دوشنبه سی و یکم تیر 1387
وقتی که هواپیماش به مقصد یک کشور دیگه در مسکو ترانزیت توقف کرد و دو شب در مسکو خوابید و عاشق مسکو شد و عمری رو در اون جا زندگی کرد، معنیاش این نبود که مسکو رو برای زندگی انتخاب کرده؛ بلکه معنیاش این بود که تقدیر در مسکو قرارش داده. فقط همین! میتونست اون جا مسکو نباشه و استانبول باشه، لندن باشه، هزار و یک جای دیگه باشه.
وقتی که اون روز و در اون ساعت سوار مینیبوس تجریش شد و در اون یکی ساعت به توچال رسید و به خاطر دیر اومدن یکی از همراهها دیرتر سوار تلهکابین شدن و بعد این دو تا اون بالا همدیگه رو ملاقات کردند و نامزد کردند و ازدواج کردند و یک عمر زندگی کردند و به پای هم پیر شدند، به این معنا نبود که همدیگه رو پیدا کرده بودن؛ بلکه تنها تقدیر این مسیر رو براشون انتخاب کرده بود. یک تغییر کوچیک توی برنامه بدین تا ببینین که دیگه این دو تا همدیگه رو پیدا نمیکردند.
وقتی که بدون هیچ زمینهای تصمیم گرفت که بره و در کنیا زندگی کنه، بدون این که کنیا رو دیده باشه، سوار هواپیما شد. برای اولین بار پا در کنیا گذاشت، زندگی تشکیل داد، عمری رو سپری کرد و مرد. به این میگن زیبایی انتخاب! من میبوسم دست کسانی رو که اون قدر یک دنده بودند که از تقدیر فرار کردند. اون قدر سرسخت بودند که روی «اثر پروانهای» رو کم کردند.
وقتی که اون روز و در اون ساعت سوار مینیبوس تجریش شد و در اون یکی ساعت به توچال رسید و به خاطر دیر اومدن یکی از همراهها دیرتر سوار تلهکابین شدن و بعد این دو تا اون بالا همدیگه رو ملاقات کردند و نامزد کردند و ازدواج کردند و یک عمر زندگی کردند و به پای هم پیر شدند، به این معنا نبود که همدیگه رو پیدا کرده بودن؛ بلکه تنها تقدیر این مسیر رو براشون انتخاب کرده بود. یک تغییر کوچیک توی برنامه بدین تا ببینین که دیگه این دو تا همدیگه رو پیدا نمیکردند.
وقتی که بدون هیچ زمینهای تصمیم گرفت که بره و در کنیا زندگی کنه، بدون این که کنیا رو دیده باشه، سوار هواپیما شد. برای اولین بار پا در کنیا گذاشت، زندگی تشکیل داد، عمری رو سپری کرد و مرد. به این میگن زیبایی انتخاب! من میبوسم دست کسانی رو که اون قدر یک دنده بودند که از تقدیر فرار کردند. اون قدر سرسخت بودند که روی «اثر پروانهای» رو کم کردند.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 5:44 قبل از ظهر | لینک
|
جمعه بیست و هشتم تیر 1387
امروز که داشتم درس میخوندم این جمله رو دیدم:
choreography refers to a distributed system (the dancing team) without centralized control
آخ که واسه اولین بار از این درسی که میخونیم حظی بردم. داشتم فکر میکردم اگه این علم رو یه کمی با لطافت بیشتری ملت جلو میبردن و فونت کلامشونو یه کمی تغییر میدادن چقدر مقاله خوندن خوب تر میشد و جذاب تر و دوست داشتنی تر و دلنشین تر!
choreography refers to a distributed system (the dancing team) without centralized control
آخ که واسه اولین بار از این درسی که میخونیم حظی بردم. داشتم فکر میکردم اگه این علم رو یه کمی با لطافت بیشتری ملت جلو میبردن و فونت کلامشونو یه کمی تغییر میدادن چقدر مقاله خوندن خوب تر میشد و جذاب تر و دوست داشتنی تر و دلنشین تر!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 11:24 بعد از ظهر | لینک
|
جمعه بیست و هشتم تیر 1387
خانومها! آقایون!
