تبليغاتX
آزمايشگاه رباتیک // ************* Start of Scripts by Ali Baghani ******************* // ***************** End of Scripts by Ali Baghani ******************

فيلم مستندي درباره‌ي تكامل نگاه مي‌كنه و دم به دقيقه مي‌گه «قدرت خدا رو ببين»!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 6:48 قبل از ظهر | لینک  | 

گروهی جوان دانش آموخته ی خوب دراین وبلاگ گرد هم آمده اند و معاشرت فرهنگی میکنند. درین اندیشه بودم که سالهای سال دیگر که جوانان به پیری و فرزانگی رسند، کیفیت معاشرات به چه روی افتد؟ جیغ و دعوا و کتک نوادگان فرصت همی ندهد به معاشرات یا کیفیت وب چونان به تغییر آید که وبلاگ نویسی به اندازه ی چت متنی روی سرورهای آ اس چهارصد عتیقه نُماید.

چه بر افتد بر سر این چند نفر؟

به نظاره می نُشینیم  

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:29 قبل از ظهر | لینک  | 

باليدن به پرچم و سرود ملي
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 9:42 قبل از ظهر | لینک  | 

"به یاد می‌آورم تمام اتفاق‌های مهمی که در زندگی‌ام رخ داده زمانی بوده که برای انجام دادن کاری مهم تلاش نمی‌کردم. "

 

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:59 بعد از ظهر | لینک  | 

ما که میدانیم اما آیا صحیح است که رای دهیم که کله ی روزبه بزرگتر از حد معمول است؟

  • بله
  • خیر
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:27 قبل از ظهر | لینک  | 

قابل توجه دوستاران بازی جنگ!


بازی جنگ از روی دستگاه های زیر پاک شد:
- رایانه خانگی تارانچولا
- هارد دیسک قابل حمل تارانچولا
- رایانه کاری تارانچولا
- رایانه کاری پویان واترآبادی

نسخه های باقی مانده (برای روز مبادا):
- اصل سی دی خریداری شده بازی
- کپی نسخه قدیمی روی هارد قابل حمل پویان واترآبادی
- یک کپی هم رو یکی دیگه از رایانه های آزمایشگاه تارانچولا اینا که با یاری خدا پاکش می کنیم.

خلاصه کلام
ما در تَرک هستیم!

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 9:1 قبل از ظهر | لینک  | 

از این به بعد٬ اسامی زیر به فرهنگ لغات روبولب٬ اضافه میشه:

- مریمْ سنگاپوری

- مرواریدْ اتاوایی

- پویانْ واتر آبادی

- رطیلْ  واتر آبادی

- علیْ ونکووری

- روزبهْ تگزاسی

- حسینْ تهرونی

- خلیلْ تهرونی

- جابرْ تهرونی

- هادیْ تهرونی

- حبیبْ تهرونی

- علیْ تهرونی

و در آخر هم مجیدْ احمد آبادی

اگه کسی جا مونده بگه لطفا...

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 6:34 قبل از ظهر | لینک  | 

فيلم‌برداران جشن‌هاي عروسي
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:28 قبل از ظهر | لینک  | 

محصول مشترک من (خانوم میم)٬ مریم (Atid) و پویان  البته حسین٬ علی و محسن طلایی هم کمک کرده بودن :))

رعد و برقی که شُل شده... خونه آخرت زنبورها... آخ جون میریم قشم... امینایی بیا پول بوشهر رو بده دیگه (یادتونه؟ آقای نادر علی فیش تلفن رو چسبونده بود به تخته!! :)))) ) ...

یادمه من همون لحظه داشتم تمرین کنترل خطی هم "کُپ" میزدم!!!!  

روزای خوبی بود ...

