تبليغاتX
آزمايشگاه رباتیک // ************* Start of Scripts by Ali Baghani ******************* // ***************** End of Scripts by Ali Baghani ******************

هر چي فكر مي‌كنم مي‌بينم كه به نظرم بهترين راه براي دفاع از حقوق زنان اينه كه سعي كنين تعداد بيشتري‌شون صاحب كار و درآمد بشن و دست‌شون توي جيب خودشون بره.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 1:22 قبل از ظهر | لینک  | 

ما خيلي وقت‌ها از جنس ارزون استفاده نمي‌كنيم، چون اعتقاد داريم كه خوب نيست اما نمي‌دونم چرا خيلي وقت‌ها نسبت به اجناس مجاني اين احساس رو نداريم.

پ. ن. 1 : مثال انگليسي‌ها در مورد جنس ارزون قيمت معروفه.
پ. ن. 2 : هر چي باشه اجناس مجاني قيمت‌شون از اجناس ارزون هم كمتره.
پ. ن. 3 : نمونه‌ي اجناس مجاني انواع نرم‌افزارهاي رايگان و آزاد هستن (منظور نرم‌افزارهاي قفل شكسته نيست).
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 0:48 قبل از ظهر | لینک  | 

در اين مملكت تقريبا همه چيز زنجيره‌ايه. تقريبا هر رستوراني كه مي‌بينين زنجيره‌ايه. عملا فروشگاه و بقالي و چقالي غيرزنجيره‌اي نمي‌بينين (حتا توالت‌ها هم زنجيره‌اي هستن!)

اين مساله به خودي خودش خوبه. دست كم در مورد كيفيت هميشه خيال‌تون راحته كه يك سري از استانداردها رعايت مي‌شه و مي‌تونين يك محصول مشخص رو به شكل ثابت و با كيفيت ثابت تهيه كنين. اما قضيه تنها اين نيست...

ما خيلي از وقت‌ها احتياج داريم كه يك سري از چيزها رو براي خودمون داشته باشيم. مثلا از يك رستوران به خصوص خوشمون بياد و اعلام كنيم كه ما غذاي فلان رستوران رو دوست داريم (مثلا بگيم كه من غذاي پيتزافروشي ناپولي در ملاصدرا رو خيلي دوست دارم). اين دوست داشتن الزاما دوست داشتن اون غذا نيست، شايد به اين معني باشه كه ما نسبت به يك مجموعه حسي از تعلق داريم و قصد داريم كه از اون دفاع كنيم (خيلي شبيه به اين كه يك نفر از خاتمي خوشش بياد يا نياد و يا اين كه يك نفر از محله‌ي يوسف‌آباد بدش بياد يا نياد). اما وقتي كه از اون رستوران دو ميليون شعبه‌ي ديگه هست و توي هر سوراخي يكي از شعبه‌هاي اون رستوران ديده مي‌شه، ديگه نمي‌تونين به راحتي بگين كه از غذاي اون رستوران خوش‌تون مي‌ياد. مثلا بگين كه من غذاي مك‌دونالد سر كوچه‌مون رو خيلي دوست دارم!

از قرار معلوم مساله بيشتر از جنس گسترش خودخواهي و مالكيته تا دوست داشتن يا نداشتن يك محصول. به هر حال، واقعيت اينه كه در حال حاضر عرضه‌كنندگان زنجيره‌اي موفق‌تر هستن كه كار به اين‌جا كشيده.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 9:50 بعد از ظهر | لینک  | 

"نه بابا!... انقلاب ايران هم در زمان دمكرات‌ها اتفاق افتاد ديگه... من هيچ كدوم‌شون رو قبول ندارم... من راي نمي‌دم"

