لینک  | 

آی بی ام با خودش ده هزار تا نرم افزار پروتکشن و ... نصب میکنه که آخر کار، کامپیوتر میشه مثل ژیان های گازوئیلی یه دهه ی ۶۰ که حالا روش دزدگیر و کیسه هوا بسته باشن. هر چی هم که آن اینستال میکنم و اینا، بازهم اینگار خیلی مزه نمیده و خیلی کند هست. حالا سوال اینه: اگه من این ویندوز رجیستر شده و خدمات و نرم افزارهای آی بی ام رو بیخیال بشم و یه ویندوز از همون زیرمیزی های خودمون نصب کنم، اتفاقی میافته؟ یعنی مثلا لپتاپم دیگه هارد پروتکشن و اینا نخواهد داشت و احتمال ضربه مغزیش بیشتر میشه؟ یا اینکه همه ی این فیچرهای اضافی و گاهی بدردبخور همش میپره؟ یا اینکه اگه یه روزی خراب بشه و ببرمش تعمیرگاه، هیچ جوری هست که یه وقت بفهمن ویندوزش تقلبی یه و دردسر بشه؟ مثلا شماره سریال ویندوز رو با اونی که به بدنه لپتاپ چسبیده و اینا. چه میدونم! یا اینکه با خیال راحت بزنم به سیم آخر و فرمت و خلاص؟!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:26 قبل از ظهر | لینک  | 

هركاري مي‌كني بكن، فقط ناله نكن....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 9:48 قبل از ظهر | لینک  | 

هر کدوم از ما در زندگیمون عضو مجموعه های (Communities) مختلفی هستیم: ایرانیها، زنها، مردها، دانشجوها، چشم آبی ها، متولدین قرن 16 میلادی و هزار و یک مجموعه دیگه. از طرف دیگه اگر یک آدم خودش رو عضو یک مجموعه بدونه، به صورت طبیعی نسبت به اون مجموعه به نوعی احساس دلبستگی و سمپاتی خواهد داشت که البته این احساس شدت و ضعف داره. حالا سوال اینه که هویت حقیقی ما در کدوم یکی از این مجموعه ها نهفته هست؟ و یا به عبارت دیگه از هزارویک مجموعه ای که یک آدم نوعی عضوشون هست کدوم یکی بیانگر هویت واقعی اون آدم هست؟

خیلی ها در جواب این سوال هویت یک انسان رو ناشی از تمام مجموعه هایی که درشون عضو هست می دونن و در واقع هویت انسان رو حاصلجمع یک سری هویتهای فرعی برخاسته ازاون مجموعه ها می دونن. با این برداشت هویت یک انسان میشه هویت ملیش + هویت مذهبیش + هویت شغلیش + هویت خانوادگیش + ...

من نمی خوام منکر وجود این هویتها بشم چون واقعا وجود دارن ولی می خوام بگم به نظر من هیچ کدوم از اینها هویت حقیقی یک آدم نیستن. (منظورم از هویت حقیقی یک آدم هویتی هست که اگر خدشه دار بشه ذات اون آدم زیر سوال میره) به نظر من هویت حقیقی یک انسان ناشی از یک مجموعه جهانیه که تمام این مجموعه ها زیر مجموعه اون هستن. این مجموعه جهانی چیزی نیست جز مجموعه تمام انسانها در تمام زمانها و مکانها و یا به عبارت دیگه انسانیت. به نظر من تنها هویت انسانی (و البته اونایی که به خدا اعتقاد دارن بهش هویت خدایی هم می گن) یک آدم اصالت داره و بقیه ی هویت هایی که به یک فرد نسبت داده میشه قراردادی هستن.

البته خیلی ها با این نظر موافق نیستن و هویت حقیقی یک آدم رو ناشی از یک زیرمجموعه از مجموعه جهانی میدونن. مثل کسایی که هویت ملی و یا مذهبی رو هویت اصیل یک فرد میدونن. نمیدونم شاید این اعتقاد از احساس دلبستگی شدید این افراد نسبت یه این مجموعه ها ناشی میشه. البته بعضی وقتها فشارهای اجتماعی و فرهنگی باعث تشدید احساس دلبستگی یک آدم نسبت به یک مجموعه ای که درش عضوه میشه. به عنوان مثال خیلی از کسایی که برای زندگی به خارج از ایران میرن به صورت ناخودآگاه احساسات ملی گرایانه شون تشدید میشه.

