تبليغاتX
آزمايشگاه رباتیک // ************* Start of Scripts by Ali Baghani ******************* // ***************** End of Scripts by Ali Baghani ******************

به هم وطنان بگویید اگر هم نژادپرستی اشکال نداشته باشد، بیان علنی و مفتخرانه ی آن قطعا محل اشکال است.

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:36 بعد از ظهر | لینک  | 

قصه اینجوری شروع میشه که خواب میبینید که توی خواب میدونید تا فردا صبح، شما و یکی از آدمایی که خیلی  خیلی بیشتر از بقیه دوستش دارید تا فردا بیشتر موهبت حیات ندارید و اون هم اینو میدونه. بعدش توی خواب اینجوریه که با تلفن همو پیدا میکنید و همدیگه رو میبینید و حالا نکته ی جالب اینه که وقتی هم رو دیدید ممکنه توی خواب هر دوتون با آرامش کنار هم بمونید تا اون لحظه برسه. بعدش اما توی همون آرامش و انتظار از خواب بیدار میشین.

بعدش اینجوریه که شخصیت قصه که شما باشید چند سالیه که هجرت کرده و مدت نسبتا طولانی ای هست که از جمعیت دوست داشته هاش دورهست و دور بودن یک حقیقت عادی یه زنده گیش شده. اولین عکس العمل اینه که به مدد اختلاف ساعت، آدم میره سراغ تلفن و به همون دوستمند* توی خواب سریع تلفن میزنه و وقتی صداش رو میشنوه آروم میشه. بعدش فکر میکنه که خوب اگه واقعا سناریو اینجوری باشه که خط مرگ زنده گی واقعا تا فردا صبح باشه فقط، آدم این نصفه شبی دوست داره صدای کی رو بشنوه یا دست نوازشگر کی همراهش باشه تو این تن هایی. حالا داشتم به سناریویی فکر میکردم که اختلاف ساعت طوری باشه که دوستمندهای آدم در خواب باشن احتمالن و آنلاین هم نباشن حتا. اونوقت چه حرف های ناگفته ای میمونه که شما فقط و فقط مجبورید تو دلتون تو لحظه های آخر بهشون بگید؟ یا اینکه به جای توی دل حرف زدن میایین اینجا یه چند خطی مینویسید. بعید میدونم که نویسنده، فردا صبح تغییری توی وضعیت زنده گیش ایجاد بشه اما اینا رو گفتم که تا زمان هست قدر بودن با دوستمند هاتون رو بدونید و آرامشی که از شما انتظار دارن قبل از اینکه خیلی دیر بشه بهشون هدیه بدید و فدای خودخواهیهای  احتمالی یه خودتون نکنیدشون ...

 

* دوستمند: واژه ی مقابل دوستدار

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 12:36 بعد از ظهر | لینک  | 

براتون حرف در می‌یارن!
می‌دونین این جمله رو کی می‌گه؟
خود اون کسی که حرف در می‌یاره!

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 11:48 قبل از ظهر | لینک  | 

ایرانی‌ها باهوش‌ترین مردم دنیا هستند! این عبارت از جمله عبارت‌هاییه که مغز و روح و جسم من رو به هم می‌ریزه. حساسیت پیدا کرده‌ام. حاضرم شرفم رو هم بدم که برای چند لحظه هم که شده به گوینده‌ی جمله بتوپم. حاضرم شعور و تربیت و سابقه‌ام رو (اگر باشه) بذارم و با تمام توان با گوینده برخورد کنم، برخورد تند. باباجان! این حرفه که می‌زنی؟ اگر ما باهوش‌ترین ملت دنیا بودیم که وضع این نبود. کسی که سی سال انتخابات تحریم کرده و هنوز هم نتیجه‌ای نگرفته و هنوز هم تحریم می‌کنه و دریغ از یک حلقه‌ی ساده‌ی فیدبک که تجربه کسب کنه، باهوشه؟ یعنی کسی که از خروجی‌اش به ورودی‌اش حتا یک دونه سیم، یک سیم ساده هم وصل نشده، چه طوری باهوشه؟

