تبليغاتX
آزمايشگاه رباتیک // ************* Start of Scripts by Ali Baghani ******************* // ***************** End of Scripts by Ali Baghani ******************

یکی از لذت های تنهایی اینه که میشه دو روز اینترنت و تلفن و همه چی رو تعطیل
کنی، بری تو فضای خودت و آهنگ های خوب گوش کنی. هیچ کسی هم دستش بهت نمیرسه که
بتونه دعوات کنه. خیلی کیف داره، آدم تا سر حد افسردگی و جنون پیش میره اما جراتش
رو نداره اون گام آخر رو برداره!



نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:12 قبل از ظهر | لینک  | 

...

برای تو می‌نویسم. که بدانی. که بخوانی. که بدانی که چونان کرم ابریشمی هستم که درون پیله‌اش آرمیده است و هنگام بیرون آمدن فرا رسیده است. اما... پیله‌اش را بر روی تار عنکبوت بنا ساخته است. و عنکبوت بر روی تار نشسته است و خدایی می‌کند. و من، آن را انکار می‌کنم.

...

برای تو می‌نویسم. که بدانی. که بخوانی. که بدانی از این پس... <من هرگز نمی‌نالم. قرن‌ها نالیدن بس است. می‌خواهم فریاد بزنم. و اگر نتوانستم سکوت می‌کنم>

سه‌شنبه،
۱۹ دی‌ماه هزار و سی‌صد و هشتاد و پنج
ساعت دو نیم نصف شب
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 11:47 قبل از ظهر | لینک  | 

میرم دکتر فخرایی رو می‌کشم! آخه با زندگی من چی‌کار داری؟ من دوست دارم برم شرکت کار کنم. به تو چه؟ از قرار دکتر فخرایی مدیر عامل شرکته و رفته از مهندس بپرسه که آقا این پسره می‌خواد بیاد شرکت ما کار کنه. اجازه می‌دی؟

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:26 قبل از ظهر | لینک  | 

خوانندگان عزيز!
من، يكي از پنج نفر، از اين به بعد در وبلاگ مطلب نمي‌نويسم....

صادقانه اعتراف كنم: همين كه مي‌دونستم اين وبلاگ خواننده داره من رو تشويق مي‌كرد كه به هر ترتيبي كه شده مطلبي براي اين‌جا بنويسم. از تك‌تك شما خوانندگان و كساني كه به اين‌جا سر مي‌زدين و مي‌زنين ممنون‌ام.

نكته: اين وبلاگ براي من خيلي عزيز بود (و هست!). اما به ياد داشته باشين كه تنها عزت كافي نيست!... وبلاگ، من و چند تا از بهترين دوستان‌ام رو از هم دور كرد، سوتفاهم‌هايي ايجاد كرد كه در يك لوپ با فيدبك مثبت داشتن زيادتر و زيادتر مي‌شدن و نمي‌خواستم بيش از اين جلو بره. هر چي هم كه باشه، دوستي چيز مهم‌تريه. شايد زماني ديگه، جايي ديگه باز هم نوشتيم و شايد باز هم با هم نوشتيم! (بد موقعيته كه سوتفاهم پيش اومده باشه و هر چه قدر هم كه توضيح بدي كار خراب‌تر و خراب‌تر بشه و وقتي كه در اين ميانه يك نفر دعوت به سكوت بكنه... ديگه كاريش نمي‌شه كرد... هيچ كار!)

اين رو فهميدم كه وقتي كه چيزي رو از اول بسازي و بزرگ كني، با مشكلاتش مبارزه كني، به خاطرش زحمت بكشي و تلاش كني، اون چيز خيلي خيلي عزيز مي‌شه. وبلاگ هم چنين حكمي داره و تازه مي‌فهمم كه چرا پدر و مادرها بچه‌هاشون رو دوست دارن، حتا اگه معتاد شده باشن!

خدانگهدار!
يكي از پنج نفر
پاييز هشتاد و پنج
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 9:9 قبل از ظهر | لینک  | 

گروهي خلبانان ژاپني در جريان جنگ به هواپيما سوار مي‌شدن و با اون هواپيما خودشون رو به ناوهاي آمريكايي مي‌زدن. به اين كار كامي‌كازه مي‌گفتن.