خوب قربون شكلت برم! شما به كاهش خطا اعتقاد داري؟ (تقريبا توي اين مايه كه شما به روح اعتقاد داري؟!) اعتقاد داري كه خطا رو شايد هيچ وقت نشه به صفر رسوند، ولي بين دو موقعيت ممكن (تا جايي كه توان ديدن آينده رو داريم)، بهتره جهتي رو بريم كه به خطاي كمتري منجر بشه؟ تا حد ممكن خطا و هزينه رو كاهش بديم؟ كي گفته قراره با راي شما كل مسايل جهاني حل و فصل بشه؟ شما به اندازه‌ي يك راي، اين امكان رو به دست آوردي كه دست كم شرايط رو به سمتي ببري كه كمتر بد باشه يا كمي قابل قبول‌تر باشه، براي خودت و كشور ميزبانت و تا حدودي مردم كشورت در ايران. خوب چرا از اين فرصت استفاده نمي‌كني؟ چرا حاضر نيستي به اندازه‌ي توانت در زندگي‌ات دخالت كني؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:41 بعد از ظهر | لینک  | 

- سلام
+ سلام
- ام ۲۸ ته
- یو پلیز
+ ام
+ بای
- بای
----------------------------
- سلام
+ سلام
- ام ۲۸ ته
- یو پلیز
+ وب داری؟
- نه
+ پس بای
- بای
---------------------------
- سلام
+ سلام
- ای اس ال؟
+ اول یو
- ام ۲۸ ته
+ اف ۲۳ ساری
- مرسی. بای
---------------------------
-سلام
+‌سلام
- ام ۲۸ ته
+ اف ۲۶ ته
+ عکس بده
- پایین صفحه گذاشتمش
- حالا یو
...
+ کجای ته هستید؟
- نیاوران
- یو؟
+ تهرانپارس
...
- ساعت ۸. بعد از خ ایران زمین. کنار پرادوی سفید وایستادم.
+ او. کی.
- بای
+ بای
-----------------------------
- سلام
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 3:14 بعد از ظهر | لینک  | 

- وقتي كه ماشين امدادي مياد، همه هول مي‌شن و مي‌زنن كنار. خيلي سريع هم به هر ترتيبي كه شده راه رو باز مي‌كنن. شاهدي ديده كه يك بار ماشين‌ها به چمن كنار خيابون هجوم آوردن كه راه باز بشه!
- حالا باز بگن اين غربي‌ها عاطفه ندارن!
- آره... نه خب... مي‌دوني؟... عاطفه نيست. از ترس جريمه است كه از اين كارهاي قشنگ انجام مي‌دن. يعني... باز هم بحث اخلاق مي‌شه كه كي اخلاق رو به وجود آورده و اگه ظاهر حركت هم اخلاقي باشه يعني خودش هم اخلاقي هست يا نه و.... اصلا هيچي!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:27 بعد از ظهر | لینک  | 

دوستان عزيز، به خصوص ساكنان خارج از ايران!

اگر دل‌تون هواي وطن رو كرده، يه نگاه به اين چند ويديو از رانندگي در ايران بندازين:

 

http://www.youtube.com/watch?v=qz0lFa2Y0vk

http://www.youtube.com/watch?v=AWtlThSGbzw

http://www.youtube.com/watch?v=uMuf84knlvM

http://www.youtube.com/watch?v=2TdoA6PzHfg

http://www.youtube.com/watch?v=7qIZwSqowX0

http://www.youtube.com/watch?v=8sneQvVF9J0

http://www.youtube.com/watch?v=5IBIz2D-Mcw

http://www.youtube.com/watch?v=kCj9LD4Qa3s

 

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:17 بعد از ظهر | لینک  | 

در دوران لیسانس سر یکی از کلاس‌ها استاد یکی از بچه‌ها رو پای تخته آورد و گفت که بایسته. بعد استاد با قدم‌های آرام به او نزدیک شد و تا حدی که پسر ناخودآگاه قدم به عقب برداشت. موضوع اینه که استاد وارد حریمی شخصی پسر شده بود. البته حریم شخصی هر فردی برای افراد متفاوت فرق می‌کنه.

حال مساله این‌جاست که حریم شخصی تنها حریم فیزیکی نیست.گو این‌که حریم فیزیکی من بسیار وسیعه ولی افرادی رو می‌بینم که وارد حریم غیر فیزیکی من شده‌اند و این من رو رنج می‌ده که افراد دور و برم که خیلی هم دوستشون دارم معنی این نوع حریم رو نمی‌فهمن و درک نمی‌کنن.