در زندگیتون فانتزی داشته باشین. مفیده، لازمه. اما مواظب حجمش باشین: دو قاشق چایخوری در روز بیشتر نشه. زیادش خطرناک میشه.
در زندگیتون فانتزی داشته باشین. مفیده، لازمه. اما مواظب حجمش باشین: دو قاشق چایخوری در روز بیشتر نشه. زیادش خطرناک میشه.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 0:39 قبل از ظهر | لینک
|
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
اگر تناسخ وجود داره که به به. اگر هم وجود نداره، خدا حفظ کنه مبدع مفهوماش رو که دل ما رو خوش نگه داشت. برنامههای زیادی برای زندگی بعدیام دارم و همین کمک میکنه کمتر غم و غصهی کاستیهای این زندگیام رو بخورم. باید یادم باشه در زندگی بعدیام انگلیسی رو با لهجهی غلیظ لندنی صحبت کنم، لیسانس، فوق لیسانس و دکترا رو از دانشگاه امایتی (MIT) بگیرم، فوق دکترا رو از دانشگاه کمبریج، پنج سال در روسیه زندگی کنم، در یک فیلم بازی کنم (ترجیحا پ.ورنو نباشه)، عقاید کمونیستی داشته باشم و اجرای یک ساز موسیقی رو به خوبی یاد بگیرم.
فعلا کاستی دیگهای در این زندگیام نمیبینم....
جدی، تناسخ دروغه؟
فعلا کاستی دیگهای در این زندگیام نمیبینم....
جدی، تناسخ دروغه؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 10:38 بعد از ظهر | لینک
|
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
دو ماه مونده به مهلت ارسال مقالات: استاد فکر میکنه که مطالبمون کافیه و میتونیم مقالهی خوبی ارسال کنیم.
یک ماه مونده به مهلت: استاد معتقده که پیشرفت ما عالی بوده. اما وقت برای ملاقات نداره.
دو هفته قبل از مهلت: استاد معتقده که پیشرفت ما همچنان خیلی خوبه (ولی ما در این دو هفته هیچ کاری نکرده بودیم). استاد هنوز وقت برای ملاقات نداره.
یک هفته قبل از مهلت: استاد به یکی از برگزار کنندگان کنفرانس حکم میکنه که مهلت رو دو هفته تمدید کنن. مهلت تمدید میشه.
یک هفته قبل از مهلت جدید: استاد معتقده که بیش از اندازه عقب هستیم و باید کاری بکنیم. اما خودش به اروپا رفته.
دو روز قبل از مهلت جدید: مطالب رو آماده کردیم و منتظر نظر استاد هستیم. استاد در جایی غیر از محل اقامتاش به سر میبره و به اینترنت دسترسی نداره.
یک روز قبل از مهلت جدید: استاد نمیدونه مهلت واقعی چه ساعتی از روز مورد نظر هست. از برگزار کننده میپرسه.
روز مورد نظر، صبح: از استاد خبری نیست.
روز مورد نظر، ظهر: استاد ایمیل میزنه و احتمال میده که تا پنج ساعت دیگه به اینترنت دسترسی داشته باشه. حکم به آماده بودن کامل مطالب میده که اگه وقت کرد، مقاله رو نگاه کنه.
روز مورد نظر، عصر: مقاله مدت زیادی هست که آماده است، اما از استاد خبری نیست.
روز مورد نظر، غروب: استاد ایمیل میزنه و میگه که از یکی از اعضای کمیتهی اصلی خواستم که مهلت ما رو دو روز دیگه اضافه کنن. البته عضو مورد نظر هنوز جواب نداده.
حدس: این بازی حالاحالاها ادامه داره.
تحلیل: دودرهبازی در همه جای دنیا هست. فقط میزان زور آدمهای دودر متفاوته.
سوال: جدی، کی به اینا مدرک داده؟
یک ماه مونده به مهلت: استاد معتقده که پیشرفت ما عالی بوده. اما وقت برای ملاقات نداره.
دو هفته قبل از مهلت: استاد معتقده که پیشرفت ما همچنان خیلی خوبه (ولی ما در این دو هفته هیچ کاری نکرده بودیم). استاد هنوز وقت برای ملاقات نداره.