سوال: كامي‌كازه به نظر شما باشكوه نبوده؟ حاكي از وطن‌پرستي و عشق به وطن نبوده؟

چند شب پيش تلويزيون (البته يكي از كانال‌هاي آمريكايي كه در نتيجه نمي‌دونم در مورد اين موضوع قضاوت عادلانه‌اي داشته يا نه) اين طور مي‌گفت كه دارويي هست به نام Meth كه اثرات روان‌گرداني داره. مي‌گفت كه به خلبانان ژاپني هم از اين دارو مي‌دادن و ديگه طرف نمي‌فهميده كه چي كار مي‌كنه و جريان چيه و خودش رو همين جوري به ناو مي‌كوبيده!

سوال: كامي‌كازه به نظر شما باشكوه بوده؟ حاكي از وطن‌پرستي و عشق به وطن بوده؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:54 قبل از ظهر | لینک  | 

دوستاني كه در ايران به سر نمي‌برن، پيشنهاد مي‌كنم سريال باغ مظفر ساخته‌ي مهران مديري رو هر روز دانلود كنن و تماشا كنن كه به اين ترتيب در جريان قسمت بزرگي از روند فرهنگ مملكت قرار بگيرن (بدون اغراق مهران مديري الان ديگه براي خودش يكي از فرهنگ‌سازان مملكته). براي گرفتن آدرس دانلود با نويسنده تماس بگيرين.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:53 قبل از ظهر | لینک  | 

نذر مي‌كنم اگه در دانشگاه پذيرفته شدم رژيم بگيرم.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:53 قبل از ظهر | لینک  | 

نه به اون امتحان جي‌آراي گرفتن توي ايران با اون وضع (كه همراه داشتن هيچ جنبنده و ناجنبنده‌اي محدوديت نداشت)، نه به اين امتحان اينا كه به جز اعضاي مادرزادي بدن ديگه هيچ چيز رو نمي‌شه به داخل جلسه برد! (حتا لازمه كه با يك لباس با گرماي مناسب وارد محيط بشين و ديگه نبايد اون لباس رو (مثلا اون ژاكت رو) در بيارين، حتا اگه گرم‌تون شد)
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:52 قبل از ظهر | لینک  | 

اقتصاد مال خر است.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:52 قبل از ظهر | لینک  | 

گاهي دلم براي سياه‌پوستان اين‌جا مي‌سوزه... تا به الان اون تعداد سياه‌پوستي كه من ديدم (نمي‌دونم چند تا، اما به هر حال محدود)، همگي حالتي دوستانه و متواضعانه داشتن. احساس مي‌كنم هنوز از موضعي حرف مي‌زنن كه تحت تاثير دوراني هست كه زير بار زور بودن و با اين كه تموم شده، اما در عمل هنوز ادامه داره....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:51 قبل از ظهر | لینک  | 

گاهي در يك اختلاف، دويست جور فحش خواهر و مادر هم رد و بدل مي‌شه، اما آخرش چيزي باقي نمي‌مونه و تموم مي‌شه.
گاهي هم در يك اختلاف، لبخند و دويست جور احترامات متقابل جزو ثابت قضيه هست، اما زخم‌اش هيچ وقت فراموش نمي‌شه....

فكر مي‌كنم براي مدل كردن آزاردهندگي درگيري، بايد فاكتورهايي غير از فحش خواهر و مادر رو هم در نظر گرفت!؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:51 قبل از ظهر | لینک  | 

فرض كنين اسم شما عبدالله باشه.
كسي كه به عمرش نگفته عبدالله جان، حالا بگه عبدالله جان... حتما مشكلي در كاره!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:50 قبل از ظهر | لینک  | 

دبستان كه بودم يك روز گفتن كه همه ناهارشون رو بيارن مدرسه كه اين‌جا بچه‌ها با هم غذا بخورن. تا قبل از اون فكرش رو هم نمي‌كردم كه اين همكلاسي‌هاي من غذا هم مي‌خورن و در واقع تنها نقشي كه براشون قائل بودم "همكلاسي بودن" بود. شايد تا اون موقع فكر مي‌كردم غذا خوردن و خوابيدن و بقيه‌ي امور زندگي، شخصي هستن و تنها من هستم انجام مي‌دم!