این در مورد پدر و مادر‌ها هم صادقه. جمعه پیش شبکه چهار فیلمی رو نشون داد که پدر مادر با وارد شدن به حریم شخصی دختر باعث شدن که روان دختر پریشان بشه و راهی تیمارستان بشه و روند لالی داوطلبانه رو در پیش بگیره.

بیا و درستش کن!!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 12:14 بعد از ظهر | لینک  | 

درست نمي‌دونم كه آيا اين خصوصيت ما ايراني‌هاست كه به نسبت، زياد نق مي‌زنيم يا ديگر ملت‌ها هم به همين اندازه‌ي ما نق مي‌زنن؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:6 قبل از ظهر | لینک  | 

پيشنهاد مي‌كنم نگاهي به اين مطلب بندازين. ضرر نمي‌كنين!...
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:30 بعد از ظهر | لینک  | 

تستي هست به نام قطب‌نماي سياسي كه تعدادي سوال از شما پرسيده مي‌شه و بعد تعيين مي‌كنه كه از نظر عقايد اقتصادي و سياسي اجتماعي در چه جايگاهي قرار دارين. در عين حال اين امكان رو هم داره كه تعدادي از شخصيت‌هاي معروف و جايگاه‌شون در نمودار رو هم ببينين. از جمله اين شخصيت‌ها مي‌تونم از گاندي، استالين، جرج بوش و صدام حسين اسم ببرم.

من هر يك مدت يك بار ميام و اين تست رو امتحان مي‌كنم كه آخرين عقايدم رو و تغييرش نسبت به دفعه‌ي پيش ببينم. نتيجه چيزي هست كه در پايين ملاحظه مي‌كنين:

اگر مايل هستين كه اين تست رو امتحان كنين به اين آدرس سر بزنين. اين رو هم بگم كه اولين كسي كه اين تست رو به من معرفي كرد سولوژن بود.

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 2:18 قبل از ظهر | لینک  | 

چند روز پیش از یکی از دوستام شنیدم که در اینترنت یک فیلم سکسی که به یکی از هنرپیشه های زن ایرانی نسبت داده شده منتشر شده. امروز میلی رو از یکی دیگه از دوستام دریافت کردم که در اون جوابیه این هنرپیشه در واکنش به این اتفاق اومده بود. این مسائل در مجموع منو خیلی ناراحت کرد. ناراحت از اینکه یه تعداد خیلی زیادی موجود بیشعور پیدا می شن که یک فیلم خصوصی رو در اینترنت پخش می کنن. ناراحت از اینکه خیلی ها یک مطلب رو بدون اینکه در موردش فکر کنن و فقط به صرف اینکه می تونه خیلی باحال باشه قبول می کنن و در انتقالش به دیگران از هیچ کوششی دریغ نمی کنن. ناراحت از اینکه یه آدم برای اینکه بتونه تو این لجن زار سرشو بالا بگیره مجبوره که جوابیه منتشر کنه و از کاری که کرده و یا نکرده اعلام برائت کنه (اگرم این کارو کرده باشه زندگی خصوصیشه و به خودش مربوطه به منو شما اصلا ربطی نداره)
بعد می خوان جمعیت رو زیاد کنن. آخه این جماعت 70 میلیونشم زیاده چه برسه به 120 میلیون!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:14 بعد از ظهر | لینک  | 

من واقعا متاسفم! واقعا نمي‌دونم چي بگم؟! دست ما نيست و اينا همچين چيزي مي‌خوان. به هر حال، به خاطر تحريم‌هاي دولت آمريكا نسبت به دولت ايران، مجبوريم صبر كنيم تا شما مقيم بشين يا اين كه به هر حال يه اتفاقي بيفته....

و به اين ترتيب بود كه امروز از من امتحان جي‌آراي نگرفتن!

