یکی از لذت های تنهایی اینه که میشه دو روز اینترنت و تلفن و همه چی رو تعطیل
کنی، بری تو فضای خودت و آهنگ های خوب گوش کنی. هیچ کسی هم دستش بهت نمیرسه که
بتونه دعوات کنه. خیلی کیف داره، آدم تا سر حد افسردگی و جنون پیش میره اما
جراتش
رو نداره اون گام آخر رو برداره!
برای تو مینویسم. که بدانی. که بخوانی. که بدانی که چونان کرم ابریشمی هستم که درون پیلهاش آرمیده است و هنگام بیرون آمدن فرا رسیده است. اما... پیلهاش را بر روی تار عنکبوت بنا ساخته است. و عنکبوت بر روی تار نشسته است و خدایی میکند. و من، آن را انکار میکنم.
...
برای تو مینویسم. که بدانی. که بخوانی. که بدانی از این پس... <من هرگز نمینالم. قرنها نالیدن بس است. میخواهم فریاد بزنم. و اگر نتوانستم سکوت میکنم>
سهشنبه،
۱۹ دیماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج
ساعت دو نیم نصف شب
من، يكي از پنج نفر، از اين به بعد در وبلاگ مطلب نمينويسم....
صادقانه اعتراف كنم: همين كه ميدونستم اين وبلاگ خواننده داره من رو تشويق ميكرد كه به هر ترتيبي كه شده مطلبي براي اينجا بنويسم. از تكتك شما خوانندگان و كساني كه به اينجا سر ميزدين و ميزنين ممنونام.
نكته: اين وبلاگ براي من خيلي عزيز بود (و هست!). اما به ياد داشته باشين كه تنها عزت كافي نيست!... وبلاگ، من و چند تا از بهترين دوستانام رو از هم دور كرد، سوتفاهمهايي ايجاد كرد كه در يك لوپ با فيدبك مثبت داشتن زيادتر و زيادتر ميشدن و نميخواستم بيش از اين جلو بره. هر چي هم كه باشه، دوستي چيز مهمتريه. شايد زماني ديگه، جايي ديگه باز هم نوشتيم و شايد باز هم با هم نوشتيم! (بد موقعيته كه سوتفاهم پيش اومده باشه و هر چه قدر هم كه توضيح بدي كار خرابتر و خرابتر بشه و وقتي كه در اين ميانه يك نفر دعوت به سكوت بكنه... ديگه كاريش نميشه كرد... هيچ كار!)
اين رو فهميدم كه وقتي كه چيزي رو از اول بسازي و بزرگ كني، با مشكلاتش مبارزه كني، به خاطرش زحمت بكشي و تلاش كني، اون چيز خيلي خيلي عزيز ميشه. وبلاگ هم چنين حكمي داره و تازه ميفهمم كه چرا پدر و مادرها بچههاشون رو دوست دارن، حتا اگه معتاد شده باشن!
خدانگهدار!
يكي از پنج نفر
پاييز هشتاد و پنج
سوال: كاميكازه به نظر شما باشكوه نبوده؟ حاكي از وطنپرستي و عشق به وطن نبوده؟
چند شب پيش تلويزيون (البته يكي از كانالهاي آمريكايي كه در نتيجه نميدونم در مورد اين موضوع قضاوت عادلانهاي داشته يا نه) اين طور ميگفت كه دارويي هست به نام Meth كه اثرات روانگرداني داره. ميگفت كه به خلبانان ژاپني هم از اين دارو ميدادن و ديگه طرف نميفهميده كه چي كار ميكنه و جريان چيه و خودش رو همين جوري به ناو ميكوبيده!
سوال: كاميكازه به نظر شما باشكوه بوده؟ حاكي از وطنپرستي و عشق به وطن بوده؟
گاهي هم در يك اختلاف، لبخند و دويست جور احترامات متقابل جزو ثابت قضيه هست، اما زخماش هيچ وقت فراموش نميشه....
فكر ميكنم براي مدل كردن آزاردهندگي درگيري، بايد فاكتورهايي غير از فحش خواهر و مادر رو هم در نظر گرفت!؟
كسي كه به عمرش نگفته عبدالله جان، حالا بگه عبدالله جان... حتما مشكلي در كاره!
شايد اين يكي از بزرگترين قدمها در راه اجتماعي شدن بود كه مدرسه در اختيار ما قرار داد و چه حيف كه تنها همين يك قدم بود. شايد لازم بود مدرسه خيلي قبلتر از خيلي چيزهاي ديگه، به ما بگه كه باباجان شماها همه غذا ميخورين و همه يك سري نيازهاي مشترك دارين، ولي اين رو هم بدونين كه همه با هم فرق هم دارين....
اين سبك تبليغ در ايران نبود و ميتونم بگم كه در ايران خيلي شركتها منصفانهتر تبليغ ميكردن و دست كم بيننده خيالش راحت بود كه بدون اون كالا هم مشكلي پيش نميياد!
خليل راست ميگفت....
(تغييري هم نميشه داد)
يك چيزي بودن، حتا اگه بد، بهتر از چيزي نبودنه.