شايد اين يكي از بزرگ‌ترين قدم‌ها در راه اجتماعي شدن بود كه مدرسه در اختيار ما قرار داد و چه حيف كه تنها همين يك قدم بود. شايد لازم بود مدرسه خيلي قبل‌تر از خيلي چيزهاي ديگه، به ما بگه كه باباجان شماها همه غذا مي‌خورين و همه يك سري نيازهاي مشترك دارين، ولي اين رو هم بدونين كه همه با هم فرق هم دارين....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:49 قبل از ظهر | لینک  | 

اين‌جا، در اين سرزمين سرمايه‌داري، وقتي تلويزيون تبليغ كالايي رو نشون مي‌ده، در اكثر موارد اين حس رو الغا مي‌كنه كه بدون اين كالا عملا مرده هستين و يا اگر هم زنده باشين زندگي سختي دارين. ولي اگه اين كالاي ما رو داشته باشين... ديگه غم ندارين!

اين سبك تبليغ در ايران نبود و مي‌تونم بگم كه در ايران خيلي شركت‌ها منصفانه‌تر تبليغ مي‌كردن و دست كم بيننده خيالش راحت بود كه بدون اون كالا هم مشكلي پيش نمي‌ياد!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:49 قبل از ظهر | لینک  | 

در آزمايشگاه دوستي داشتيم موسوم به خليل (هر كجا هست خدايا به سلامت دارش!). اگه درست فهميده باشم، يكي از چيزهايي كه اين دوست معتقد بود، اين بود كه: بابا جان من با شما سر و كله نمي‌زنم، شما هم با من سر و كله نزنين! من شما رو اذيت نمي‌كنم، شما هم من رو اذيت نكنين! من سرم تو كار خودمه، شما هم سرتون تو كار من نباشه!

خليل راست مي‌گفت....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:48 قبل از ظهر | لینک  | 

براي من بين خطا و هزينه تفاوت هست. وجود خطا براي يك نفر ممكنه چيز خوشايندي نباشه (من مايل نباشم در زندگي دوستم خطا وجود داشته باشه: مثلا مايل نباشم دوستم از نظر مالي وضعيت متوسط و رو به پاييني داشته باشه). اما هزينه چيزيه كه براي هر كس جداگانه حساب مي‌شه (وضعيت مالي كم براي من اشكالي ايجاد نمي‌كنه اما براي يك نفر ديگه كلي سختي به همراه مياره).
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:48 قبل از ظهر | لینک  | 

مواظب باش كه اگه شغلي داري كه در طي اون پولي كه مي‌گيري به خاطر تغييرات در احساسات مشتريانت به دست مي‌ياد، شغلت مي‌تونه شغل خطرناكي باشه... دست كم اين كه شغلت مي‌تونه خيلي خيلي آسيب‌پذير باشه....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:23 بعد از ظهر | لینک  | 

مهران مديري مثل ويندوز مي‌مونه و رضا عطاران مثل لينوكس
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:24 بعد از ظهر | لینک  | 

مشكلات بشر از زماني شروع شد كه كارهاش چنان شدن كه در طي اون كارها آفتاب چشم‌اش رو مي‌زد.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:47 قبل از ظهر | لینک  | 

بالا بري، پايين بياي، اين يك حقيقته: پدر و مادر رو نمي‌شه عوض كرد!
(تغييري هم نمي‌شه داد)
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 0:16 قبل از ظهر | لینک  | 

اصلا نمي‌فهمم چرا پست‌چي‌هاي آمريكايي وقتي بسته رو تحويل مي‌دن هيچ شيريني‌اي نمي‌خوان؟!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:23 بعد از ظهر | لینک  | 

من آدم چندان مذهبي‌اي نيستم و اصولا شايد يك گروه مشكلات هم با مذهب دارم. اما براي كساني كه اعتقاد دارن احترام زيادي قايل هستم (دقت كنين كه دارم مي‌گم اعتقاد دارن). كلا اعتقاد داشتن امر محترميه حتا اگه اين اعتقاد در مسيري باشه كه اصطلاحا بهش مي‌گن نامناسب.