نكته: قبلا هم درگير مشكلات تحريم شده بودم (صد دفعه گفتم پاي من رو وسط نكشين!). چيزي كه جالب هست اينه كه هميشه تاكيد مي‌كنن كه علت‌اش تحريم‌هاي دولت آمريكا نسبت به دولت ايرانه (روي دو كلمه‌ي دولت خيلي تاكيد مي‌كنن) و سعي مي‌كنن خودشون و من رو از اين ماجرا بيرون بيارن و تاكيد كنن كه اين مشكل به خاطر دو دولت هست و نه ما دو انساني كه الان داريم با هم صحبت مي‌كنيم! (به هر حال دست‌شون درد نكنه!... هنوز هم مي‌گم، ملت آمريكا تا به اين لحظه كاملا دوست‌داشتني بوده‌اند، هرچند كه مثل ما از دولت بي‌شعوري برخوردار هستن!)
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 5:48 بعد از ظهر | لینک  | 

بچه‌ها تا وقتي كه بچه هستن همگي رفتارهاي مشابه، حالات و حركات مشابه دارن و با ديدن‌شون احساس مي‌كنيم كه شبيه به هم هستن. يك ذره بزرگ‌تر كه مي‌شن از توشون دويست تا چيز عجيب و غريب بيرون مي‌ياد: مليت، جغرافيا، تاريخ، فرهنگ....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 2:11 قبل از ظهر | لینک  | 

مملكت كه نيست، خوابگاهه....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:30 بعد از ظهر | لینک  | 

به يك نفر با صلاحيت كافي براي كشيدن هزار و يك فرياد بر سر نيازمنديم.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:29 قبل از ظهر | لینک  | 

حالم به هم مي‌خوره از اين موجودات نفهمي كه پشت ماشين‌شون مي‌نويسن In support of our troops! ولي تا حالا شنيدن صداي انفجار بمب در دو خيابون اون طرف‌تر كه سهله، ديدن مرگ نزديكان به خاطر جنگ كه سهله، با چشم ديدن آسمون خط‌خطي شده از انواع ادوات جنگي و بمب و موشك كه سهله، حتا صداي انفجار يك ترقه‌ي تهديدآميز رو هم نشنيدن!
آخه بي‌شعور! تو مي‌دوني جنگ چيه كه اين‌جا نوشتي "اين ساپورت آو اور تروپز" و حالا اومدي در فروشگاه به اين قشنگي خريد مي‌كني؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 0:43 قبل از ظهر | لینک  | 

اوه!
بي‌اختيار با صداي عبور هواپيماي جنگي از جا مي‌پرم. دو روز هست كه هواپيماهاي جنگي، يكي يكي يا در دسته‌هاي چندتايي از بالاي سرمون عبور مي‌كنن. فاصله‌ي كمي از ما دارن. خود ديدن هواپيماها كمي هيجان‌زده‌ام مي‌كنه اما اين بار واقعا ترسيدم و شوك شدم. به بالكن رفتم. كاركنان دفتر مجتمع، با ماشين برقي روبازشون (كه معمولا با همين ماشين در مجتمع مي‌گردن)، به آرومي از جلوي خونه ردشدن در حالي كه داشتن با هم مي‌خنديدن. به اتاق برگشتم. هنوز ترسيده بودم. همسايه‌ي روبه‌رويي، با يك شلواركوتاه و بدون هيچ بالاپوشي، همره با سگش قدم مي‌زد. باز هم صداي هواپيما مياد. آقاي مكزيكي كه در همسايگي ما زندگي مي‌كنه با ماشين‌اش اومد. هميشه صداي موسيقي قشنگ مكزيكي ماشين‌اش قبل از خودش مياد و تا شعاع بيست و پنج متر رو به خوبي پوشش مي‌ده. من هنوز قلب‌ام مي‌زنه. اتوبوس مدرسه با راننده‌ي خانم‌اش به آرومي از جلوي خونه رد مي‌شه (اين‌جا اتوبوس‌هاي مدرسه خيلي احترام دارن و اگه اتوبوسي در حال چراغ زدن باشه بايد ماشين‌هاي هر دو مسير در خيابون توقف بكنن!... به نظر تجملاتي و اضافي مياد). هنوز وحشت من از صداي هواپيما باقي مونده. آقاي مسني از همسايه‌ها دوباره به سراغ ماشين‌اش اومد و در رو باز كرد و چيزي ورداشت. شايد در روز بين بيست تا سي بار اين كار رو انجام مي‌ده و نگاه كردن اين آدم جزو تفريحات من شده. من هنوز هم تحت تاثير اون صداي ناگهاني هواپيما هستم. چهار تا بچه، يكي سياه و سه تا سفيد، با لهجه‌ي غليظ آمريكايي دارن با هم صحبت مي‌كنن، تو سر و كله‌ي همديگه مي‌زنن و به خونه برمي‌گردن. من هنوز تحت تاثير صداي هواپيما هستم....