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 5:1 قبل از ظهر | لینک  | 

از دردآورترين صحنه‌ها در خارجه، ديدن خانواده‌هاي مهاجري هست كه بچه‌ها مثل بلبل انگليسي صحبت مي‌كنن، براي پدر و مادر ترجمه مي‌كنن و در نهايت تنها كاربرد پدر و مادر كارت اعتباري‌شونه.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 5:38 بعد از ظهر | لینک  | 

میشینیم روبروی هم

چشم چپش رو میبنده، زیر چشمی نگام میکنه. پلک بالای راستش رو با انگشتش بر میگردونه. زیر چشمی نگام میکنه. چشماش رو خمار میکنه. زیر چشمی نگام میکنه. چشماش رو چپ میکنه.  زیر چشمی نگام میکنه. چشمک میزنه و میخنده. زیر چشمی نگام میکنه. چشماش رو ریز میکنه.  زیر چشمی نگام میکنه. گردنش رو کج میکنه. زیر چشمی نگام میکنه. چشمش خیس میشه. زیر چشمی نگام میکنه. روش رو میکنه اونور و پشتش رو میکنه.

یادش میافته که عکس خودش که نمیتونه زیرچشمی نگاش کنه. دستش رو مشت میکنه و میزنه تو آینه. من رو میشکنه. بعد تکه های قرمز من رو روی زمین زیر چشمی نگاه میکنه.

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 1:56 بعد از ظهر | لینک  | 

كساني كه در روابط عشقي شكست مي‌خورن، تبديل به آدم‌هاي متواضع و بامحبتي مي‌شن.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 9:45 قبل از ظهر | لینک  | 

نمی دونم سانسور چیز بدیه یا خوبه و فرهنگ ما در برابر چیزهایی که سانسور نشدن چه  واکنشی نشون می ده 

 سانسور:حذف چیزی که وجود دارد بنا بر  یک تفکری که ممکن است خود آن تفکر درست نباشد.

خود سانسوری اولین نمونه تجربی سانسور است که با آن روبرو می شویم چرا؟

چرا نباید خودمان را همان گونه که هستیم عرضه کنیم و دیگران آنقدر نیک اندیش باشند که ما را به عنوان یک انسان با تمام انعطاف ها و تمام دگرگونی هایمان بپذیرند. و اگر دیگران نیک اندیش نبودند چه باید کرد این داستان تا کجا ادامه خواهد داشت؟

چرا  وقتی حس خندیدن یا  گریستن داریم باید ژست یک آدم محکم  و بی تفاوت را به خود بگیریم؟

...

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 11:5 قبل از ظهر | لینک  | 

از اين به بعد يك معيار جديد معرفي مي‌شه: روزبه نامبر

كساني كه با روزبه دانشور مقاله داشته‌ان و هم قلم شده‌ان، روزبه نامبر برابر با يك خواهند داشت (مثلا حسين امينايي، مثلا دكتر لوكس). كساني كه با روزبه هم قلم نبوده‌ان اما با كسي هم قلم بوده‌ان كه روزبه نامبر يك داشته، روزبه نامبرشون برابر با دو خواهد بود (مثلا دكتر نيلي كه با روزبه هم‌قلم نبوده، اما با دكتر لوكس هم‌قلم بوده و يا تارانچولا كه اون هم همين وضعيت رو داشته) و به همين ترتيب....

تكميلي: اگر يه روز ديدين روزبه نامبر تارانچولا از دو به يك رسيد، حرف در نيارين. بدونين كه زحمت كشيده بوده.
تكميلي: ايده چيز جديدي نيست. به اين‌جا نگاهي بندازين.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:25 قبل از ظهر | لینک  | 

قطار زندگی را دیدم

هرچه نور و خوشی در زمین بود با خود می برد

وای اگر جا بمانی

و  چه بد

اگر

در مسیرش ایستاده باشی

...