يك چيزي بودن، حتا اگه بد، بهتر از چيزي نبودنه.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 6:36 بعد از ظهر | لینک  | 

بايد زد توي مغز كساني كه در اولين واكنش به موفقيت يك نفر مي‌گن "شيريني‌اش؟"
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:7 بعد از ظهر | لینک  | 

هر چه قدر هم كه بزرگ بشه، رشد كنه، دنياهاي قديم رو ترك كنه، به دنياهاي جديد وارد بشه، ظاهرش عوض بشه، انواعي از بلوغ رو به نمايش بذاره... باز هم بچگي‌اش رو به همراه داره و سر فرصت نمايش‌اش مي‌ده.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:24 قبل از ظهر | لینک  | 

حدس مي‌زنم تا وقتي كه تخمين قابل قبولي از خودم به دست نياورده باشم، بعيد باشه كه به جاي به‌خصوصي برسم....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 0:50 قبل از ظهر | لینک  | 

درست نمي‌دونم چرا، ولي كلمه‌ي "تغذيه" تنها مربوط به سال‌هاي اوليه‌ي دبستانه و بعد همون چيز با همون كيفيت اسم‌هاي ديگه‌اي مثل "خوراكي" به خودش مي‌گيره....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:25 بعد از ظهر | لینک  | 

درست نمي‌دونم آيا مجموعه نت‌هايي كه براي يك قطعه موسيقي نوشته مي‌شن، واقعا، حقيقتا، نماينده‌ي خود همون قطعه موسيقي هستن يا نه؟...

(يعني اون قطعه موسيقي، تنها و تنها همون مجموعه توالي نت‌ها است؟)
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:16 قبل از ظهر | لینک  | 

1) آخه الاغ! آدم براي دختر گريه مي‌كنه؟
2) آخه الاغ! آدم براي پسر گريه مي‌كنه؟

- گزينه‌ي اول درست است
- گزينه‌ي دوم درست است
- تمام موارد
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 3:53 قبل از ظهر | لینک  | 

حالا شايد خوب لگد بزنه، اما دليل نمي‌شه كه عضو خوبي هم براي شوراي شهر باشه....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 0:42 قبل از ظهر | لینک  | 

مدتي هست كه هر از گاهي دچار بي‌خوابي مي‌شم و به مدت چند شب تا خيلي ديروقت بيدار و سر حال هستم، بدون توجه به كمبود خوابي كه دارم. با اين كه سخته، ولي لااقل دلم به اين خوشه كه هر شب دم صبح در يكي از شعرهاي فروغ فرخزاد مي‌تونم بگنجم: "خواب آن بي‌خواب را ياد آوريد..."
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:50 بعد از ظهر | لینک  | 

دانشگاه تهران براي پاكت نامه‌ي ريزنمرات‌اش از يك پاكت با ابعادي استفاده مي‌كنه كه به عقل جن نمي‌رسه: يك پاكت تقريبا مربعي با اندازه‌ي خيلي بزرگ.

چند روز پيش كه مي‌خواستم پاكت ريزنمرات‌ام رو پست كنم، خانومه چنان با تعجب نگاهم كرد كه از داشتن پاكتي با چنين ابعادي خجالت كشيدم. در تمام دفتر پست هم تنها يك پاكت بود كه با اين اندازه سازگاري داشت و مي‌تونستم اين پاكت ريزنمرات رو در داخل اون قرار بدم.

يكي دو روز بعدش مجبور شدم كه يكي‌شون رو باز كنم: محتوي چهار برگ كاغذ آ چهار ساده!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 6:39 قبل از ظهر | لینک  | 

زندگي يعني اين كه به چيزي دل‌خوش باشي... حتا شده به اين كه امروز مي‌خوام دو صفحه از اون مطلب به جا مونده از چند ماه پيش رو بخونم و همين موضوع به من احساس خوش‌بختي بده...

وقتي كه هنوز روابط علت و معلولي زندگي برقرار هستن، يعني هنوز زندگي جريان داره ديگه، نه؟!...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 11:11 بعد از ظهر | لینک  | 

زماني به يكي از بچه‌هاي در شرف فارغ‌التحصيلي كه مشغول ساخت يك وسيله ساده‌ي الكتريكي بود گفتم "مهندس! رفتي تو كار علم و دانش!" فكر كنم بعد از پنج سال درس خوندن خيلي بهش برخورد...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 9:11 بعد از ظهر | لینک  | 

انسان يعني يك مجموعه درد و رنج كه از كودكي با خودش به همراه آورده و تا زمان مرگ هم با همون‌ها مي‌خواد زندگي كنه....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:2 قبل از ظهر | لینک  | 

بعد از يك عمر تازه متوجه شدم كه اين "كنترل سي" كه براي كپي كردن مي‌زنم، همونيه كه عمري براي كنسل كردن مي‌زدم....

