تبليغاتX
آزمايشگاه رباتیک // ************* Start of Scripts by Ali Baghani ******************* // ***************** End of Scripts by Ali Baghani ******************

خدا انسان را آفرید و از آن پس با مخلوق خویش عالمی داشت...
یا
انسان خدا را آفرید و از آن پس با خالق خویش روزهایی داشت...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:0 بعد از ظهر | لینک  | 

 

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:59 بعد از ظهر | لینک  | 

تا جایی که خبر دارم پسته در سبد غذایی ایرانی‌ها جای قابل توجهی نداره اما قانون نانوشته‌ای هست که اگر کسی قصد مسافرت به خارج از ایران داره حتما باید پسته همراهش باشه.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 4:18 قبل از ظهر | لینک  | 

Carnegie Mellon Professor Randy Pausch, who is suffering from pancreatic cancer, gave his last lecture at the university Sept. 18, 2007, before a packed McConomy Auditorium. In his moving talk, "Really Achieving Your Childhood Dreams," Pausch talked about his lessons learned and gave advice to students on how to achieve their own career and personal goals. For more, visit here.


نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:44 قبل از ظهر | لینک  | 

گاهی فکر میکنم آدمهایی که به خودکشی فکر میکنند اونقدر ها هم ترسو نیستند.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 6:33 قبل از ظهر | لینک  | 

 

! The most boring weblog ever

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 5:42 قبل از ظهر | لینک  | 

یک کمپانی خیلی بزرگ تو صنعت IT، این سوال رو مطرح کرده. فرض کنید که تنها ۱۰۰۰ دلار داریم که می خواهیم باهاش یک پروژه تعریف کنیم یا برنامه ای برگزار کنیم که خانم های توی فیلدهای فنی ازش سود ببرند. به نظر شما چه کاری با این پول میشه کرد که بیشترین بازده رو بده؟ ایده شما چیه؟

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 6:43 قبل از ظهر | لینک  | 



نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:38 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:43 بعد از ظهر | لینک  | 

چرا در این سرزمین ساعت دو صبح دمای هوا باید +8 باشه و صبح ساعت 10 هوا شده باشه 23- !
آخه 31- درجه اختلاف تو 8 ساعت!!!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 4:57 قبل از ظهر | لینک  | 

فرض کنین یک سکه داریم که احتمال اومدن شیر یا خطش برابر نیست (مثلا به احتمال شصت درصد-چهل درصد شیر یا خط می‌یاد). برای این که با استفاده از این سکه بین دو نفر یکی‌شون رو انتخاب کنیم (و بخوایم که انتخاب عادلانه باشه) چه کاری باید بکنیم؟

کمی در مورد جواب فکر کنین...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

به نظرم باید یک کار کرد: سکه رو دو بار پرتاب می‌کنیم. اگر نتیجه‌ی بار اول با بار دوم فرق داشت (مثلا بار اول شیر و بار دوم خط اومد) یکی از دو نفر رو انتخاب می‌کنیم (فرقی نمی‌کنه که کدوم‌شون باشه به شرط این که قبل از انداختن سکه مساله رو طی کرده باشیم. مثلا اگر شیر-خط اومد نفر اول و اگه خط-شیر اومد نفر دوم). اما اگر هر دو بار یک جور اومد (که به احتمال بیش‌تر اون طرفیه که سکه شانس افتادن بیش‌تری داره) باید کل آزمایش رو از اول تکرار کنیم. این طوری اگر یک نفر رو انتخاب کنیم عادلانه بوده.

اما این روش یک مشکل هم داره: تضمینی در مورد زمان رسیدن به نتیجه (و انتخاب یک نفر) وجود نداره. هرچه‌قدر که سکه تمایل‌اش به یک جهت بیش‌تر باشه احتمال این که مجبور بشیم آزمایش‌ها رو هم تکرار کنیم بیش‌تر می‌شه. در حالت حدی شرایطی رو تصور کنین که سکه همیشه روی یک طرف می‌نشینه. در این حالت هیچ وقت نمی‌شه بین دو نفر یکی‌شون رو به طور تصادفی انتخاب کرد. هر چه قدر احتمال اومدن سکه به نیم نزدیک‌تر باشه سریع‌تر به جواب می‌رسیم و بیش‌ترین حالت‌اش وقتیه که برابر نیم باشه (که در یک آزمایش حتما جواب می‌گیریم با در نظر گرفتن روش معمول سکه انداختن).