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:50 قبل از ظهر | لینک  | 

قبلا گفته بودم که دوستی شامل مرور زمان می‌شه و با گذشت زمان حرف‌ها و دغدغه‌های مشترک کم می‌شن و متناسبا گفتنی‌ها کم می‌شن و به همین ترتیب ارتباط سخت‌تر می‌شه. هنوز هم به همون گفته اعتقاد دارم اما یک چیز رو در نظر نگرفته بودم. در ارتباط و دوستی یک جور حس هست که هنوز سر جاشه و با مرور زمان کم‌رنگ نمی‌شه. در این مدت سفر به ایران دوستان زیادی رو دیدم که الان دیگه دنیاهای کاملا متفاوتی داریم؛ اما هنوز یک حس مشترک بین ما هست. با خیلی‌هاشون که هستم حرفی برای گفتن نداریم اما حسی دارم که آرامش می‌ده. این آرامش از کجا می‌یاد؟ نمی‌دونم! شاید تاریخ مشترک یا خاطرات مشترک. مثلا برای شوخی واقعی با یک دوست، حتما عمر دوستی هم مهمه. هرچه قدر که طرف باجنبه هم باشه، باز هم زمان لازمه که بتونن دو نفر با هم شوخی کنن. به هر حال، در مدل قبلی از دوستی باید تجدیدنظر کنم.

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 11:33 قبل از ظهر | لینک  | 

مدت زیادیه که اعتقاد دارم که آزادی کامل حتما منجر به تعادل در شرایط مناسب می‌شه. آزادی کامل در اجتماع و اقتصاد هم دو نمونه هستند. اجتماع رو ول کنین به حال خودش، افراد و گروه‌ها تعامل می‌کنن، همدیگه رو اصلاح می‌کنن و در به‌ترین و کاراترین حالت ممکن قرار می‌گیرن. سیستم اقتصادی رو به حال خودش بذارین و دست‌کاری (یا همون انگولک) نکنین، خودش به به‌ترین شکل ممکن در می‌یاد. اما در حال حاضر به نتایج دیگه‌ای هم رسیده‌ام.

الان دیگه به نظرم صرف بازار کاملا آزاد بدون دخالت کافی نیست. علت‌اش هم می‌نیمم‌های محلی هستند که مجموعه در اون‌ها قرار می‌گیره. برای نمونه بقال سر من کلاه می‌گذاره و من دست‌ام به هیچ جا نمی‌رسه. بقال هم به طور موضعی و کوتاه مدت سود می‌کنه و اگه دخالتی انجام نشه، در همین نقطه می‌مونیم. این جاست که من مصرف‌کننده به کمی حمایت احتیاج دارم. در رانندگی هم همین طور، صرف این که مردم خودشون همدیگه رو کنترل کنن و راننده‌های خوب از طریق بازخورد اعمال‌شون تشویق بشن به رانندگی به‌تر، کافی نیست. اگر قرار بود کافی باشه، تا الان اکثر رانندگان ایرانی متوجه شده بودن که خوب رانندگی کردن هم کاراتره، هم سریع‌تر و هم آرام‌تر و سودش هم به همه می‌رسه.

در روند تکامل (مثلا تکامل تدریجی) این فرصت وجود داره که به نقاط دیگه‌ای از فضای حالت‌ها بریم و مناطق دیگه‌ای رو کشف کنیم و اگه مناسب بود، اون جا بمونیم (البته این مساله هنوز برای من خوب جا نیفتاده). برای مثال چیزهایی شبیه به بال روی بعضی از موجودات سبز شدن و کم‌کم کارا نشون دادن و باعث بقای بیش‌تر شد و در نتیجه بال در بعضی موجودات باقی موند. احساس می‌کنم در مسایل اجتماعی و یا اقتصادی الزاما مساله به این سادگی نیست. البته شاید هم این سیستم‌ها بتونن نقاط دیگه‌ای از فضای حالت رو کشف کنن، اما با کمی دست‌کاری بتونیم به این روند سرعت بیش‌تری ببخشیم.