هنوز هم، چه بخوام و چه نخوام، تحت تاثير جنگ هشت ساله‌ي ايران و عراق هستم. جنگي كه بنا بر حماقت شكل گرفت، بنا بر حماقت ادامه پيدا كرد و بنا بر طبيعت در قربانيان‌اش باقي موند. همين يك ساعت پيش داشتم با خودم فكر مي‌كردم كه اگه الان ايران بودم با شنيدن صداي اين هواپيماها از جا مي‌پريدم، اما الان ديگه برام مهم نيست و ناراحت نمي‌شم. كمي بعدتر وقتي كه با صداي هواپيما از جا پريدم، فهميدم كه اتفاقا خيلي هم برام مهمه!... فهميدم كه جنگ هنوز براي من تموم نشده. فهميدم كه من هنوز دارم آثار جنگ رو با خودم حمل مي‌كنم، حتا اگه ده هزار كيلومتر هم از محل جنگ فاصله بگيرم. يادم اومد كه من يكي از قربانيان همون جنگ بودم كه الان زنده مونده و شايد حالا حالاها طول بكشه تا اون جنگ از تنش بيرون بره. فهميدم كه هنوز ترس از صداي هواپيماهاي عراقي و بمب‌هاشون كه در شهر كمابيش مرزي ما مي‌انداختن من رو ترك نكرده. فهميدم كه جنگ هنوز زنده است، با اين كه من فكر مي‌كردم كه تموم شده....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 0:42 قبل از ظهر | لینک  | 

چلپ و چولوپ داره با پاي برهنه راه مي‌ره و هر جا هم كه آب جمع شده پاش رو محكم‌تر توي آب مي‌زنه. اون يكي هم يك دونه تي‌شرت پوشيده با يك شلوار كوتاه كه به احتمال زياد با همين لباس هم در خونه‌اش مي‌گرده. يكي ديگه در فروشگاه بزرگ داره خريد مي‌كنه و يك شلوار راحت پوشيده كه عملا خود پيژامه است.

به طور كلي لباس در اين قسمت از مملكت (1) مقوله‌ي جالبيه. اين جا خيلي زياد مي‌بينين كه ملت يك شلوار كوتاه و يك تي‌شرت پوشيدن والسلام!... در مورد پوشش پا هم علاوه بر اين كه گاهي كساني رو با سر و وضع مناسب با پاي برهنه مي‌بينين، خيلي وقت‌ها مي‌بينين كه دمپايي مي‌پوشن و به خصوص دمپايي عربي! (چيزي كه من هركاري كردم ازش خوشم نيومد) اين رو هم بگم كه كساني كه با اين سر و وضع بيرون ميان الزاما مهاجر يا ملت بدبخت و بيچاره نيستن، بلكه مي‌شه مطمئن بود كه طرف يك آمريكايي دوآتيشه است كه اتفاقا وضع خوبي هم داره (دست كم از ماشين‌اش مي‌شه فهميد). چنين چيزي رو در خيلي از جاهاي ديگه‌ي دنيا كمتر مي‌شه ديد. براي نمونه در تركيه چنان تعداد رهگذرهاي با تيپ مرتب زياده كه احساس مي‌كنين در يك مهموني بزرگ شركت كردين: خانمه چنان كت و دامني پوشيده كه احساس مي‌كنين طرف مدل مد بوده كه تا همين الان عكاسي داشته، كارش تازه تموم شده و اومده تو صف و منتظر اتوبوسه!