ولی به هر حال به نظر من احساس دلبستگی به یک زیر مجموعه هر چقدر هم که شدید باشه دلیل بر اصالت بخشیدن به اون زیر مجموعه و به تبعش هویت ناشی از اون زیر مجموعه نمیشه. شاید موافق نباشین ولی به نظر من به جای اینکه در مورد مسائلی از قبیل ولنتاین و اسپندارمذ و فیلم 300 و شیرینی دانمارکی دچار تعصب بشیم بهتره که روی وقایعی که هویت حقیقیمون رو خدشه دار میکنن حساسیت نشون بدیم.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 0:51 قبل از ظهر | لینک  | 

 

 

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 11:26 قبل از ظهر | لینک  | 

پسراني كه فكر مي‌كنن زرنگ هستن، و دختراني كه فكر مي‌كنن زرنگ‌تر... نتيجه همين مي‌شه ديگه!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:50 قبل از ظهر | لینک  | 

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد 
                                                           گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 5:27 قبل از ظهر | لینک  | 

ريچارد واگنر آهنگ‌ساز، رهبر اركستر و تئوريسين موسيقي، آلماني بود كه از سال 1813 تا سال 1883 زندگي كرد. قطعه‌ي «كر عروسي» كه به موسيقي استاندارد در مراسم ازدواج تعدادي از كشورهاي غربي تبديل شده، از ساخته‌هاي همين آهنگ‌سازه. جالب اين‌جاست كه اين قطعه به ندرت در مراسم ازدواج يهودي‌ها نواخته مي‌شه چون از قرار معلوم واگنر ضديهودي بوده!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 2:41 قبل از ظهر | لینک  | 

پرده اول:

تو که امروز رفتنم را دلیل نیامدنت می دانی

هنوز به یاد داری که یک روز رفتی؟

 

پرده دوم: سکوتی عمیق و شاید از سرِ درد

پرده سوم: بهترین آرزوها را بدرقه ی راهت میکنم

 

پرده چهارم: صحنه خالی میشود

پرده پنجم: کاش اینگونه نمیشد

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:6 بعد از ظهر | لینک 

قیمت ساندویچ فیله مرغ ۷۷۵ تومان.
وقتی که هزار تومان به مسوول کافه‌تریای دانشکده معدن دادم، گفت که باید ۱۰۰ تومان دیگه هم بدی. با تعجب پرسیدم که شما که توی تابلو نوشتید ۷۷۵ تومان! در حالی‌که به تابلو اشاره می‌کرد، گفت که خب این ساندویچ پنیر پیتزا و قارچ و چیپس هم توش داره که به قیمت اضافه می‌کنه.

اه! راست می‌گه! حواسم به این نبود!

تفکر مثبت:
- مسوول کافه من رو دوست داشته و چون احتمال می‌داده که من ممکنه احیانا از این سه مورد اضافی خوشم بیاد، اون‌ها رو به ساندویچ من اضافه کرده. شاید.
- مسوول کافه همه دانشجویان رو دوست داره. من رو هم دوست داره. به همین دلیل بدون سوال، به همه ساندویچ تقویت شده می‌ده. به من هم همین‌طور.


تفکر منفی:
- مسوول کافه چون باید ساندویچ به قیمت دانشجویی عرضه ‌کنه و نمی‌تونه که ساندویچ با قیمت بازار بیرون به دانشجو بده، از این سیاست استفاده کرده و به صورت پیش‌فرض به همه چیپس و قارچ و پنیر پیتزا می‌ده.
- مسوول کافه با نظام مخالفه و می‌خواد دانشجویان چیپس و پنیر بخورن تا چاق شن و همش بخوابن و درس نخونن. اون موقع علم کشور عقب می‌افته و بقیه کشورها از ما می‌زنن جلو.

تفکر مثبت:
- مسوول کافه نگران پوست دانشجوهاست پس می‌خواد یک کاری کنه که دانشجو چاق بشه و خوابش زیاد بشه و در نتیجه پوست دانشجو شاداب بشه.