جا داره که تشکر کنم از دوست (۱) که در این مورد برای من صحبت کرد که اون چیزی که از بازار آزاد مهم‌تره طراحی مکانیزمه (که برای نمونه بازار آزاد هم یکی از مکانیسم‌های طراحی شده است). با طراحی یک مکانیزم مشخص می‌کنین که سیستم در چه نقطه‌ای قرار می‌گیره.

پس نوشت: من نه اقتصاددان هستم و نه جامعه‌شناس و نه خیلی چیزهای دیگه. احتمال زیادی وجود داره که متن نادقیق یا ناصحیح باشه.

(۱) محمد جنتی فرد
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 12:53 بعد از ظهر | لینک  | 

در ادامه‌ی صحبت قبلی، از مزایای مهاجرت به خارج از ایران، یکی هم این که احتمالا در معرض تعارف کم‌تری خواهید بود، اگر که قدر بدانید.

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 2:49 بعد از ظهر | لینک  | 

تعارف یعنی تجاوز آشکار به جسم و جان و روح تعارف شونده. یعنی این که من در مورد مسایل پیش پا افتاده‌ی خصوصی تو هم می‌تونم اظهار نظر کنم: باید پرتقال بخوری، حتا اگر مایل نباشی. یعنی این که چنان روی اعصاب و روان‌ات راه برم که دیوانه‌ات کنم (و با وقاحت تمام هم این کار رو ادامه خواهم داد). یعنی این که ما یک گروه انسان‌های مشکل‌دار در ارتباط هستیم؛ من دویست بار گفتم بخور و تو دویست بار جواب دادی الان میل نداری و اگه مایل باشی خودت می‌خوری و نیازی به گفتن نیست. یعنی دویست بار یک جمله بره و برگرده، بدون تغییر. حالا کانال ارتباطی مشکل داشته؟ فرستنده یا گیرنده مشکل داشته‌اند؟ دیکود یا انکود کردن پیام مشکل داشته؟ کسی این وسط از هوش کافی برخوردار نبوده که هنوز موفق نشده تجربه کسب کنه (فیدبک بگیره) که هم‌چنان داره همون عمل قبلی رو تکرار می‌کنه و تکرار می‌کنه و تکرار می‌کنه و هنوز هم دو طرف سر خونه‌ی اول هستند؟! «کلود شانون» جا داشت این شکل ارتباط رو هم در تئوری اطلاعات‌اش وارد کنه. هر چی باشه از هر صد نفر انسان در دنیا، یک نفرشون ایرانیه.

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 1:2 بعد از ظهر | لینک  | 

از این می‌گه که ما ملت توهم توطئه داریم و من هم موافقت می‌کنم. از این می‌گه که خیلی ساده‌انگارانه است که فکر کنیم مسایل جهان رو می‌فهمیم و من می‌گم که خیلی سخت‌گیرانه است که فکر کنیم از جهان هیچ چیزی نمی‌فهمیم. می‌گه که خیلی احمقانه است که فکر کنیم روابط دنیا به همین سادگیه که فکر می‌کنیم و من می‌گم که اتفاقا خیلی احمقانه است که برای هر واقعه‌ای دلیلی پشت پرده قایل باشیم. با اطمینان می‌گه که دنیا رو سیصد نفر می‌گردونن که اکثرا هم یهودی هستند و معتقده که برای جنگ و اقتصاد و هر اتفاقی، همین سیصد نفر هستند که تصمیم می‌گیرند و ما همه هیچ کاره‌ایم. من از این که این حرف‌ها رو باور نمی‌کنم و هنوز توی این دنیا برای خودم نقش قایل هستم خوشحالم و اون از این که به سادگی تحمیق نشده خوشحاله. من دلم برای اون می‌سوزه، برای سادگی‌اش و زندگی سخت‌اش. اون دلش برای من می‌سوزه، برای سادگی من و حماقت‌ام.