----------

(1) تاكيد مي‌كنم كه در اين قسمت چرا كه من تنها بخشي از اين مملكت رو كه ديدم، همين ناحيه‌ي كوچيك از اين شهر در همين يك ايالت بوده و در واقع نمي‌دونم كه آيا در ديگر مناطق كشور هم وضعيت به همين منوال هست يا نه؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:49 بعد از ظهر | لینک  | 

دو روز پيش در راه رفتن به بيرون از خونه بوديم كه ديديم يكي از همسايه‌ها مبل‌اش رو بيرون، كنار سطل آشغال گذاشته. ما هم هن و هن كنان سعي كرديم كه مبل رو ورداريم و بياريم به داخل خونه. مبل بيش از اندازه سنگين بود و عملا نزديك بود از آوردن‌اش به خونه منصرف بشيم كه ديديم يكي از همسايه‌هاي بامرام به كمك اومد و در حمل و نقل مبل كمك كرد. گويا هندي بود و دختر كوچيكش هم مرتب پيام مي‌داد كه بابا مواظب باش! اميدوارم كه با مشكلات بدني مواجه نشده باشه.

انتظار نداشتم در اين‌جا، شيطان بزرگ، كسي براي حمل و نقل مبل به همسايه‌اش كمك كنه. اتفاقي كه شايد در خيلي از جاهاي تهران نمي‌افتاد....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:15 بعد از ظهر | لینک  | 

امشب ساعت يازده و نيم يك دفعه صداي دزدگير يكي از ماشين‌هاي مجتمع به صدا در اومد و با كمال تعجب ديدم كه صداي دزدگيرش همون صداي كوفتي و هميشه آزاردهنده‌ايه كه از دزدگيرهاي ماشين‌هاي ايران مي‌شنيدم!... از قرار معلوم دزدگير ماشين هم مي‌تونه در اين مملكت آدم رو به ياد ايران بندازه!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 8:2 قبل از ظهر | لینک  | 

بالاخره به يك نتيجه رسيدم: مذهب يك امر جمعي هست و نه فردي.
الان ده دوازده هزار كيلومتر دورتر از ايران هستم. اين رو متوجه شدم كه وقتي مي‌گيم ماه رمضون يعني اين كه تعداد زيادي با هم دارن يك كاري مي‌كنن: روزه مي‌گيرن (يا دست كم از رسانه‌ها چنين گفته مي‌شه). يعني اين كه تلويزيون از يك ماه قبل در اين مورد صحبت كرده. يعني اين كه همون تلويزيون اذان صبح و مغرب رو براي دويست تا افق پخش مي‌كنه. يعني اين كه افطار درست لحظه‌اي هست كه تلويزيون گفته و ديگه اين كه ديگر مناسبت‌ها هم به همين ترتيب در يك فضاي متناسب خلق شدن.
و اما در اين‌جا: زمان افطار از جايي پخش نمي‌شه و تنها ممكنه كه دهن به دهن گشته باشه و چنين پخش شده باشه كه ساعت هفت و ربع تقريبا افطاره. خوب روزه‌دار هم به ساعت نگاه مي‌كنه و وقتي ساعت هفت و ربع شد شروع به خوردن مي‌كنه. براي سحري هم تا ساعت مثلا شيش صبح ديگه دست از خوردن مي‌كشه. از شب‌هاي شهادت و مناسبت‌دار هم خبري نيست. چه شب عزاداري باشه و چه نباشه، به هر حال ملت با همون شلواركوتاه توي خيابون هستن و موسيقي پخش مي‌كنن و رقص‌شون هم به راهه.
نمي‌دونم بگم از تاثير رسانه‌ها بوده يا تاثير ديگر مردم يا تاثير فضاي حاكم؟ به هر حال چيزي كه هست اينه كه اين‌جا بيست و يكم رمضون بيشتر به معناي اين هست كه از بيست و يكم رمضون اون سال رخ دادن واقعه تا به الان تعداد دورهاي گردش ماه به دور زمين مضربي از دوازده بوده. همين! (ولي در ايران اين طور نبود)
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:28 بعد از ظهر | لینک  | 