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 9:47 قبل از ظهر | لینک  | 

باباجان! لطفا وقتي سوسك مي‌بينين نكشينش. شما فكر مي‌كنين با اين كار دارين نسل سوسك رو منقرض مي‌كنين در حالي كه برعكس، دارين كمك مي‌كنين سوسك‌هاي خفن‌تر و مقاوم‌تر در مقابل انسان به وجود بيان.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:52 قبل از ظهر | لینک  | 

 

در دنیای مدرن امروز اسباب مختلفی برای ارتباط شما به عنوان کاربر (و نه انسان) با کاربرهای دیگه اختراع و طراحی شده اند. مثل مسنجر، ایمیل، وبلاگ، 360 و ارکات و سکندلایف و بازی ها و محیط های مجازی آنلاین ... بعضی هاشون متنی هستن مثل مسنجر و ایمیل و وبلاگ و بعضی هاشون هم صوتی مثل تلفن و اسکایپ و گوگل تاک و ... حالا سوال اینه که این ها واقعا چقدر مفید هستن و تا چه حد تونستن نیازهای بشری رو برطرف کنن. به همون نسبت که میبینیم که تعداد وبلاگ های جدید زیاد میشه، اعضای ارکات بیشتر میشه و ... هر روزه هم میبینیم کسانی رو که وبلاگشون رو میبندن. مدتی نمیآن چت. پروفایل ارکاتشون رو حذف میکنن و معتقدن که اینترنت شکل ارتباط ها رو خراب کرده و به ابزاری نامطمئن و زمانگیر تبدیل شده.

 

حالا سوال اینه که واقعا شکل ارتباط چه طوری باید باشه و اینکه به راستی کارکرد این تکنولوژیها مثبته یا منفی. گاهی در گفتگوهای متنی misunderstanding هایی پیش میآد که مثلا در لحظه ای که واقعا احتیاج داشتید که طرف صحبت پیشتون بمونه و بهتون توجه کنه، ناخواسته بدش اومده و رها کرده رفته یا بدفهمی های ناشی از شکلک هایی که در محاوره ها استفاده میشه برای بیان احساسات و محدودیت هاشون و گاهی عدم طراحی یه صحیح و کاربرگرا بودنشون. تا جایی که در حکم بازی، تفریح، بیخودی خوش بودن، سر به سر گذاشتن، با غریبه ها ارتباط پیدا کردن، تبلیغ و مارکتینگ و خوش بودن و دریچه ای برای هزاران کاربرد خوب یا بد باشه مفیده و کافی اما وقتی که بخشی از زندگی میشه، یک نیاز میشه و یک آیتم از نیازهای حیاتی و عاطفی یه زندگی میشه، قصه عوض میشه.

 

وقتی که ارتباط کاربران با خانواده، همسر، استاد، مدیر، رئیس، ... وابسته به این ارتباط متنی میشه، وقتی که تمامی یه دریچه ی ارتباطی محدود میشه به واژه، حالا اگه توی این بازی نتونین واژه های مناسب ارتباطی رو پیدا کنین، بهتره که خودتون رو loser   تلقی کنید چونکه نه میتونید واژه های مناسب برای توصیف عواطف و نیازها در برابر خانواده و دوستان پیدا کنید و نه واژه های مختصر و کوتاه و کلیدی برای گزارش و راهکار و صحبت با مدیر و رئیس و چه بسا گاهی عدم کاربرد صحیح واژه ها و یا حتی نشانه گذاری میتونه قصه رو خیلی خراب کنه. مثل مثال معروف "بخشش لازم نیست اعدامش کنید" که شاید جان بیگناهی هم سرش بره.

 

من بحثم این نیست که عدم حضور فیزیکی یه آدم ها رو در کنار هم نقد کنم یا درباره ی مضرات و محدودیت های این ابزارها صحبت کنم، فقط حرفم اینه که اگه گریزی به جز ارتباط ابزاری نیست باید درصدی از misunderstanding ، محدودیت های واژه ای و شکلکی و قابلیتی رو برای این ابزارها قائل بشیم و لااقل برای اونایی که این نوع زندگی بنابر دوری یا هر درد دیگه ای شده براشون یه نیاز و یه راه برطرف کردن نیاز، در استفاده ازشون با ذهنی بازتر و دیدی فراتر و آرامشی بیشتر برخورد کنیم و پیش داوری و محدودبینی و غرور و بازی های دنیای بیرون رو بریزیم کنار و قبول کنیم که این فقط یه واسط داغون ضعیف محدود ارتباطی یه که هر نوع فیلینگ و حقیقتی رو مثل امواج با فرکانس پایین فیلتر میکنه. و به نظرم وقتی که پای زندگی وسط میاد و نیاز آدم به همفکری برای اتخاذ تصمیمات جدی و مهم، عملا این مدیا به درد هیچ چی نمیخوره بجز پیشرفت مضحکانه ی تکنولوژی برای ایجاد نیازهای جدید و توسعه ی اقتصادی و محدود سازی ذهن کاربران ماشینی که گریزی ازش نیست و شده ابزاری ناکارا برای ادامه ی بقا.