اگر موضوع جذب‌تون می‌کنه در مورد مباحثی مثل Information entropy و Information theory بیش‌تر مطالعه کنین.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 11:14 بعد از ظهر | لینک  | 

خانم بالغ! آقای بالغ!
وقتی می‌شینی پشتت به کسی نباشه. وقتی کسی حرف می‌زنه تو حرفش نپر.
اینا رو من باید بگم؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:11 بعد از ظهر | لینک  | 

 

آب و هوای کانادا هر چی هم که بد باشه دو تا فیچر خوب داره: یکی اینکه خواب آدم زیاد میشه و دیگه اینکه اشتها و ذوق و قریحه آشپزی آدم، صدچندان میشه :)

در حالیکه توی سنگاپور، آشپزی، تفنن محسوب میشه و ۸۵٪ غذای آدم رو آشپزهای خوب هاکرسنترها میپزن اما جبر روزگار و طعم ناسالم غذاهای اتاوا، باعث شده آشپزخونه به یک تفنن گاه روزانه تبدیل بشه!

دیگه اینکه از تنوع غذاهای شرق دور اینور دنیا هیچ خبری نیست. حالا قشنگ میفهمم که سنگاپوری ها چرا اونجا رو «food lovers' heaven» لقب می دادن. بعدشم اینکه اگه توی شرق ۶۵٪ آدم ها سبزی خور (وجترین) هستن، من اینجا هنوز به یه وجی بر نخوردم! دیگه حالا تنوع غذایی یه وجترین ها دیگه بماند. و دیگه اینکه اینور دنیا روی پاستا و پیتزا و این جور چیزا میچرخه و غذاهایی که توی شرق، عنوان وسترن فود گرفته و دامنه وسیعی از ماهی و مرغ و گوشت باربکیو و استیک و برگر و ... را در بر میگیره اینجا اونقدر دامیننت هست که دیگه به سختی و توی رستوران های خوب فقط میشه غذاهای محلی شرق رو پیدا کرد. که البته بهای نه چندان کمی رو هم باید براش پرداخت.

دیگه اینکه وسعت غذاهای دریایی اصلن اینجا مثل سنگاپور نیست. اونجا گستره وسیعی از غذاهای دریایی مثل صدف و هشت پا و خرچنگ و ماهی های تازه ی صد جور و کلی غذاهایی که اصلن اسمشون رو بلد نبودم، بود. اما توی اتاوا منحصر میشه به ماهی و میگو و خرچنگ و این چیزا.

تنوع سبزیجات اینجا خوبه اما اصلا تنوع سبزیجاتی که توی سنگاپور رو داره، نداره. از میوه های استوایی ویژه هم هیچ خبری نیست اینجا. میوه های ۴ فصل پیدا میشه، اما اصلن اون چیزی نیست که توی سنگاپور داشتیم. ولی در عوض تنوعی که انواع کرم ها و یا سس های پاستا و یا انواع پنیرها و محصولات گوشتی ( سوسیس و ... ) داره، اصلا با سنگاپور قابل قیاس نیست.

کلا اوضاع و تنوع غذا توی شرق خیلی بیشتره و میشه گفت چیزای اگزاتیک پرهست اونجاها. اما توی غرب چیز خاصی که خیلی به نظر عجیب بیاد هنوز دیده نشده. اما خوب طعم غذاها و ادویه ها این طرف دنیا خیلی به طعم غذاهای ما نزدیک تره.

دیگه اینکه قیافه غذاهای شرقی و رنگ و لعابشون خیلی وسوسه انگیز تره D:

در باب مقایسه قیمت ها همان بس که Subway Tuna Classic توی سنگاپور میشه حدود ۲.۵ دلار امریکا و در اتاوا میشه حدود ۵ دلار امریکا!

خلاصه این طوریا.

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 11:59 بعد از ظهر | لینک  | 

تازگي زوج جواني رو ديدم كه در مقابل بچه‌شون خون‌سرد بودن، سخت نمي‌گرفتن، رفتارهاي ملايم داشتن، و توجه و مراقبت‌شون از بچه كران‌دار بود (نمي‌گم محدود بود، به هر حال مراقبت و توجه رو به بچه داشتن، اما اين مراقبت چنان نبود كه زياده از حد به نظر برسه). اين مورد تنها مورد نبود كه مي‌ديدم و براي چندمين بار در چند وقت گذشته بود كه چنين زوج‌هايي مي‌ديدم. جوون‌هايي كه در برابر بچه‌هاشون (حتا نوزاد) حساسيت كران‌داري داشتن.