ساعت دو صداي آژير بلند شد به همراه انواع هشدارها كه به زبون‌هاي تركي و انگليسي پخش مي‌شد. ووو ووو ووو اووووه اووووه اووووه بيب بيب بيب ووووووووووووو. پيام‌ها پيوسته از بلندگو پخش مي‌شدن. مراجعان رو روي صندلي نشوندن. بعضي از كارمندها اومدن و بعضي رفتن. بعضي‌ها دويدن. كركره‌هاي باجه‌ها رو پايين كشيدن. ماموران امنيتي سفارت خنديدن. برق رفت. كامپيوترها خاموش شدن. برق اضطراري روشن شد و يك چراغ كوچيك سالن رو روشن كرد. كارمند فارسي‌زبون سفارت با دست در زير چونه لبخند زد. سكوت شد. زمان گذشت. همه چي عادي شد. برق اومد. دين دين دين دين! ويندوزها بالا اومدن. همه به سر جاشون برگشتن. كارها ادامه پيدا كردن.

اون‌چه خوندين از مانوري امنيتي پارانويايي بود كه من شاهدش بودم!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:17 بعد از ظهر | لینک  | 

قسمت ما هم اين بود كه درست از روي اون پل عابر پياده رد بشيم. درست بالاي پل دو دختر و دو پسر كناري نشسته بودن، يكي از پسرها گيتار مي‌زد، يكي از دخترها سازي بادي (اسمش رو بلد نيستم اما به هر حال از خانواده‌ي فلوت)، يكي از پسرها ويولون و اون يكي دختر هم به پسر گيتارزن تكيه داده بود و مجله ورق مي‌زد.

موسيقي‌اي كه اين‌ها مي‌زدن من رو وادار كرد كه مدتي روي پل عابر بمونم و كار اين‌ها رو گوش كنم. كارشون مطمئن هستم كه دست كم محصول يك سال كار و تلاش بوده كه الان به اين‌جا رسيده و دارن عرضه مي‌كنن (و من هم ناخودآگاه داشتم هر چند دقيقه يك بار براشون سكه مي‌انداختم!)

درست نمي‌دونم چرا موسيقي‌اي كه در خيابون‌هاي ايران مي‌شنيدم موسيقي قوي و جون‌داري نبود (عمدتا در حد آي‌بانو يا سلطان قلب‌ها بودن). اين طوري بگم كه مطمئن هستم كه خيلي‌هاشون مي‌تونستن محصول تنها دوازده سيزده روز تمرين باشن و به تمرين بيشتر از اين نيازي نبود كه بشه اون موسيقي رو اجرا كرد. حالا سوال اينه كه آيا سطح موسيقي در ايران پايين بوده كه موسيقي خوب توي خيابون شنيده نمي‌شد يا اين كه وضعيت مالي مردم توي بعضي كشورها چندان خوب نيست كه موسيقي‌دان‌ها و نوازندگان مجبور مي‌شن به خيابون‌ها بريزن و برنامه اجرا كنن؟ آيا موسيقي‌دان و نوازنده خوب در ايران كمه كه تا به جايي مي‌رسن جذب مي‌شن و كارشون ديگه به خيابون نمي‌كشه؟ آيا ملت ايران خريدار موسيقي نيستن كه ديگه اجراي خوب هم خريداري نداشته باشه؟