یک هفته قبل از مهلت: استاد به یکی از برگزار کنندگان کنفرانس حکم میکنه که مهلت رو دو هفته تمدید کنن. مهلت تمدید میشه.
یک هفته قبل از مهلت جدید: استاد معتقده که بیش از اندازه عقب هستیم و باید کاری بکنیم. اما خودش به اروپا رفته.
دو روز قبل از مهلت جدید: مطالب رو آماده کردیم و منتظر نظر استاد هستیم. استاد در جایی غیر از محل اقامتاش به سر میبره و به اینترنت دسترسی نداره.
یک روز قبل از مهلت جدید: استاد نمیدونه مهلت واقعی چه ساعتی از روز مورد نظر هست. از برگزار کننده میپرسه.
روز مورد نظر، صبح: از استاد خبری نیست.
روز مورد نظر، ظهر: استاد ایمیل میزنه و احتمال میده که تا پنج ساعت دیگه به اینترنت دسترسی داشته باشه. حکم به آماده بودن کامل مطالب میده که اگه وقت کرد، مقاله رو نگاه کنه.
روز مورد نظر، عصر: مقاله مدت زیادی هست که آماده است، اما از استاد خبری نیست.
روز مورد نظر، غروب: استاد ایمیل میزنه و میگه که از یکی از اعضای کمیتهی اصلی خواستم که مهلت ما رو دو روز دیگه اضافه کنن. البته عضو مورد نظر هنوز جواب نداده.
حدس: این بازی حالاحالاها ادامه داره.
تحلیل: دودرهبازی در همه جای دنیا هست. فقط میزان زور آدمهای دودر متفاوته.
سوال: جدی، کی به اینا مدرک داده؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 6:8 قبل از ظهر | لینک
|
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
بعد یه عمر «قلقلک» نویشتن، امروز فهمیدیم درستش «غلغلک» بوده !
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 9:43 بعد از ظهر | لینک
|
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 3:41 قبل از ظهر | لینک
|
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387
«ارهو» یا Erhu یکی از سازهای چینیه که صداش برای من خیلی آشناست. به طرز عجیبی من رو به یاد اجراهایی از موسیقی سنتی ایرانی میاندازه. همون غم، حزن و سوز رو داره و خوب میتونه بخش خیالات ذهنم رو فعال کنه.
مدتی هست که (به خاطر پارهای جریانات خانوادگی) سعی میکنم در مورد چین و فرهنگش و مردمش بیشتر بدونم. یکی از چیزهایی که مقداری به دنبالش بودهام، موسیقی چینی بوده (در مورد بعضی فیلمهای چینی قبلا نوشتهام و در مورد مردمشون هم بعدتر خواهم نوشت). موسیقی چینی با نوایی که اونقدرها هم که فکر میکردم عجیب و ناشناخته نیست و میتونم به راحتی باهاش ارتباط برقرار کنم. پیشنهاد میکنم اجرای زیبای زیر رو تا پایان گوش کنین.
مدتی هست که (به خاطر پارهای جریانات خانوادگی) سعی میکنم در مورد چین و فرهنگش و مردمش بیشتر بدونم. یکی از چیزهایی که مقداری به دنبالش بودهام، موسیقی چینی بوده (در مورد بعضی فیلمهای چینی قبلا نوشتهام و در مورد مردمشون هم بعدتر خواهم نوشت). موسیقی چینی با نوایی که اونقدرها هم که فکر میکردم عجیب و ناشناخته نیست و میتونم به راحتی باهاش ارتباط برقرار کنم. پیشنهاد میکنم اجرای زیبای زیر رو تا پایان گوش کنین.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 6:5 قبل از ظهر | لینک
|
پنجشنبه بیستم تیر 1387
« رو ساحل سرخ دلت، اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم، حتی یه لحظه شک نکن»
با تشکر از "پر از حرف های عاشقانه"
به اینکه من دوست دارم، حتی یه لحظه شک نکن»
با تشکر از "پر از حرف های عاشقانه"
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 9:43 بعد از ظهر | لینک
|
پنجشنبه بیستم تیر 1387
هدفون با «کاهش اکتیو نویز»، یعنی این که وقتی که این هدفون رو توی گوشتون میذارین، دیگه صدایی از بیرون نمییاد (بدون این که هدفون اذیت بکنه یا گوشهاتون رو محکم گرفته باشه) و بعد میتونین به صدای خیلی زیبای موسیقی که همون هدفون پخش میکنه، گوش کنین! قیمتاش هم سیصد و پنجاه دلاره.