 

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 11:17 قبل از ظهر | لینک  | 

آب
باد
بابا آب داد.
بابا نان داد.
استاد لپ تاپ توشیبا داد.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 5:25 قبل از ظهر | لینک  | 

پسره به مدت سيصد و شصت و پنج روز، هر روز، براي دختره نامه فرستاد اما مادر دختره نامه‌ها رو مخفي مي‌كرد و در نتيجه اين دو در اون زمان به هم نرسيدن و هركدوم به دنبال زندگي‌شون رفتن اما سال‌ها بعد تازه متوجه شدن كه همديگه رو دوست داشتن و....*

وقتي كه يك تراژدي به خاطر يك حادثه به وجود بياد، ديگه تراژدي نيست بلكه يك حادثه است (همون‌طور كه اسمش هم روش هست). اينه كه فيلم‌هايي كه تعدادي فرضيه‌ي تخيلي رو پشت سر هم مي‌چينن و نشون مي‌دن كه با به وجود اومدن پاره‌اي تصادفات اون داستان شاد از دست رفت و اين داستان غم‌انگيز به جاش اومد، من رو چندان تحت تاثير قرار نمي‌دن. شنيده‌ام (و خودم نظر مشخصي ندارم) كه يكي از انتقادهايي كه به رومئو و ژوليت شكسپير هم وارده همين هست كه اون يكي خواب بود (يا بي‌هوش) و اين يكي به هوش اومد و فكر كرد كه اون يكي مرده، در نتيجه خودش رو كشت. اون يكي هم وقتي بيدار شد و ديد اين يكي مرده، خودش رو كشت! يعني تنها به خاطر يك اتفاق (كه مثلا اين يكي درست موقعي به هوش اومد كه اون يكي خواب بود) يك مساله‌ي غم‌انگيز به وجود مي‌ياد و اگر اين اتفاق نمي‌افتاد (مثلا اين يكي ده دقيقه ديرتر به هوش مي‌اومد)، كل داستان تراژيك منتفي مي‌شد و در نتيجه اين رو يك تراژدي عميق نمي‌دونن.

به طور كلي براي اتفاق جاي چنداني در زندگي قايل نيستم ولي زندگي رو مجموعه‌اي مي‌دونم از اتفاقات كه در مجموع اثر كلي‌شون حول يك ميانگين كمابيش مشخص در تغييره. اگر تعداد اتفاقات بيش از اندازه زياد بود و شرايط جديدي به وجود اومد، اون وقت نتيجه مي‌گيريم كه زندگي حول نقطه‌ي جديدي در گردشه (و نه نقطه‌ي تخيلي كه ما فكر مي‌كنيم بايد باشه) و اگر اتفاقات زياد باعث بروز تنوع خيلي زياد در زندگي شدن، اون وقت مي‌شه نتيجه گرفت كه زندگي به اندازه‌ي كافي لخت (به فتح لام!) نبوده.

همين مي‌شه كه فيلم‌هايي مانند Amelie و Before Sunrise و Before Sunset و Dancer in the Dark توجه‌ام رو جلب مي‌كنن. فيلم‌هايي كه در اون‌ها يا اتفاق خاصي نمي‌افته (احتمالا مثل زندگي) و يا اگر هم اتفاقي مي‌افته، چنان اتفاقي مي‌افته كه اگه شرايط فيلم دويست بار ديگه هم تكرار مي‌شه باز هم همون اتفاق مي‌افتاد!