(يعني اون قطعه موسيقي، تنها و تنها همون مجموعه توالي نتها است؟)
2) آخه الاغ! آدم براي پسر گريه ميكنه؟
- گزينهي اول درست است
- گزينهي دوم درست است
- تمام موارد
چند روز پيش كه ميخواستم پاكت ريزنمراتام رو پست كنم، خانومه چنان با تعجب نگاهم كرد كه از داشتن پاكتي با چنين ابعادي خجالت كشيدم. در تمام دفتر پست هم تنها يك پاكت بود كه با اين اندازه سازگاري داشت و ميتونستم اين پاكت ريزنمرات رو در داخل اون قرار بدم.
يكي دو روز بعدش مجبور شدم كه يكيشون رو باز كنم: محتوي چهار برگ كاغذ آ چهار ساده!
وقتي كه هنوز روابط علت و معلولي زندگي برقرار هستن، يعني هنوز زندگي جريان داره ديگه، نه؟!...
پ. ن: خاطرهي كار كردن در محيط "داس" رو خيلي زود فراموش كردم.
چند وقت پيش اينجا يك ويديو گذاشته بوديم از جووني به نام دانيل مونوز كه شايد آلماني بود و براي سه نفر (شايد امتحان گيرنده) با گيتارش دو اجراي نمونه داشت (كه هر دو هم جالب بودن). پيدا كردم كه اولين اجراش قطعهاي هست به نام Purest of Pain از گروهي به نام Son By Four كه يك كليپاش هميني هست كه اينجا ميبينين:
پيشنهاد: به صداي خوانندهي اصلي دقت كنين.
منتظر نوشتههاي بعدي ما باشيد!
توضيح: من به همچين پولي دست پيدا نكردهام ولي مطمئن هستم كه چيز خطرناكيه.

عكاس: يكي از پنج نفر
به كوري چشم استكبار و مستكبرين،
به كوري چشم منافقان،
من امتحان جيآراي دادم!

اين عكس رو از سايت يك كافه موسوم به لامادلين ورداشتم. اينها مجموعهاي زنجيرهاي هستن كه فضاشون رو شبيه به كافههاي فرانسه در آوردن (و اين رو در سايتشون هم نوشتهاند). در بعضي از شهرهاي ديگهي آمريكا هم شعبه دارن اما بيشتر كافههاشون در همين تگزاس خودمون هستن. از امكاناتش اين كه ميتونين صبحونهي خيلي خوبي (و البته با قيمت به نسبت زيادي، مثلا هفت هشت دلار) بخورين و قهوه و كره و مربا هم مجاني خواهد بود. پيشنهاد ميكنم كه به سايتاش سر بزنين. معمولا موسيقيهاي قشنگي ميذاره.
مثال: وقتي از كسي يك خودكار ساده كادو ميگيرين، معنياش اينه كه اين خودكار هم هست، اگه خواستي استفاده كن، اگه نخواستي استفاده نكن.
مثال: وقتي يك ماشين كادو ميگيرين، يعني اين كه تو از اين به بعد با اين ماشين زندگي كن. اين ماشين زندگي و نقش و آيندهي تو رو نشون ميده.
مثال: وقتي يك كتاب كادو ميگيرين، به اين معنيه كه اين كتاب رو اگه خواستي بخون، اگه نخواستي نخون. ولي اگه خوندي، يه جورايي با قضيه درگير شدي.
مثال: وقتي يك خونه كادو ميگيرين، اين معني رو داره كه سبك زندگي رو كادو گرفتين، محل زندگي رو كادو گرفتين، تا حدودي قشر و سطح و لايهي بعديتون رو كادو گرفتين.
اصلا شايد كرهي زمين اون يكي وري باشه (يعني برعكس اين چيزي كه فكر ميكنيم باشه) و ايران در غرب يونان باشه و برزيل در شمال كانادا واقع شده باشه؟ اصلا كي گفته كه كرهي زمين اين طرفيه؟
اگر تا کنون فکر می کرديد که "سنگ، کاغذ، قيچی" بازی بچه هاست، بايد در اين مورد تجديد نظر کنيد.
هفته پيش تورنتوی کانادا ميزبان مسابقات قهرمانی جهان اين بازی بود که يک بريتانيايی در آن به مقام اول رسيد. باب کوپر، يک مدير فروش ۲۸ ساله ساکن لندن، در مسابقه فينال قهرمانی "سنگ، کاغذ، قيچی" جهان که بيش از ۵۰۰ نفر در آن شرکت کرده بودند، حريف آمريکايی خود را مغلوب کرد و به مقام نخست رسيد. او در پاسخ به اين سوال که رمز موفقيت اش چه بوده می گويد: "تلاش و تمرين فراوان و مطالعه زياد در مورد تاکتيکهای مختلف، روانشناسی و ژست گيری و حالت بدن."
باب کوپر جهت آماده شدن برای اين مسابقه، روزی يک تا دو ساعت وقت خود را صرف تمرين و مطالعه تاکتيکهای مختلف می کرده است. او می گويد علاقه اش به "سنگ، کاغذ، قيچی" به دوران بچگی اش باز می گردد. بعدا کم کم اين بازی وسيله ای شد برای حل و فصل اختلافاتش و نهايتا هم ورزشی که در آن به قهرمانی رسيد.
متن كامل خبر در بيبيسي در اينجا هست.
از جمله اختلافاتي كه ما با سنگ كاغذ قيچي حل ميكرديم، مسالهي انتخاب يك نفر براي جمع كردن و بردن ظرفهاي غذا در سلفسرويس دانشگاه بود.