تفکر منفی:
- نکنه مسوول کافه به همه از این ساندویچ‌ها می‌ده؟ یعنی همه رو دوست داشته باشه؟ یعنی من رو به اندازه بقیه دوست داشته باشه؟

تفکر مثبت:
- به من ربطی نداره که مسوول کافه من رو دوست داره یا نه! مهم اینه که دختری با مانتوی گل‌دار من رو دوست داشته باشه که داره.

تفکر منفی:
- نکنه برم پیش مانتوی گل‌دار و به من جواب رد بده؟

تفکر مثبت:
- باید خوابم رو بیشتر کنم تا پوستم شاداب بشه و دختری با مانتوی گل‌دار از من خوشش بیاد.

تفکر مثبت:
- باید از این ساندویچ‌های کافه بیشتر بخورم. چون من رو یاد دختری با مانتوی گل‌دار می‌ندازه.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 3:5 بعد از ظهر | لینک  | 

یکی از لذت های تنهایی اینه که میشه دو روز اینترنت و تلفن و همه چی رو تعطیل
کنی، بری تو فضای خودت و آهنگ های خوب گوش کنی. هیچ کسی هم دستش بهت نمیرسه که
بتونه دعوات کنه. خیلی کیف داره، آدم تا سر حد افسردگی و جنون پیش میره اما جراتش
رو نداره اون گام آخر رو برداره!



نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:12 قبل از ظهر | لینک  | 

خوب آخر هفته است که باشه. خوب تعطیله که باشه.
مگه آدم چقدر زندگی می کنه و چند تا صبح دل انگیز رو می تونه توی زندگی اش تجربه کنه که این فرصت رو هدر بده و تا لنگ ظهر بخوابه.
کوفتشون بزنن تازه ساعت یازده بلند می شن برانچ (ترکیب برکفست و لانچ) می خورن.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 9:48 بعد از ظهر | لینک  | 

یه استادی داشتیم که میگفت: "تنها بی پروایان پایدارند"...

راست میگفت... تنها اونایی که جرات ریسک کردن و تغییر رو دارن میتونن موفق باشن!

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 5:8 بعد از ظهر | لینک  | 



نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 4:11 بعد از ظهر | لینک  | 

شايد چيزي كه رفتارهاي يك ملت رو مي‌سازه نيازهاشون باشه. اگر مي‌بينين ملت خارجي رفتارهاي خوبي دارن، به احتمال زياد به نيازهاشون خوب رسيدگي شده.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 9:23 قبل از ظهر | لینک  | 

اولش چهار نفر بودیم. بعدش شدیم پنج نفر. بعدترش شدیم دوباره چهار نفر. ولی اینکه الان چند نفریم حسابش از دستم در رفته.

زود، تند، سریع. به ترتیب قد هرکی بیاد خودشو معرفی کنه.

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 1:22 بعد از ظهر | لینک  | 

یه بسته کافی میکس ۱۵۰ میلی لیتر آب رو coffee میکنه. حالا اگه لیوان من ۴۷۰ میلی لیتر باشه باید مطمئن باشم اونی که همیشه میخورم توی آفیس، آبِ coffee هست نه خودش. هر چند که ظرفیتش هست اما چیزی نیست که اون ظرفیت رو بپوشونه. داشتم فکر میکردم شرایطی که الان توشم فنجون زندگیم رو غلیظ پر کرده یا دارم آبِ زندگی رو میخورم به جای قهوه ی تلخ زندگی؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:13 قبل از ظهر | لینک  | 

منبع عكس
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 6:53 قبل از ظهر | لینک  | 

من، آمده ام!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:19 قبل از ظهر | لینک  | 

اين جراحان زيبايي، اون دنيا، جوابي دارن به داروين بدن؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:35 قبل از ظهر | لینک  | 