* قسمتي از داستان يك فيلم به نام The Notebook
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 11:49 بعد از ظهر | لینک  | 

Two things are infinite: the universe and human stupidity; and I'm not sure about the universe.
Albert Einstein

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 11:57 بعد از ظهر | لینک  | 

«من فكر مي‌كنم كه اگر خدايي وجود داشته باشه، در ما نخواهد بود. نه در تو و نه در من. بلكه خدا در همين فاصله‌ي كوچيكي خواهد بود كه بين ما هست.»

جمله‌ي بالا از فيلمي هست به نام Before Sunrise كه امشب ديدم. به جرات مي‌گم كه يكي از فيلم‌هاي قشنگي بوده كه تا به حال ديده‌ام. در سال هزار و نهصد و نود و پنج اين فيلم با حضور دو بازيگر اصلي (اتان هاك و جولي دلپي) ساخته شد و موضوع اين بود كه دو نفر به صورت اتفاقي همديگه رو ملاقات مي‌كنن و يك روزشون با هم در وين نمايش داده مي‌شه. در اين مدت حرف‌هاي خيلي قشنگي بين‌شون رد و بدل مي‌شه و نمايي از عشق بين دو نفر به تصوير كشيده مي‌شه. در سال دو هزار و چهار كارگردان فيلم ديگه‌اي با حضور همون دو بازيگر ساخت به اسم Before Sunset كه همين دو نفر بودن كه نه سال بعد همديگه رو در پاريس ملاقات كردن. در اين فيلم هم مثل فيلم قبلي به مدت يك ساعت و خورده‌اي دو نفر رو مي‌بينين كه با هم حرف مي‌زنن و بس! (البته فيلم تنها شامل حرف نيست و ظرافت‌هاي خيلي زيادي به همراه داره)

شايد اين دو فيلم مورد پسند هر سليقه‌اي نباشن، اما پيشنهاد مي‌كنم كه اگر تونستين يك بار امتحان كنين. يك تصوير خيلي قشنگ از عشق رو به نمايش مي‌ذاره. در ضمن شايد (البته فقط شايد) من اشتباه كردم و اول فيلم دوم رو ديدم و بعد فيلم اول رو!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:59 قبل از ظهر | لینک  | 

شاید دارم اهلی میشم!

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:49 بعد از ظهر | لینک  | 

حالا که به سالهای گذشته نگاه میکنم میبینم بهترین لحظه های عمر رو به بهای یک مدرک ارزون فروختم(دارم میفروشم). حالا دیگه مطمئنم که تحصیل علم تو دنیای بیزنس و پول و زندگی Investment  به حساب نمیآد!

پیر شدیم رفت! جوانان، عبرت بگیرید.

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 9:4 بعد از ظهر | لینک  | 

دختراني كه ناز مي‌كنند و پسراني كه ناز مي‌كشند،
خيلي اين وضعيت رو جدي نگيرين! شايد جزيي از پروسه‌ي تكامل باشين كه به اين ترتيب تضمين كرده كه هميشه بهترين‌ها براي انتخاب شدن در رقابت باشن.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:16 قبل از ظهر | لینک  | 

من کاری ندارم ها اما خیلی دردناک است زمانی که استادی با دانشجوی استاد دیگری تماس میگیرد، میگوید که invited paper در یک کنفرانس خوبی دارد که بعدا پروسیدینگ آن ژورنال خواهد شد و خط مرگ هفته ی دیگر است! درست یاد اون آگهی های روی دیوار فنی افتادم که بچه ها مینوشتند مقاله دارن در یک کنفرانس، ساپورت مالی میگیرن که اسم آدم رو بالاش بنویسن و هر position در نویسندگان نرخ خودش را داشت.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 2:16 بعد از ظهر | لینک  | 

آنها که مهربانی را دوست دارند ستودنی و آنها که مهربان بودن را نمی دانم  ...