خداوکیلی، آخرش چی؟ فرض کنیم که هدفون مارک Bose با این قابلیتها و کیفیت فوقالعاده گرفتیم. ماشینمون هم مجهز به فلان سیستم و بهمان خصوصیت بود. خونهای هم که توش زندگی میکنیم، دو هزار نکتهی عجیب و غریب داشت که زندگی رو شیرین کنن. بعدش چی؟
مدلی که من برای رضایت انسانی قایل هستم کمابیش چیزیه شبیه به این که میزان رضایت متناسبه با اختلاف بین «توقع» و «داشتههای واقعی». میزان توقع هم متناسبه با داشتهها (بگیریم به صورت خطی، مثلا میزان توقع همیشه بیست درصد بیشتر از میزان داشتهها در زندگیه به این ترتیب که هر چه قدر که آدم بیشتر داشته باشه، بیشتر هم میخواد). با این ترتیب هر چه قدر که میزان داشتهها رو افزایش بدیم، میزان رضایت داره پایینتر مییاد چون اختلاف اونها هم داره متناسبا زیاد میشه (به این دقت کرده بودین؟). این مدل با شرایط بیرونی هم کمابیش سازگاره. این همه پیشرفت تکنولوژیک و بهبود سطح زندگی، الزاما منجر به افزایش رضایت نشده.
و اما خودم: باید خیلی مواظب باشم که از حدی بیشتر به خودم نرسم. خطرناکه. ذهن ناخودآگاه به دنبال افزایش داشتهها میره و سعی میکنه که فراهم کنه، اما رضایت رو باید در چیز دیگهای جستجو کنم.
خداوکیلی، آخرش چی؟ فرض کنیم که هدفون مارک Bose با این قابلیتها و کیفیت فوقالعاده گرفتیم. ماشینمون هم مجهز به فلان سیستم و بهمان خصوصیت بود. خونهای هم که توش زندگی میکنیم، دو هزار نکتهی عجیب و غریب داشت که زندگی رو شیرین کنن. بعدش چی؟
مدلی که من برای رضایت انسانی قایل هستم کمابیش چیزیه شبیه به این که میزان رضایت متناسبه با اختلاف بین «توقع» و «داشتههای واقعی». میزان توقع هم متناسبه با داشتهها (بگیریم به صورت خطی، مثلا میزان توقع همیشه بیست درصد بیشتر از میزان داشتهها در زندگیه به این ترتیب که هر چه قدر که آدم بیشتر داشته باشه، بیشتر هم میخواد). با این ترتیب هر چه قدر که میزان داشتهها رو افزایش بدیم، میزان رضایت داره پایینتر مییاد چون اختلاف اونها هم داره متناسبا زیاد میشه (به این دقت کرده بودین؟). این مدل با شرایط بیرونی هم کمابیش سازگاره. این همه پیشرفت تکنولوژیک و بهبود سطح زندگی، الزاما منجر به افزایش رضایت نشده.