در اين مدت هفت ماهي كه به اين‌جا اومده‌ام امكان كار كردن نداشته‌ام (يعني كاري كه انجام بدم و متقابلا نون در بيارم!) و خودم رو با چيزهاي مختلفي مشغول كردم از جمله اين كه با يكي از استادهاي دانشگاهي كه در اين نزديكي است (بر وزن «و خدايي كه در اين نزديكي است») كار كردم. موضوع كار اين بود كه براي هماهنگي بين عامل‌هاي پرنده (Autonomous Flying Vehicles) در يك محيط سه‌بعدي راه‌هايي براي هماهنگي (Coordination) ارايه بديم. براي شبيه‌سازي ايده‌هام از نرم‌افزار NetLogo استفاده كردم و سعي بر اين بود كه با كم‌ترين ارتباط مستقيم بين اين ماشين‌ها، گروه‌شون بتونن خودشون رو با همديگه هماهنگ كنن. ايده‌اي كه استفاده كردم (و نمونه‌اش رو در حالت دو بعدي امتحان كرده بودم) اين بود كه هر ماشين بين خودش و ديگران كه در حوزه‌ي محدودي از ديدش هستن فنرهايي مجازي در نظر بگيره و با توجه به نقطه‌ي تعادلي كه به صورت مكانيكي در اون قرار مي‌گيره، موقعيت جديدي براي خودش انتخاب كنه. هدف اصلي‌تر من از اين كار، سروكله‌زدن با سيستم‌هايي بود كه در اون رفتارهاي ساده و محلي (Local) عامل‌ها منجر به رفتارهايي گروهي مي‌شه كه با مشاهده‌ي صرف رفتارهاي عامل‌ها قابل پيش‌بيني نبوده باشه (در اين مورد بعدتر هم صحبت خواهم كرد). فعلا اين ويديوي كوچيك رو از نتيجه‌ي كار كه با بدبختي تهيه كرده‌ام ببينين، لطفا!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:45 قبل از ظهر | لینک  | 

لعنت بر شما كه اسم به اين سادگي رو نمي‌تونين تلفظ كنين و من بايد آخر عمري به دنبال يه اسم باشم كه شما ملت بتونين بلكه با چندبار تكرار يادش بگيرين.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:2 قبل از ظهر | لینک  | 

رفتگان از زندگي كردن محروم مي‌شن يا معاف مي‌شن؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:32 بعد از ظهر | لینک  | 

آقا عوضیای فلان فلان شده آرشیو آبانمون رو فیلتر کردن! به هرکس که دلیلش رو بفهمه و به ما هم بگه جایزه می دیم.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 6:22 بعد از ظهر | لینک  | 

در ايران در هر بيست دقيقه يك نفر در تصادف‌هاي رانندگي از بين مي‌ره (يا شايد به عبارت بهتر بگيم كه از بين نمي‌ره، بلكه فقط مي‌ره) و من هم بايد انتظار مي‌داشتم كه با اين نرخ بالا در كشته‌شدن انسان‌ها، من هم از آشنايانم كساني رو از دست بدم (حتا آماري هم كه حساب بكنيم، بايد انتظار مي‌داشتم).

براي من قبول اين حقيقت مشكله. مشكله كه ببينم دوستم قرباني همين وضعيت شده. دست كم من آمادگي‌اش رو نداشتم. يا دست كم در مورد يوسف رمضاني انتظارش رو نداشتم... در تصورات من يوسف رمضاني قرار نبود به اين زودي بره... اين اتفاق خيلي زود و خارج از برنامه بود... اما «هميشه پيش از آن‌كه فكر كني اتفاق مي‌افتد»....

يوسف رمضاني براي من جايگاه خودش رو داشت. دوستان نزديكي نبوديم، حتا درك چنداني هم از همديگه نداشتيم، اما به هر حال براي من جايگاه خودش رو داشت. به نوعي براي من پزشك و مشاور پزشكي خصوصي بود. هر موقع كه در مورد عملكرد بدنم به شك مي‌افتادم، اولين قدم مشورت با دكتر بود (هميشه اين طوري صداش مي‌كردم). پيدا كردن‌اش هم سخت نبود، اگر در آزمايشگاه‌شون پيداش نمي‌كردم، مطمئن بودم كه اگه در دانشگاه باشه حتما به آزمايشگاه ما سر مي‌زنه. بعد از صحبت با دكتر بود كه تصميم مي‌گرفتم كه آيا بايد مشكل جسمي رو جدي بگيرم يا نه، كه اكثرا مشورت با دكتر نتيجه‌اش اين مي‌شد كه با مساله خيلي راحت‌تر برخورد كنم. به طور كلي در امور پزشكي سخت‌گير نبود و خيلي خون‌سرد برخورد مي‌كرد كه همين خصوصيت‌اش، در كنار تسلطش باعث مي‌شد كه در مشورت در امور پزشكي خيلي به من مراجعش آرامش بده.