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 9:46 قبل از ظهر | لینک  | 

چند وقت پيش در فكر بودم كه از اين به بعد اسم جديدي (مثلا تغيير يافته‌ي اسم فعلي‌ام) رو استفاده كنم كه ملت غيرفارسي‌زبون با صداكردن اون اسم مشكل نداشته باشن. اما خوشبختانه يك دوست گفت كه عوض نكن و بذار خودشون اسمت رو يادبگيرن. من هم ديدم صحبت به جاييه چرا كه اسم من كم‌ترين چيزهاست كه من حق دارم ازش برخوردار بشم و اگه تلفظ اين كلمه براي ملت سخته، اين مشكل اون‌هاست نه من!

الان ملت مقاومت دارن، اما من هم مقاومت دارم كه من رو با اسم كامل‌ام صدا بزنن. گاهي مي‌شه كه طرف با تمام توان‌اش داره زور مي‌زنه كه بگه «روزبه» و مجبور بوده در چند روز اول آشنايي روزي چند بار با صداي بلند اسم من رو تمرين كنه (و من هم متقابلا تشويق‌اش كنم) اما در نهايت يادبگيره كه من رو با اسم خودم صدا بزنه.

از بابت تغييري كه در يك عمر زندگي من ايجاد كردي، ممنونم رفيق!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 11:2 بعد از ظهر | لینک  | 

باید بگم روزبه پسر خیلی نازی بود و جاش توی آزمایشگاه خیلی خالیه. با وجود اینکه همیشه یه آدم کله گنده بود ولی هیچ وقت مهرورزی به ما کله کوچیک ها رو فراموش نمی کرد. و نبودش همیشه احساس می شد.

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:36 بعد از ظهر | لینک  | 

آخرش نفهمیدم وقتی مقاله مینویسم برای عامل، It به کار ببرم یا She  یا He !
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 3:0 بعد از ظهر | لینک  | 

از حق نگذریم، حسین اما واقعا موجود نازنینی است.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:54 قبل از ظهر | لینک  | 

ميلاد فرخنده‌ي اختر تابناك آسمان نيلي آزمايشگاه رباتيك، سعيد حيدريان را به رهروان حضرت‌اش تبريك و تهنيت عرض مي‌نماييم.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 6:28 قبل از ظهر | لینک  | 

جالبه و تا حدود زیادی به واقعیت نزدیک!

مشاهده فهرست کامل

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 11:25 بعد از ظهر | لینک  | 

و سخت ترین کار دنیا، تصمیم گیری برای آینده ست ...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 4:37 بعد از ظهر | لینک  | 

دوستي دارم به نام تاران كه از نظر هوشي از متوسط پايين‌تره و از نظر قابليت‌هاي ذهني هم از هم‌سالان‌اش عقب‌تره. چند وقت پيش داشتيم در اين مورد صحبت مي‌كرديم كه چه‌طور چنين موجودي در تكامل تا به اين‌جا بالا اومده و باقي مونده كه اين موضوع براي همه‌مون (از جمله خودش) سوال بود.
در اين مورد يك حدس داشتم كه امشب با خودش مطرح كردم و اتفاقا كمابيش هم موافق بود: شايد تاران نمونه‌ي جهش‌يافته‌اي هست از يك گونه‌ي جديد انساني كه نمودهايي از هوش جمعي رو به نمايش مي‌ذارن. در اين گونه قابليت‌هاي فردي پايين هستن (مثل همين مورد)، قابليت تكثير دارن و به صورت گروهي توانايي‌هايي دارن كه به صورت فردي ندارن (مثلا دوست من به تنهايي قابل تحمل نبود، اما در جمع باعث انبساط خاطر مي‌شد).
وقتي كه هوش جمعي تا اين اندازه در طبيعت زياد ديده مي‌شه، بايد انتظارش رو مي‌داشتيم كه انسان‌هاي با اين خصوصيت از فيتنس بهتري برخوردار باشن و بايد هم انتظار بروز اين گونه‌ها رو مي‌داشتيم.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:21 قبل از ظهر | لینک  | 

خیلی کیفولناک است زندگی در ولایتی که تولد بودا تعطیل رسمی ست!

