توضیحات در پایین عکس
کرمان - ظهر - سوپرمارکت دوستم
یک پیرمرد از دوران دایناسورها وارد شد. بیشتر به ماموت شبیه داشت. به لهجه بسیار غلیظ کرمانی صحبت میکرد به طوری که سخت میشد بفهمی چی میگه. به نظر میامد که لباسش را هفت الی هشت سال است که نشسته به حدی که اگر لباسش را تا میکردی میشکست.
از دوستم سوال کردم: اینکیه؟
دوستم پاسخ داد: به هیکلش نگاه نکن. از اون رفسنجونیهای خر پوله.
دوستم سلام کرد: سلام حاجی
و ادامه....
پیرمرد کاغذی از جیبش بیرون آورد و لیستی از اجناسی را که از سوپرمارکت میخواست بخرد تهیه کرده بود.
وقتی که اقلام را خواند و اجناس را تحویل گرفت، کاغذ را بر روی میز گذاشت و رفت.
اگر لیست اجناس را نمیخواند، خیلی از اقلامی را که نوشته بود، نمیتوانستم بفهمم. شما چطور؟
به هرکسی که بیش از پانزده قلم از اقلام موجود در لیست را حدس بزند جوایز نفیسی اهدا خواهد شد.
ساعت 11 شب: خوابم نمياد.
ساعت 3 صبح: هنوز خوابم نبرده.
ساعت 5 و نيم صبح: خواب به چشمام نمياد. لباسها رو پوشيدم و به طرف دانشگاه حركت كردم.
ساعت 6 صبح:
آقا بعد از پل گيشا؟ رانند سر تكان داد.
در صندلي عقب در سمت كمك راننده نشستهام.
سيبك ماشين خرابه. سرعت ماشين كه به حدود 60 كيلومتر بر ساعت كه ميرسه تاير ماشين به شدت ميلرزه و راننده پاش رو از روي پدال گاز برميداره.
آخ كه چه آهنگ قشنگي! خيلي غمناكه. هموني كه من دوستش دارم.
سن راننده حدود 30 ساله. به نظر معتاد مياد. سر و وضع درستي نداره.
...
اشك توي چشمهاي راننده جمع ميشه و از گونههاش سرازير ميشه.
جلوي دانشگاه پياده ميشم.
در آزمايشگاه: در وبلاگ مينويسم كه: ساعت 11 شب: خوابم نميياد...
- راستش آره.
- خوب؟
- ببین، چهجوري بگم؟ راستش من از همون اول تو رو دوست نداشتم!
- ممم...
- نه! البته دوست داشتم، ولي معمولي دوست داشتم.
-
-
- يعني ديگه بهت زنگم نزنم؟
-
- ببين تو هم ديگه بهم زنگ نزن. باشه؟
- باشه. خدافظ
- ببين! هيچ چي، خدافظ.
و آخرين صدايي كه شنيدم صداي گذاشتن گوشي تلفنش بود.
عبدالله: آقا بریم با ماشین یه چرخی بزنیم.
یکی از چهار نفر: بریم؟
عبدالله: بریم؟
یکی از چهار نفر: بریم.
عبدالله: بريم
داخل ماشین در حال رانندگی...
عبدالله: بپیچ سمت چپ توی مرزداران!
یکی از چهار نفر: نمیشه. خیابون لیزه! ترمز ماشین نمیگیره!
چمران نرسیده به میدان توحید، دوربرگردان – سرعت 80 کیلومتر بر ساعت
عبدالله: چه کار میکنی! بپیچ دیگه!
یکی از چهار نفر: نمیشه! ماشين نمیپیچه!
عبدالله دست گرفت تو فرمون و فرمون رو چرخوند. فایده ای نداشت، ماشین هنوز داشت مستقیم میرفت.
ترمز رو ول کردم. سرعت 70 کیلومتر بر ساعت. ماشین پیچید ولی دیگه دیر شده بود!
پرق! گوپ! خیییش! پوف!
عبدالله: چه کار کردی، یکی از چهار نفر؟
یکی از چهار نفر: (سكوت)
خارج از ماشين، در حال تماشاي صحنه تصادف. يكي از چهار نفر داره ميخنده. تابلوي راهنمايي رانندگي كنده شده. جدول در اومده. دو چرخ جلوي ماشين توي هواست.
يكي از چهار نفر: عبدالله برو جك رو از تو صندوق عقب بيار، ماشين رو ببريم بالا.
عبدالله جك رو آورد و جك زديم زير ماشين
يكي از چهار نفر: آها! گاز بده! نيم كلاچ!
غريبه سوار ماشين: آقا من تعميركارم. ده تومن بدين درش ميارم
عبدالله و يكي از چهار نفر: نه آقا تمومه.
...
يكي از چهار نفر: عجب خر بازي در آورديم! كاش ميگفتيم ميومد درش ميآورد!
عبدالله: (سكوت)
هنوز كف ماشين گيره.
يكي از چهار نفر: آقا بيا كمك كن اين جدول رو بزاريم زير طاير.
...
عبدالله: يا علي!!
يكي از چهار نفر: آها! خوبه. حالا جك بزن.
حالا يك پرايد اومد. بوي الكل هوا رو پر كرد. راننده مست بود. داشت مرام مستي ميگذاشت.
يكي از چهار نفر: آقا سيم بكسل دارين؟
مست: نه دايي. شرمنده.
مست پياده شد و نشست كنار جك.
يكي از چهار نفر: عبدالله بيا كنار. ميخوام جك بزنم.
مست: آقا جك ميشكنه ها!
عبدالله: راست ميگه يكي از چهار نفر، ميشكنه!
يكي از چهار نفر: به درك جك. ماشين در بياد...!
جدول روي زمين، جك روي جدول و جك زير ماشين. ماشين بالا اومده. ديگه كف ماشين با جدول گير نيست.
يكي از چهار نفر: عبدالله مواظب باش جك در نره بخوره بهت.
مست: راست ميگه.
...
غام غام غام. (صداي گاز نيم كلاچ ماشين)
عبدالله: ول نكن. ادامه بده. برو يكي از چهار نفر. ها!
مست: اي ول!
يكي از چهار نفر: وووووه!!
...
يكي از چهار نفر: آقا دستت درد نكنه! شرمنده. مرام گذاشتي!
مست: چاكرم.
...
يكي از چهار نفر: آقا طاير ماشين داره بازي ميكنه. پدره فردا صبح فهميده!
عبدالله: (سكوت)
...
يكي از چهار نفر: حالا سيگار از كجا گير بياريم؟
عبدالله: بريم از پيرمرده سر انقلاب بگيريم.
...