نمي‌دونم الان كجاست، اما هر جا كه هست، روحش شاد....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 9:2 بعد از ظهر | لینک  | 

خبر رو که خوندم شوکه شدم. هیچ حرکتی نتونستم بکنم. حتی پلک هم نزدم تا آرام آرام عکس یوسف دانلود شد و ضمیمه خبر درگذشتش شد.

اول فقط بغض بود ولی کم کم که باد خاطرات شروع به وزیدن کرد، نم نم باران اشک رو هم روی گونه هام حس کردم.

یوسف از اون آدمهایی بود که نفهمیدم چطور وارد زندگی من شد و چطور خارج شد. اما رنگ مهربانی هاش در قالی زندگی من از اون رنگهایی نیست که آمد و شد روزها کم رنگش کنه.

یادمه هر وقت من رو می دید می گفت علی تو دزیدره ای (یعنی آب بدنت کمه) باید بیشتر آب بخوری. می گفت علی صبح که میای غذات رو بذار توی یخچال، به خاطر اینکه غذا چربه و خیلی زود فاسد می شه. یادمه با همه همین جور بود. به فکر سلامتی همه بود. پزشک بود اما یک ذره ادعا نداشت. به من می گفت چرا بهش می گم دکتر. می گفت من رو یوسف صدا کن، می گفت مگه من تورو علی صدا نمی کنم، چرا تو به من می گی دکتر رمضانی؟

یوسف خوش اخلاق بود، هیچ وقت ندیدم عصبانی بشه. همیشه لبخند به لب داشت. یادمه وقتی که به آزمایشگاه ابزار دقیق در طبقه بالا منتقل شده بود، زود به زود میومد پایین و به بچه های آزمایشگاه رباتیک سر می زد. خیلی با معرفت بود.

یوسف اهل ادب بود. شعر می گفت. به مناسبتهای مختلف. در وصف طبیعت، در وصف ائمه. شعرهایی شیرین و لطیف. شعرهاش در خانواده ما خیلی طرفدار داشت.

به یادش شعری رو که برای بهار هشتاد و پنج گفته بود ضمیمه می کنم.

بهار
شد شکوفا باغ و گلشن در بهار        عطر سوسن کشته بلبل بی شمار
سرد و گرمش را نمی فهمی دمی    این چنینش را ملس نامند همی
هر درختی ریشه اش می گستراند   بهر برگش آب و دانه می رساند
قد کشد تا بام خانه هر گیاه             هر که جا ماند ز رویش، شد تباه
عطر گل بی منتی بد بر مشام         بخششش الگو بود در هر مرام
بوی نم هم در هوا، شب دور ماه      هاله شد چون کودکی بس سر براه
شاپرک ها چرخ شادی می زنند       بهر گل صد تاج شاهی می برند
رنگ و وارنگی به این حد کس ندید    بوم نقاشی به صحرا شد پدید
سبز و زردی در لطافت بی نظیر        رنگ آبی در میانش دلپذیر
قرمزی چون رنگ عاشق در کمال      سیر گشتن از خیالش شد محال
کودکی هم بهر عکس یادگار            خویشتن را کرده بود در شاخه سار
راه باریکی که بد در بیشه زار           یادگاری مانده، از چندین قرار
داد بلبل بر دلم چنگی زند                زندگی را با صدا رنگی زند
شور مستی، نی فقط از باده است   عشق هستی، نی مرامی تازه است
فکر ما خالی بود از هر هوی              مهر ما جاری بود در هر دعا
دل شکستن می نباشد یک هنر       خنده آوردن به لب باشد گهر
رمز گل دیدم همی در زندگی            می نیفتد چرخه از چرخندگی
نکته سنجی پس بکن ای جان جان   خط اول را سپس از نو بخوان

                                                                       رمضانی 84/12/22

یوسف جان، من امروز، با دل شکسته، از چرخه چرخان زندگی جز بی هنری، هیچ ندیدم.
اما روح تو شاد و خنده به لب باد.

