آزمايشگاه رباتیک
// ************* Start of Scripts by Ali Baghani *******************
// ***************** End of Scripts by Ali Baghani ******************
يكي از اشكالات اعتقاد به تكامل تدريجي ميتونه اين باشه كه مشكلات جسمي رو حمل بر عدم فيتنس كامل كنيم. نتيجه اين ميشه كه در برابر جبر تكامل سر تعظيم فرود ميياريم و به انتظار حذف از مجموعه ژنها باقي ميمونيم.
تكميلي: مدتي هست كه ناخن انگشت پام اذيت ميكنه.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 11:6 قبل از ظهر | لینک
|
از زمانی که خیل خیلی عظیم دانشجویان ایرانی با آغاز ترم تحصیلی جدید به سنگاپور مهاجرت کردند و تقریبا در هر گروه، چند دانشجوی جدید از ایران به چشم میخوره، دیگه میشه پز داد که اینجا کاناداست!
تعداد دانشجویان ایرانی دانشگاه ما:
۲۰۰۲: ۱ تا
۲۰۰۳: صفر تا
۲۰۰۴: صفر تا
۲۰۰۵: ۷ تا + من
۲۰۰۶: نزدیک ۴۰ تا
۲۰۰۷: الله اعلم!
حس ملخ هایی را دارم که شبونه به یه مزرعه دست نخورده حمله میکنن. درست یا غلط، حس خیلی بدیه!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 3:42 بعد از ظهر | لینک
|
در حالیکه یکی از لذت بخش ترین کارای دنیا فشاردادن انگشت شَست به صفحه ی ال سی دی ی تختی هستش که بک گراند مشکی داره، آدم های بسیاری توی دنیا هستن که خودشونو از این لذت و اون همه رنگ خوشرنگی که جای فرو کردن انگشتشون به جای میذاره محروم میکنن و به جاش میشینن پشت اون مانیتور تخت با غرغر درس میخونن بدون اینکه فکر کنن چقدر مانیتور، قابلیت های بالقوه برای به وجد آوردنشون داره
حرفم اینه که دم اسب و نافهمی آدما بالقوه قابلیت خنده داره و باید از این سفاهت بالقوه حاکم لذت برد!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 12:39 بعد از ظهر | لینک
|
سال هفتاد و پنج: آقايوني رو كه پيرهن آستين كوتاه داشتن، به دانشگاه تهران راه نميدادن. كساني هم كه اصرار داشتن پيرهن آستين كوتاه بپوشن، يك پيرهن آستين بلند ميپوشيدن، يك آستين كوتاه داخل كيف ميذاشتن. با آستين بلند وارد ميشدن و بعد جايي مثل دستشويي لباسشون رو عوض ميكردن.
دوباره با بچههاي مدرسه تجمع تشكيل داديم. بچههايي كه همديگه رو از حدود يازدهسالگي تا به الان ميشناسيم (يعني هيجده سال- هفت سال اول آشنايي رو با هم همكلاس بوديم يعني از اول راهنمايي تا آخر دبيرستان) و بعد از اون هم يا همدانشگاهي بوديم و يا به هر حال هر از گاهي با هم ملاقات داشتيم.
اما يك چيزي لنگ ميزد: تنها حرف مشتركي كه باقي مونده بود، جوك بود.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 5:32 بعد از ظهر | لینک
|
اگر خواهان ديدن فيلمي آروم و بيدردسر هستين، فيلمي به نام Ensemble, c'est tout رو از دست ندين (عملا تا به حال پيش نيومده كه فيلمي با بازي Audrey Tautou ببينم و لذت نبرم). اگر هم خواهان ديدن فيلمي لطيف هستين كه روابط انساني قشنگي رو به نمايش ميذاره، فيلمي هست به اسم Michou d'Auber كه پيشنهاد ميكنم اين رو هم از دست ندين.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 4:41 بعد از ظهر | لینک
|
از محبت های بی اندازه شما عزیزان که مرا قابل دانستید و در لیست نویسندگان وبلاگ خودتان قرارم دادید سپاسگزارم در این راستا از روزبه که پیام شما را به من رساند و رمز عبور را به من داد نیز ممنونم ارادتمند همه شما مهندس
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 9:40 قبل از ظهر | لینک
|
يك مردمشناس ميگفت «وقتي كه وارد يك اجتماع ميشيم، ممكنه احساس كنيم كه آدمهاي بيادبي هستن در حالي كه اين الزاما بيادبي نيست و ممكنه به خاطر تفاوت فرهنگ اونها با ما باشه كه چنين حسي به ما دست ميده». من هم موافق هستم و به طور كلي اين طور بگم كه اگر ارتباط به درستي برقرار نشه، اين احتمال هست كه طرفين، حركات و رفتارهاي طرف مقابل رو نوعي بيادبي يا توهين تلقي بكنن.
اما احساس ميكنم در مورد ايران امروز در بعضي موارد داستان متفاوته. خيلي مواقع هست كه مطمئن هستم كه برداشت من از رفتارهاي طرف مقابل از اختلاف بين فرهنگها نيست، بلكه طرف دقيقا قصد توهين يا بياحترامي داره. وقتي هم كه بياحترامي، بيادبي، آزار و توهين با قصد و نيت انجام ميشه، ديگه نميشه روش اسم اختلاف فرهنگي يا چيزهاي مشابه گذاشت بلكه خيلي راحت ميشه گفت بياحترامي يا توهين بوده.
حالا سوالي كه من رو به خودش مشغول كرده اينه: چرا ؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 10:10 قبل از ظهر | لینک
|