پ. ن: خاطره‌ي كار كردن در محيط "داس" رو خيلي زود فراموش كردم.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:8 بعد از ظهر | لینک  | 

چند وقت پيش اين‌جا يك ويديو گذاشته بوديم از جووني به نام دانيل مونوز كه شايد آلماني بود و براي سه نفر (شايد امتحان گيرنده) با گيتارش دو اجراي نمونه داشت (كه هر دو هم جالب بودن). پيدا كردم كه اولين اجراش قطعه‌اي هست به نام Purest of Pain از گروهي به نام Son By Four كه يك كليپ‌اش هميني هست كه اين‌جا مي‌بينين:

 

 

پيشنهاد: به صداي خواننده‌ي اصلي دقت كنين.

به نظرم خيلي از كساني كه در كار هنر وارد مي‌شن، در زمينه‌اي غيرعادي هستن (به خصوص كساني كه عامل واسط براي انتقال هنر جزئي از بدن‌شون هست). مثلا خيلي از هنرپيشه‌هاي موفق يا زيادي خوشگل و خوش‌تيپ هستن يا زيادي بدقيافه و يا خيلي از خوانندگان از صداي عادي‌اي برخوردار نيستن و صداشون جزو محدوده‌اي نيست كه به طور معمول از اطرافيان انتظار داريم.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:22 بعد از ظهر | لینک  | 

ولي هيچ وقت از مرگ كسي خوشحال نشو... به نظرم درست نباشه...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 6:27 قبل از ظهر | لینک  | 

اين وبلاگ به دليل مشكلات تكنيكي و غيرتكنيكي و فني و غيرفني، براي چند روز به اندازه‌ي هميشه به‌روزرساني نداشت. در اين مدت گروهي از نويسندگان آزمايش‌هاي شخصي‌شون رو بر روي وبلاگ انجام دادن و هركس هم نتيجه‌ي دلخواه خودش رو گرفت. از اين به بعد وبلاگ روال عادي خودش رو از سر مي‌گيره و هر پنج نويسنده قول نوشتن دوباره‌ي منظم مطالب رو مي‌دن.

منتظر نوشته‌هاي بعدي ما باشيد!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:30 بعد از ظهر | لینک  | 

پول به دست اومده‌ي همين‌جوري... واقعا خفه كننده است... نابود كننده است...

توضيح: من به همچين پولي دست پيدا نكرده‌ام ولي مطمئن هستم كه چيز خطرناكيه.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 6:1 بعد از ظهر | لینک  | 

عكاس: يكي از پنج نفر

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 4:34 قبل از ظهر | لینک  | 

كساني كه اصرار دارن كه در پيش‌بيني قوي هستن و دايم هم دارن در و ديوار رو پيش‌بيني مي‌كنن...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 3:6 قبل از ظهر | لینک  | 

به كوري چشم دشمنان اسلام و مسلمين،
به كوري چشم استكبار و مستكبرين،
به كوري چشم منافقان،
من امتحان جي‌آراي دادم!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 6:38 بعد از ظهر | لینک  | 

كره اسب از نجابت در تعاقب ميرود كره خر از خريت پيش پيش مادر است
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 5:56 بعد از ظهر | لینک  | 


اين عكس رو از سايت يك كافه موسوم به لامادلين ورداشتم. اين‌ها مجموعه‌اي زنجيره‌اي هستن كه فضاشون رو شبيه به كافه‌هاي فرانسه در آوردن (و اين رو در سايت‌شون هم نوشته‌اند). در بعضي از شهرهاي ديگه‌ي آمريكا هم شعبه دارن اما بيشتر كافه‌هاشون در همين تگزاس خودمون هستن. از امكاناتش اين كه مي‌تونين صبحونه‌ي خيلي خوبي (و البته با قيمت به نسبت زيادي، مثلا هفت هشت دلار) بخورين و قهوه و كره و مربا هم مجاني خواهد بود. پيشنهاد مي‌كنم كه به سايت‌اش سر بزنين. معمولا موسيقي‌هاي قشنگي مي‌ذاره.