و اما خودم: باید خیلی مواظب باشم که از حدی بیشتر به خودم نرسم. خطرناکه. ذهن ناخودآگاه به دنبال افزایش داشتهها میره و سعی میکنه که فراهم کنه، اما رضایت رو باید در چیز دیگهای جستجو کنم.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 1:21 قبل از ظهر | لینک
|
سه شنبه هجدهم تیر 1387
رابطه با آدمهایی که تعجب نکنن یا نخوان که تعجب بکنن، سخته. گاهی به افتخار دوستانمون تعجب میکنیم. مثلا وقتی که دوستی اتفاقی رو برای ما تعریف میکنه که براش پیش اومده، ما هم متقابلا تعجب میکنیم و در مقابل اون هم گاهی از شنیدن گفتههای ما و تجربیات ما تعجب میکنه. گاهی هم مجبوریم برای تعجب کردن روی دانستههامون سرپوش بذاریم که هنوز هم بهانه برای تعجب وجود داشته باشه. همگی هم داریم در یک بازی شرکت میکنیم. دنیایی عجیب و فانتزی که برای همدیگه ساختیم تا بتونیم توش زندگی کنیم و با همین بازیهای داریم ادارهاش میکنیم. تا بتونیم تحملش کنیم. دنیای بدون بازی، دنیای راحتی نیست. خانومها! آقایون! در این بازیهای ریز و درشت شرکت کنین! کل زندگی یک بازیه، مواظب باشین قضیه جدی نشه.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 5:52 قبل از ظهر | لینک
|
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
کسانی که خیلی بینقص به نظر میرسن، مثل همین خیابون میمونن که تمام اجزاش به دقت طراحی شده که عرضش دقیقا برابر با ارتفاع ساختمونهاش باشه و طولش دقیقا ده برابر این دو. من میتونم تمام عمرم رو در همین خیابون سر کنم و زیباییاش رو تحسین کنم، اما این زندگی واقعی نیست. در زندگی واقعی چیزی و کسی کامل نیست و همین بینقص نبودنهاش هستند که باعث زیباترشدناش میشن. در زندگی واقعی به دنبال بینقصی میگردیم، از این طرف به اون طرف، اما در پایان هم نمیتونیم اون چیزی رو که میخواستیم پیدا کنیم. این بینقصها جایی وجود خارجی ندارن، به جز در داستانهای شاه و پری (۱).
فیلم آپارتمان اسپانیایی رو چند وقت پیش دیدم که خیلی لذت بردم. داستان چند نفر از کشورهای مختلف اروپاییه که همه در یک آپارتمان زندگی میکنند.
و دیروز فیلم عروسکهای روسی رو دیدم که خیلی بیشتر نظرم رو جلب کرد. شخصیتها همون شخصیتهای فیلم قبلی هستند که حالا بعد از چند سال همگی جمع میشن. موضوع اصلی هم شخصیت فرانسوی فیلمه که قصد داره یک داستان عاشقانه بنویسه اما برای موضوع با مشکل مواجه میشه و در این راه به این نتیجه میرسه که مشکل در واقع از خودشه و اول باید خودش تعریف مناسبی از عشق پیدا بکنه و بعد داستان رو ادامه بده. در عین حال برای پیدا کردن طرف مورد نظرش به دنبال یک نفر میگرده که کامل باشه ولی چنین کسی رو پیدا نمیکنه.
یکی از نقلقولهای جالب داخل فیلم این بود که خواهر داماد در مراسم عروسی برادرش خطاب به داماد گفت: «در دنیا حدود چهار میلیارد زن وجود داره و خیلی مهمه که تو تونستی تصمیم بگیری از بین این تعداد زیاد فقط به یک نفر تعهد داشته باشی»
(۱) نقل به مضمون از گفتارهای فیلم به همراه برداشتهای شخصی
فیلم آپارتمان اسپانیایی رو چند وقت پیش دیدم که خیلی لذت بردم. داستان چند نفر از کشورهای مختلف اروپاییه که همه در یک آپارتمان زندگی میکنند.
و دیروز فیلم عروسکهای روسی رو دیدم که خیلی بیشتر نظرم رو جلب کرد. شخصیتها همون شخصیتهای فیلم قبلی هستند که حالا بعد از چند سال همگی جمع میشن. موضوع اصلی هم شخصیت فرانسوی فیلمه که قصد داره یک داستان عاشقانه بنویسه اما برای موضوع با مشکل مواجه میشه و در این راه به این نتیجه میرسه که مشکل در واقع از خودشه و اول باید خودش تعریف مناسبی از عشق پیدا بکنه و بعد داستان رو ادامه بده. در عین حال برای پیدا کردن طرف مورد نظرش به دنبال یک نفر میگرده که کامل باشه ولی چنین کسی رو پیدا نمیکنه.