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:0 بعد از ظهر | لینک  | 

 

شادمانی می کردم

که فردا در قفس گشوده خواهد شد

نگو خوراک اردک مهمانی فردا بوده ام!

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 5:20 بعد از ظهر | لینک  | 

فصل نه سریال دوستان (فرندز) هم تموم شد و راس و ریچل با هم ازدواج نکردن. چه سریال مسخره‌ای.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 12:13 بعد از ظهر | لینک  | 

گفتمش دل می‌خری گفتا به چند
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده‌هایی کرد و دل از دستم ربود
تا به خود آمدم او رفته بود
دل ز دستانش به خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود

منبع: پیام کوتاه (از کاج‌پسر)
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 12:11 بعد از ظهر | لینک  | 

حالا كه خودم مهاجر به حساب مي‌يام، بيش‌تر مهاجرين افغان رو كه در كشورم بودن درك مي‌كنم!

پس نوشت: شايد ملت آمريكا در زمينه‌ي برخورد با مهاجران، خيلي آقاتر از ملت ايران باشه.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:55 قبل از ظهر | لینک  | 

 

همه موافقین شنبه ی آخر هر ماه ۹:۳۰ شب به وقت حسین اینا یه قراره چت جمعی بذاریم که دلمون تر و تازه بشه؟

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 6:10 بعد از ظهر | لینک  | 

امروز رفتم مصاحبه برای کار. آخرش فهمیدم کارِ «کارفرما دار» مال تراکتوره نه من!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 1:40 بعد از ظهر | لینک  | 

بین خودمون باشه این مقاله خوندن عجب کاره کوفتی هستش. حالا هم که رفتم سر کار قراره پول در بیارم، دوباره کارم شده مقاله خوندن

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 11:37 قبل از ظهر | لینک  | 

قرار است قانونی برای منع فروش سیگار به جوانان زیر ۱۸ سال تصویب شود

یعنی همراه داشتن کارت شناسایی برای خرید سیگار توسط سیگاریها

ایجاد شغل و درآمد برای گروهی که بالای ۱۸ سال سن دارند و به جوانان زیر ۱۸ سال با قیمتی بیشتر با این تفاوت که بقال اگه سیگار نفروشه چیپس و پفک و ماست و ... می فروشه و این مردان تازه شاغل غیر از سیگار یا همراه سیگار(البته فقط به نیت گسترش فعالیت شغلی و نه نیت دیگر)هر چیز دیگر که بخواهند خواهند فروخت.

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 9:45 قبل از ظهر | لینک  | 

آهو بچه‌اش رو مجبور مي‌كنه كه زودتر راه بيفته، شير بچه‌اش رو تشويق مي‌كنه كه وارد درگيري‌هاي شكار بشه، پرنده جوجه‌اش رو وادار مي‌كنه كه زودتر پرواز بكنه و وارد طبيعت بشه و فيل با خرطوم‌اش به بچه مي‌زنه كه مجبورش كنه كه وارد اجتماع بشه و روي پاي خودش بايسته.

در اين بحبوحه‌ي (بهبوهه‌ي؟) تكامل، نمي‌دونم انسان از كجاي اين پروسه فرار كرده كه اين طور، گاه افراطي از بچه‌اش محافظت مي‌كنه؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 9:43 بعد از ظهر | لینک  | 

یکی از بیجنبه ترین موجودات زمینی مورچه ها هستن. همین که یه ذره تی تاپ براشون بزاری میرن همه مورچه های همسایه ها رو هم سهیم میکنن و دیگه میشه مورچه سرا. امروز صبح یه مورچه کشون اساسی داشتم تا جمعیتشون تعدیل بشه اما جنازه ی مورچه ها رو دور نریختم. عصری که برگشتم دیدم مورچه ها دارن جنازه ها رو به سختی میکشونن. حالا مونده بودم این مورچه جدیدا رو هم بکشم یا بزارم مورچه هاشون رو وردارن و برن یا خودشون رو با جنازه هاشون بفرستم برای اون مارمولکه مورچه خواری که صبح و شب بیرون اتاقم کشیک میکشه که یه لحظه در باز بمونه و بپره تو. اوضاعیه! اون وقت با این همه چَلِنْج به آدم میگن باز درس بخون و تازه انتظار دارن که عنوان مقاله ی بعدی یه آدم تقسیم سهم مبتنی بر سیاست کمونیست مورچه ای در سیستم های چند عامله هوشمند نباشه!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 3:36 بعد از ظهر | لینک  | 