در نگاه اول چنين به نظرم مي‌رسه كه اين جماعت نسل جديدي هستن كه در برابر بچه‌ها از خون‌سردي بيش‌تري برخوردارن. احساس مي‌كنم (و البته فقط احساس مي‌كنم وگرنه نه مجموعه اطلاعات كافي دارم و نه استدلال محكم) كه اين نسل بعد از نسل قبلي پديد اومده‌ان. نسل قبلي نسلي بوده كه تحت شرايطي مثل انقلاب و جنگ دست به محافظت زياد از بچه‌ها زدن و حالا نسل بعدي (يعني نسل فعلي كه صاحب بچه شده‌ان) به شكل ديگه‌اي داره عمل مي‌كنه. اين طوري بگم: اگر فرض كنيم كه نسل جديد نسل خون‌سردتري هستن، به نظرم مي‌رسه كه اين رفتار نسل جديد دقيقا به خاطر يك رفتار بيش‌تر محافظه‌كارانه نسل قديم به وجود اومده (مثل سيستمي كه وضعيت فعلي‌اش نتيجه‌ي وضعيت يا وضعيت‌هاي قبلي‌اش هست).

و اما اين كه چرا به نظرم نسل قبلي زيادي محافظه‌كار بوده، من فكر مي‌كنم بعد از انقلاب ايران پدر و مادرها احساس كردن كه لازمه از بچه‌ها مراقبت كنن كه در برابر اين تغيير بزرگ صدمه نبينن. بعد از اون هم جنگ شروع شد و حكم اين بود كه از بچه‌ها مراقبت بيش‌تري صورت بگيره. به اين‌ها اضافه كنين حسي از عذاب وجدان احتمالي رو كه پدر و مادرها در برابر بچه‌ها داشته‌ان: به خاطر پديد اومدن انقلاب، به خاطر وجود يك جنگ طولاني و زندگي در كشوري توسعه نيافته.

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:18 قبل از ظهر | لینک  | 

فیلم اتفاق happenstance رو دیدم به خاطر آدری تاتو(۱) و صفای درونش! داستان از اتفاق می‌گه و این که تمام اتفاقات ریز و درشتی که رخ می‌دن به همدیگه ربط دارن و روی همدیگه تاثیر می‌ذارن. این طور هم می‌گه که یک تغییر کوچیک در اثر اتفاق باعث تغییرهای بزرگ‌تر در آینده می‌شه (اثر پروانه‌ای) و در مجموع نتیجه می‌گیره که به نوعی تقدیر ما چیده شده و این مجموعه اتفاقات (که شانس ما رو تشکیل می‌دن) باعث تعیین مسیر ما می‌شن.

من خودم به وجود فیدبک منفی در زندگی اعتقاد دارم و این که اتفاقاتی که برای ما می‌افتن (و مقداری جابه‌جایی در مسیر زندگی ایجاد می‌کنن) اثرشون خیلی سریع از بین می‌ره و دوباره زندگی به روال قبلی‌اش بر می‌گرده. تا جایی که می‌دونم اثر پروانه‌ای وقتی رخ می‌ده که فیدبک مثبت وجود داره و یک تغییر (هرچند کوچیک) تقویت می‌شه و باعث ایجاد تغییرات بیش‌تری می‌شه. به نظر من در زندگی واقعی این وضعیت تقویت کنندگی الزاما چندان برقرار نیست و زندگی یک روال ثابت و ساده و پایدار داره.

در عین حال معتقد هستم که در زندگی واقعی در بعضی مقاطع تغییرات کوچیک باعث تغییرات بزرگ‌تری در بعدتر می‌شن اما به نظرم تعداد این شرایط به نسبت خیلی کمه و اون چیزی که روال زندگیه اینه که همه‌ی ما به احتمال خیلی خیلی زیاد در یک مسیر مشخص و ثابت حرکت می‌کنیم.


(۱) بازی‌گر فرانسوی فیلم آملی پولان.

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 11:13 بعد از ظهر | لینک  | 
//main2
//main
 

website tracking