یکی از نقلقولهای جالب داخل فیلم این بود که خواهر داماد در مراسم عروسی برادرش خطاب به داماد گفت: «در دنیا حدود چهار میلیارد زن وجود داره و خیلی مهمه که تو تونستی تصمیم بگیری از بین این تعداد زیاد فقط به یک نفر تعهد داشته باشی»
(۱) نقل به مضمون از گفتارهای فیلم به همراه برداشتهای شخصی
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 10:22 بعد از ظهر | لینک
|
سه شنبه یازدهم تیر 1387
وقتی به کسی فحش میدیم، ممکنه بگیم «شتر خر»، اما نمیگیم «خر شتر»؛ در حالی که هم «خر» و هم «شتر» هردو صفت هستند. یعنی این که در فارسی وقتی که در جمله از بیش از یک صفت استفاده میکنیم، الزاما هر ترتیبی از صفتها استفاده نمیشه و بستگی به این داره که کدوم صفت بعد از کدوم صفت قرار میگیره. فقط مطمئن نیستم که آیا رابطهی تعدی برای این مساله برقرار هست یا نه.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 9:16 بعد از ظهر | لینک
|
پنجشنبه ششم تیر 1387
بالاخره موفق شدم فیلم پرسپولیس ساختهی مرجان ساتراپی رو ببینم (قبلا دو جلد کتاباش رو خونده بودم). دوست معتقد بود که فیلم به مقدار زیادی شخصیه و در واقع تجربیات شخصی فیلمساز بوده که به تصویر در اومده و الزاما هم نباید برای هر بینندهای جالب باشه. من هم با این نظر موافقم. یک نفر بچگی تا بزرگسالیاش رو تعریف میکنه و همین! در عین حال یک چیز هست که باعث میشه این اثر برای من لذتبخش باشه و اون اینه که تا حد زیادی وصفالحال بود. من دو سال سن داشتم که جنگ شروع شد و به خاطر زندگی در کرمانشاه، شهری کمابیش نزدیک به مرز با عراق، با جنگ رابطهی نزدیکی برقرار کردم! در کنار اون هم پیچیدگیهای (سیاسی اجتماعی) داخل کشور رو اضافه کنین که سالهاست در جریاناش هستم و به نوعی باهاش در ارتباط بودهام. برای همین احساس خوبی پیدا کردم که دیدم یک نفر داره مشکلات من رو بازگو میکنه (فریاد هم نمیزنه، بلکه فقط یک بار بازگو میکنه).
بعد از دیدن فیلم، با بچهها در این مورد صحبت کردیم که چرا ایران این همه سختی کشیده. دوست معتقد بود که ایران سختی زیادی نکشیده. میگفت که ژاپن خیلی بیشتر سختی کشیده (دست کم با همون جنگی که داشته) و چین هم همینطور (در کنار ورود کمونیسم و تحولهای ناخوشایندش، اضافه کنین انقلاب فرهنگیاش رو) و اروپا هم سختی زیادی کشیده (دو جنگ مفصل رو در نظر بگیرین) و آمریکا هم به نوبهی خودش همین طور (درسته که ما اعتقاد داریم که اونها حمله کردن، اما مردماش اعتقاد دارن که همیشه بهشون حمله شده). ایران هم استثنا نیست. شاید ما هم باید سالهای زیادی رو با درد و رنج بگذرونیم تا این که روزگار بهتری برسه.
عجیبه... شواهد همه این طور میگن که روزگار بهتری خواهد رسید... اما عجیبه که دل چیز دیگهای میگه (شاید امیدم رو از دست دادم؟).
بعد از دیدن فیلم، با بچهها در این مورد صحبت کردیم که چرا ایران این همه سختی کشیده. دوست معتقد بود که ایران سختی زیادی نکشیده. میگفت که ژاپن خیلی بیشتر سختی کشیده (دست کم با همون جنگی که داشته) و چین هم همینطور (در کنار ورود کمونیسم و تحولهای ناخوشایندش، اضافه کنین انقلاب فرهنگیاش رو) و اروپا هم سختی زیادی کشیده (دو جنگ مفصل رو در نظر بگیرین) و آمریکا هم به نوبهی خودش همین طور (درسته که ما اعتقاد داریم که اونها حمله کردن، اما مردماش اعتقاد دارن که همیشه بهشون حمله شده). ایران هم استثنا نیست. شاید ما هم باید سالهای زیادی رو با درد و رنج بگذرونیم تا این که روزگار بهتری برسه.