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 4:29 بعد از ظهر | لینک  | 

البته این خیلی خوبه که آدم زندگی توی جاهای مختلف دنیا رو تجربه کنه و با دسته های مختلف و کامیونیتی های مختلف انسانی توی سطوح مختلف معاشرت کنه . اما هر هجرت یه دسته از هم گسیختگی رابطه های انسانی و بهم خوردن تعادل عاطفی و چند صباحی تنهایی روحی توی محیط جدید تا شناختن آدمای جدید و جا افتادن رو در برداره. این روزا به این فکر میکنم که درسته که جابجایی، تنوع و هیجان و تازه گی و پویایی به ارمغان میاره اما واقعا آدم با هر هجرت چقدر نامهربانی میکنه در حق روح و روانش!

داشتم فکر میکردم چه راه هایی وجود داره که آدم تا حد ممکن این بازه ی ناتعادلی یه روحی یه بعد از هجرت رو تا جایی که میشه کوتاهش کنه. پیدا کردن آدمای جالب جدید؟ وارد شدن به کامیونیتی های شاد؟ ...؟







نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:51 قبل از ظهر | لینک  | 

از محیط اطرافم در ایران امروز که برای من جالب بوده‌اند (برداشت‌ها شخصی هستند و احتمالا غیر دقیق):
- از ویژگی‌های نسل جدید زوج‌های جوان ایرانی ساکن ایران اینه که شانس بالغ و پخته ظاهر شدن در روابط زناشویی‌شون زیاده. وقتی از زندگی‌های مشترک‌شون می‌پرسم، خیلی آگاهانه و پخته مساله رو تشریح می‌کنن. توقع‌های عجیب و غریب ندارند و به دنبال دست‌آوردهای کوچیک و پیوسته هستند. والا ما که جوون بودیم این قدر پخته نبودیم و خیلی هم کم عقل و احساساتی بودیم (در ضمن امشب چهارمین سال ازدواج ما تموم شد و سال پنجم رو شروع کردیم. مبارکا باشه!).
- آقای قالی‌باف سیستم خصوصی خدمات شهرداری (شبیه به پلیس + ده) رو به راه انداخته که مردم از این به بعد با بخش خصوصی طرف باشند. بخش‌های خصوصی هم در رقابت با همدیگه برای خدمت دادن به‌تر به مشتری هستند. در این کشور با تفکرات عمیق سوسیالیستی که به اعماق جان‌ها هم نفوذ کرده، انصافا طرز فکر این آقای قالی‌باف دست‌مریزاد داره.
- انتخابات ریاست جمهوری هم که حقیقتا خدا به خیر بگذرونه.

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 6:17 بعد از ظهر | لینک  | 

مساله‌ی این که طرف مقابل دست می‌ده یا دست نمی‌ده، هنوز هم یکی از مسایل حل نشده‌ی من در برخورد با غریبه‌ها و نیمه غریبه‌هاست. به تجربه فهمیده‌ام که از بدشانسی، ترجیحات طرف مقابل در این مورد، هیچ ربطی هم به ظاهر نداره. من با دست دادن یا دست ندادن مشکلی ندارم، اما نمی‌خوام با کسی دست بدم که علاقه نداره یا با کسی دست ندم که ترجیح می‌ده که دست بده! کسی راه حلی یا پیشنهادی داره که به این ترتیب خانواده‌ای را از نگرانی برهانید؟

پس نوشت: مساله فقط مختص ایران نیست. در منطقه‌ی ما هم دیده شده‌اند خانم‌های آمریکایی که (شاید به دلایل مذهبی) مایل به دست دادن با آقایون نیستند!

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 1:14 قبل از ظهر | لینک  | 
//main2
//main
 

website tracking