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:18 قبل از ظهر | لینک  | 

كادو كه از يك حد بزرگ‌تر باشه، ديگه يك كادو نيست، يك روش براي زندگيه كه به نوعي ديكته شده (مگر اين كه دريافت كننده از استفاده‌اش سرباز بزنه).

مثال: وقتي از كسي يك خودكار ساده كادو مي‌گيرين، معني‌اش اينه كه اين خودكار هم هست، اگه خواستي استفاده كن، اگه نخواستي استفاده نكن.
مثال: وقتي يك ماشين كادو مي‌گيرين، يعني اين كه تو از اين به بعد با اين ماشين زندگي كن. اين ماشين زندگي و نقش و آينده‌ي تو رو نشون مي‌ده.
مثال: وقتي يك كتاب كادو مي‌گيرين، به اين معنيه كه اين كتاب رو اگه خواستي بخون، اگه نخواستي نخون. ولي اگه خوندي، يه جورايي با قضيه درگير شدي.
مثال: وقتي يك خونه كادو مي‌گيرين، اين معني رو داره كه سبك زندگي رو كادو گرفتين، محل زندگي رو كادو گرفتين، تا حدودي قشر و سطح و لايه‌ي بعدي‌تون رو كادو گرفتين.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 9:2 بعد از ظهر | لینک  | 

تا حالا فكر كردين كه شايد اين قضيه‌ي شمال و جنوب و شرق و غرب اشتباه باشه؟ اين كه چرا قاره‌ي اروپا غرب‌تر از قاره‌ي آسياست؟ يا چرا استراليا جنوب‌تر از ژاپنه؟
اصلا شايد كره‌ي زمين اون يكي وري باشه (يعني برعكس اين چيزي كه فكر مي‌كنيم باشه) و ايران در غرب يونان باشه و برزيل در شمال كانادا واقع شده باشه؟ اصلا كي گفته كه كره‌ي زمين اين طرفيه؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:18 قبل از ظهر | لینک  | 

قسمت عمده‌ي اين مطلب از بي‌بي‌سي گرفته شده:

اگر تا کنون فکر می کرديد که "سنگ، کاغذ، قيچی" بازی بچه هاست، بايد در اين مورد تجديد نظر کنيد.

هفته پيش تورنتوی کانادا ميزبان مسابقات قهرمانی جهان اين بازی بود که يک بريتانيايی در آن به مقام اول رسيد. باب کوپر، يک مدير فروش ۲۸ ساله ساکن لندن، در مسابقه فينال قهرمانی "سنگ، کاغذ، قيچی" جهان که بيش از ۵۰۰ نفر در آن شرکت کرده بودند، حريف آمريکايی خود را مغلوب کرد و به مقام نخست رسيد. او در پاسخ به اين سوال که رمز موفقيت اش چه بوده می گويد: "تلاش و تمرين فراوان و مطالعه زياد در مورد تاکتيکهای مختلف، روانشناسی و ژست گيری و حالت بدن."

باب کوپر جهت آماده شدن برای اين مسابقه، روزی يک تا دو ساعت وقت خود را صرف تمرين و مطالعه تاکتيکهای مختلف می کرده است. او می گويد علاقه اش به "سنگ، کاغذ، قيچی" به دوران بچگی اش باز می گردد. بعدا کم کم اين بازی وسيله ای شد برای حل و فصل اختلافاتش و نهايتا هم ورزشی که در آن به قهرمانی رسيد.

متن كامل خبر در بي‌بي‌سي در اين‌جا هست.

از جمله اختلافاتي كه ما با سنگ كاغذ قيچي حل مي‌كرديم، مساله‌ي انتخاب يك نفر براي جمع كردن و بردن ظرف‌هاي غذا در سلف‌سرويس دانشگاه بود.

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 4:2 قبل از ظهر | لینک  | 

من نمي‌فهمم اين عبارت "انرژي مثبت" از كجا اومده؟!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:45 بعد از ظهر | لینک  | 

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 6:7 قبل از ظهر | لینک  | 

حكايت غيرقابل‌دركيه كساني كه براي توصيف خودشون از كلمه‌ي شيطون استفاده مي‌كنن!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 3:44 قبل از ظهر | لینک  | 
//main2
//main
 

website tracking