عجیبه... شواهد همه این طور میگن که روزگار بهتری خواهد رسید... اما عجیبه که دل چیز دیگهای میگه (شاید امیدم رو از دست دادم؟).
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 4:47 قبل از ظهر | لینک
|
چهارشنبه پنجم تیر 1387
یکی از فیلمهایی بود که خیلی تحت تاثیرش قرار گرفتم. با دست خالی، هم وحشت ایجاد میکرد، هم دلهره و هم اعصاب رو به هم میریخت. فیلم در مورد یک دانشجو در رومانی هست که قصد داره بچهی ناخواستهاش رو سقط کنه و در کنار این داستان قسمتی از اوضاع و شرایط دوران پایانی کمونیسم در رومانی به تصویر کشیده میشه. از نکات جالب در مورد این فیلم اینه که در کشوری ساخته شده که در کل کشور تنها پنجاه سالن سینما وجود داشته ولی این فیلم موفق شده برندهی جایزهی نخل طلای جشنوارهی کن بشه!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 0:5 قبل از ظهر | لینک
|
سه شنبه چهارم تیر 1387
امروز یه دکترای علوم سیاسی راجع به قدرت POWER صحبت میکرد و اینکه در هر بازه ای لازمه که درست تشخیص داده بشه که قدرت توی چیه (گاهی در منابع طبیعی, گاهی ذخیره ی ارزی، گاهی مقبولیت جهانی... ) و صحبت کرد راجع به قدرت Power و دست به دست شدن اون. داشتم فکر میکردم عملا این قدرته که توی هر سطح زندگی داره شرایط فعلی یه اون سطح رو میسازه. داشتم فکر میکردم که جنگ عراق به خاطر به دست آوردن همون Power ای بوده که نفت نامیده میشده و یا سوپروایزری که بیخودی دانشجو رو اذیت میکنه به خاطر نبودن همون Power ای یه که استاد مذکور در خودش کمبودشو احساس میکنه و از این راه میخواد وجودشو اثبات کنه. یا اینکه داشتم به رابطه های آدمای دور و برم فکر میکردم که به خاطر نبودن یه عنصری به اسم قدرت مدیریت شرایط تو طرفین رابطه، به سادگی از هم گسیخته. یا داشتم به مملکتی فکر میکردم که نقش اولش هنوز شاید مفهوم و کارایی و رسالت قدرت رو در سطحی که لازمه درک نکرده. خلاصه داشتم فکر میکردم که هر چی میکشیم از این lack of power میکشیم و خودمون نمیدونیم!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 4:11 بعد از ظهر | لینک
|
دوشنبه سوم تیر 1387
گفته میشه که نود درصد جرمها رو در آمریکا سیاهپوستها مرتکب میشن در حالی که جمعیت سیاهپوستها تنها پونزده درصد جمعیت آمریکا رو تشکیل میده.
حالا شما اگه باشین از این گزاره چه نتیجهای میگیرین؟
بذارین این طوری بگیم (با فرض درست بودن گفتهی بالا): هر مجرم در آمریکا به احتمال نود درصد سیاه پوسته. پس اگر a مجرم داشته باشیم، تعداد 0.9*a مجرم سیاه پوست داریم. اگر جمعیت آمریکا b باشه، پس 0.15*b نفر هم سیاه پوست داریم. در نتیجه احتمال این که یک سیاه پوست تصادفی (مثلا یک نفر که در خیابون میبینین) مجرم باشه برابر میشه با (0.15*a*0.9)/(b) و اگر بخواهیم احتمال مجرم بودن یک سیاهپوست رو بدونیم باید جمعیت مجرمها و جمعیت مردم آمریکا رو هم بدونیم تا بتونیم قضاوت کنیم (یا این که بدونیم که چند درصد مردم آمریکا مجرم هستن). در نتیجه هرچه قدر که جمعیت کشور بیشتر باشه، احتمال مجرم بودن یک سیاهپوست تصادفی کمتر میشه (و برعکسش هم درسته) و هر چه قدر جمعیت مجرمها کمتر باشه، باز هم احتمال مجرم بودن یک سیاهپوست کمتر میشه. یعنی اگر تعداد مجرمها به نسبت جمعیت نزدیک به صفر باشه، عملا رابطهای بین سیاهپوست بودن و مجرم بودن وجود نداره.