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:36 بعد از ظهر | لینک  | 

 

واقعا آدم نمي دونه كه فردا چي ميشه! من واقعا متاسفم كه مي خوام اين خبر ناراحت كننده رو خدمتتون عرض كنم.

من همين الان خبر دار شدم كه دكتر يوسف رمضاني، در يك حادثه رانندگي فوت شده. يوسف يكي از بهترين، مهربون ترين، پر تلاش ترين، خوب ترين، ... آدم هايي بود كه من تا حالا ديده بودم.

 روحش شاد و يادش ماندگار باد.

 

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 3:37 بعد از ظهر | لینک  | 

خانوما!
آقايون!
پليس اگر هم بد عمل كرد، باز هم دليل نمي‌شه حرمت‌اش رو نگه ندارين، از پليس‌ها با القاب بد ياد كنين و يا بهشون توهين كنين. به خدا جدي مي‌گم، پليس بايد هميشه حرمت داشته باشه، هميشه. خودش هم حرمت خودش رو رعايت نكرد، شما رعايت كنين. هرچي كه باشه، موجودات زحمت‌كشي هستن....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 6:38 بعد از ظهر | لینک  | 

زندگی قصه مرد یخ‌فروشی است که از او پرسیدند:
فروختی؟

گفت:
نخریدند، تمام شد...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:14 بعد از ظهر | لینک  | 

من و ادمین و ترکیه سه قهرمان(*) در بازی Dota بودیم.

من: آ
ادمین: ب
ترکیه: ج

آ و ب و ج در وسط میدان بودند تا این‌که دو قهرمان از دشمن حمله ور شدند. یکی از آن‌دو به آ حمله کرد آ ی تنها فرار کرد. آ ناله و زاری فراوان کرد تا ب و ج به وی کمک کنند ولی ب و ج به او کمک نکردند و آ فوت کرد. و بعدها روح آ که به میدان بازگشت متوجه شد که استراتژی ب و ج آن بوده که به آ کمک نکنند ولی در عوض آن دگر قهرمان را به قتل برسانند. گرچه آن دو قهرمان نا قهرمان به آ پشت کردند ولی نتوانستند آن دگر قهرمان از دشمن را به قتل برسانند.

این افکار پلید و نقشه‌های شوم از آن ب بود. پویان کجایی که ببینی که بعد از رفتنت مردانگی در میدان جنگ از میان رفته!

------------------------------
(*) Hero
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 1:56 بعد از ظهر | لینک  | 

- هنوز هم نفس کشیدن انرژی می بره و سوزش دود رو در مجاری تنفسی ات حس می کنی.
- هنوز هم خیابونها کیپ تا کیپ پر از ماشینه.
- هنوز هم راننده تاکسی سیگار می کشه.
- هنوز هم وقتی سوار تاکسی میشی راننده قبل از اینکه صدای بسته شدن در ماشین بیاد حرکت می کنه و در حالی که یه پایت روی زمینه، زانوت پیچ می خوره.
- هنوز هم کار اداری که داشته باشی از رفتار مریخی کارمندها ...
- هنوز هم ...

ولی احساست فرق می کنه، یه حس گذرا بودن، یه حس موقت بودن همه اینها، و نه حس محکوم بودن بهشون ...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:2 قبل از ظهر | لینک  | 

اینکه آدم توی خونه ی پدری اش که در اون بزرگ شده، احساس مهمان بودن پیدا کنه.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:52 قبل از ظهر | لینک  | 

داشتم فکر می کردم که آدم چقدر باید بد شانس باشه که وقتی راه حل برای یک مساله میده،  بدتر از جواب رندوم باشه!  بعدش دیدم که این پرزیدنتی مملکت ما هم همین جوری قضیه اش. اگه یه نفر رو رندوم از این جمعیت 70 میلیونی با لاتاری پرزیدنت می کردن، حاضرم شرط ببندم که ریزالت بهتر میشد!

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 5:52 بعد از ظهر | لینک  | 
//main2
//main
 

website tracking