اگه شما تاکسی سوار بشید و وسط راه راننده تصمیم بگیره که شما و یک نفر دیگه که توی تاکسی هستید رو پیاده کنه و برگرده، چی کار می‌کنید؟ کرایه رو به راننده تاکسی می‌دید؟ اگه قفل فرمون در بیاره بیرون چی؟

بعد می‌گن که ۷۰ درصد اراذل و اوباش رو یک شبه دستگیر کردیم. این راننده جزو اون ۷۰ درصده یا ۳۰ درصد؟ یا اصلا جزو اراذل و اوباش نیست؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 1:20 بعد از ظهر | لینک  | 

راست و دروغش به عهده خود سایت:

http://www.radiozamaneh.org/news/2007/05/post_1444.html

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 1:10 بعد از ظهر | لینک  | 

داشتم فکر می کردم این مثل می تونه درست نباشه توی این دانشکده ما ظاهرآ قراره "ان" تا کارگر خدمات وجود داشته باشه و یکی از این "ان" تا همیشه زیرابش خورده می شه و براش جایگزین آورده می شه و اون فرد جدید هم نگران از اینکه مبادا به سرنوشت قبلی ها دچار بشه و غافل از این که دیر یا زود برای اونم برنامه مانند قبلی هاست و این دعوا بر سر چیزی که نمی دانم چیست در تمامی لایه های جوامع بشری ادمه داره و از نظر لایه بالایی دعوای لایه های پایینتر کودکانه و سبک سرانه . نتیجه ای که گرفتم این بود شاید عدد "ان"  عدد هشته که یک نفر اضافه اون دیگه تو گلیم جا نمیشه

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 9:55 قبل از ظهر | لینک  | 

از قرار معلوم در گذشته‌هاي دور مواردي بوده كه نسل تعداد قابل توجهي از موجودات زنده منقرض مي‌شده (براي اطلاعات بيش‌تر به اين‌جا نگاهي بكنين). چند وقت پيش كتابي مي‌خوندم كه قسمتي از بحث‌اش در اين مورد بود كه علت اين انقراض‌هاي بزرگ چي بوده (براي ديدن قسمت‌هايي از كتاب در گوگل اين‌جا رو ببينين). در اين مورد از جمله مواردي كه با پژوهشگرها صحبت مي‌كرد اين حدس بود كه شايد علت اين موضوع بارش شهابي بوده باشه كه قسمت عمده‌اي از حيات رو نابود كرده. در عين حال يك حدس ديگه رو هم مطرح مي‌كرد (كه اين حدس بيش‌تر مورد نظر اين كتاب بود و با طرف‌دارهاي اين حدس از جمله استوارت كافمن صحبت مي‌كرد) كه شايد اين مساله طبيعت سيستم‌هاي پيچيده (Complex Systems) باشه كه در مرز آشوب (Edge of Chaos) به سر مي‌برن و هر از گاهي تا حد زيادي نابود مي‌شن و دوباره شكل مي‌گيرن. به عبارتي ديگه اين جزو سرنوشت اين‌گونه سيستم‌هاست كه هر يك مدت يك بار تا حد زيادي فرو مي‌ريزن و بعد دوباره شروع مي‌كنن به ساخته شدن، بالا رفتن و دوباره رسيدن به مرز آشوب. اين نابودي هم جزو طبيعت و رفتار خودشونه و الزاما به عوامل خارجي ربطي نداره.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 6:20 قبل از ظهر | لینک  | 


خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 6:5 بعد از ظهر | لینک  | 
//main2
//main
 

website tracking