نتیجه: آدم بیشعور! تویی که توی بوق و کرنا کردی که سیاهپوستها چنیناند و چناناند و همهشون دزد و مجرم هستن، تویی که نژادپرستیات دهن خودت و ملت رو سرویس کرده، تویی که ژنهات جزو مسخرهترین ژنهای موجود در استخر ژن هست و اصلا معلوم نیست چه طوری تا اینجا بقا پیدا کردی، توی بیفکر جمعیت آمریکا و جمعیت مجرمها رو میدونستی که چنین نتیجهای گرفتی؟ یعنی محاسبه کردی و نتیجه گرفتی که سیاهپوستها همه دزد هستن؟
حالا شما اگه باشین از این گزاره چه نتیجهای میگیرین؟
بذارین این طوری بگیم (با فرض درست بودن گفتهی بالا): هر مجرم در آمریکا به احتمال نود درصد سیاه پوسته. پس اگر a مجرم داشته باشیم، تعداد 0.9*a مجرم سیاه پوست داریم. اگر جمعیت آمریکا b باشه، پس 0.15*b نفر هم سیاه پوست داریم. در نتیجه احتمال این که یک سیاه پوست تصادفی (مثلا یک نفر که در خیابون میبینین) مجرم باشه برابر میشه با (0.15*a*0.9)/(b) و اگر بخواهیم احتمال مجرم بودن یک سیاهپوست رو بدونیم باید جمعیت مجرمها و جمعیت مردم آمریکا رو هم بدونیم تا بتونیم قضاوت کنیم (یا این که بدونیم که چند درصد مردم آمریکا مجرم هستن). در نتیجه هرچه قدر که جمعیت کشور بیشتر باشه، احتمال مجرم بودن یک سیاهپوست تصادفی کمتر میشه (و برعکسش هم درسته) و هر چه قدر جمعیت مجرمها کمتر باشه، باز هم احتمال مجرم بودن یک سیاهپوست کمتر میشه. یعنی اگر تعداد مجرمها به نسبت جمعیت نزدیک به صفر باشه، عملا رابطهای بین سیاهپوست بودن و مجرم بودن وجود نداره.
نتیجه: آدم بیشعور! تویی که توی بوق و کرنا کردی که سیاهپوستها چنیناند و چناناند و همهشون دزد و مجرم هستن، تویی که نژادپرستیات دهن خودت و ملت رو سرویس کرده، تویی که ژنهات جزو مسخرهترین ژنهای موجود در استخر ژن هست و اصلا معلوم نیست چه طوری تا اینجا بقا پیدا کردی، توی بیفکر جمعیت آمریکا و جمعیت مجرمها رو میدونستی که چنین نتیجهای گرفتی؟ یعنی محاسبه کردی و نتیجه گرفتی که سیاهپوستها همه دزد هستن؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 10:9 بعد از ظهر | لینک
|
یکشنبه دوم تیر 1387
امروز تولد بزرگ شدن تاران هست. تولدت مبارک آقا دکتر!

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 7:8 بعد از ظهر | لینک
|
یکشنبه دوم تیر 1387
امروز داشتم دنبال یه سری آمار و ارقام میگشتم که ببینم این موضوع پروژه ی من چقدر میتونه ارزش افزوده ی مالی واسه یه کمپانی داشته باشه، بعدش یه مقاله ای که یه سری تحلیل های مالی در سطح مدیریت کلان واسه استفاده از این تکنولوژی آورده بود، قیمت PDF اش بود ۶۷۵ دلار امریکا! داشتم فکر میکردم این بیزینس هم واسه خودش بیزینسی یه! آدم به جای مقاله دادن به کنفرانس ها بیاد مقاله شو بده یه جایی که طرف مخاطبش به جای "آکادمیک" جماعت باشه "بیزینس من" جماعت! اونوقته که ارزش کار از ۲۵ دلار واسه مقاله ی IEEE میشه ۶۷۵ دلار واسه مقاله ی فارستر!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهیها در ساعت 2:58 قبل از ظهر | لینک
|