توضيح: تنها تركيه اين طور نبود. در فرصت‌هاي ديگه‌اي كه داشتم و جاهاي ديگه‌اي رو كه قبلا ديده بودم، ساعت دوازده شب ديدم كه دختر جووني ويولون سل مي‌زن و چنان مي‌خوند كه كل خيابون از صداش پر شده بود. خانم مسني با آكوردئون يكي از سمفوني‌هاي معروف رو اجرا مي‌كرد و همين‌طور گروه‌هاي ديگه‌اي موسيقي اجرا مي‌كردن كه مطمئن هستم آمادگي براي اجراي اين كارها به سال‌ها وقت نياز داشته.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:16 بعد از ظهر | لینک  | 

يكي از جلوه‌هاي (يا دست كم از نظر من جلوه‌هاي) شهر آنكارا اينه كه زياد مي‌بينين كه دختر و پسر در كنار هم دارن كار مي‌كنن. روبه‌روي هتل من شب‌ها چيزي شبيه به بازار تشكيل مي‌شه و من تا بتونم سعي مي‌كنم توي اين بازار قدم بزنم. در اون‌جا دخترهايي مي‌بينين كه در شيك‌ترين وضعيت ممكن اومدن و دارن دستفروشي مي‌كنن. يكي داره كتاب مي‌فروشه، اون يكي داره دمپايي مي‌فروشه، يكي داره نخ يك عروسك رو تكون مي‌ده تا پاي عروسك به زمين بخوره و صدا در بياد و مشتري جلب كنه. دختري ديدم كه در كنار يك پسر نشسته بود و با هم داشتن كتاب مي‌فروختن (اتفاقا اين يكي خيلي توجه من رو جلب كرد كه در همون حين به درخت تكيه داده بود و داشت از يك ظرف يك بار مصرف غذاش رو مي‌خورد).

نكته‌ي مشترك در مورد تمام نمونه‌هايي كه گفتم اينه كه اين دستفروش‌ها هيچ كدوم لباس نامرتب يا قيافه‌ي به هم ريخته نداشتن. تيپ و لباس اين‌ها هر كدوم چنان بود كه توي تهران تنها در مورد كساني مي‌بينين كه همين الان دارن مي‌رن مهموني و نه اين كه مشغول به دستفروشي باشن! اين مساله خيلي توجه من رو جلب كرد. در تهران خيلي بعيده كه شخصي (چه دختر و چه پسر) رو ببينين كه لباس مرتب پوشيده و اگر هم همچين چيزي ببينين، به احتمال زياد قبل از هر چيز حس ترحم رو قلقلك مي‌ده (البته در يك مدت گذشته دستفروش‌هايي با لباس‌هاي مرتب به نسبت قبل بيشتر ديده مي‌شن).

سوال: واقعا نمي‌دونم كه آيا دستفروشي در ايران شغليه كه تنها افراد نامرتب به سراغش مي‌رن؟ آيا در تركيه ملت مرتب‌تر مي‌پوشن چنان كه همه، از جمله دستفروش‌ها پوشش مرتب دارن؟ آيا در تركيه دستفروشي شغل درآمدزا و خوبيه؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:16 بعد از ظهر | لینک  | 

در حال حاضر ماه رمضونه و من انتظار داشتم كه در تركيه اين قضيه به شكل سفت و سختي رعايت بشه. در طي روز كه سيگار كشيدن به قوت خودش باقيه. البته اين رو هم احتمال مي‌دم كه سيگار رو جزو باطل‌كننده‌هاي روزه ندونن (اين طور كه شنيدم حتا در مورد مرجع‌دارها هم الزاما همه‌ي مراجع تقليد بين سيگار و روزه منافات نمي‌بينن). اين‌جا خوردن غذا هم در طي روز سرجاشه و رستوران‌ها باز هستن و اين رو ديگه مطمئن هستم كه در مورد باطل كردن روزه توسط خوردن، همگي علما متفق‌القول هستن. فقط يك چيز عوض شده و اون اين كه لباس خانم‌ها به نسبت يك ماه و نيم پيش (كه من اين‌جا بودم) پوشيده‌تر شده و اون هم فكر نمي‌كنم علت‌اش ماه رمضون باشه بلكه علت‌اش سرماي هواست....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 12:40 بعد از ظهر | لینک  | 

باز هم فرصتي دست داد كه شهر آنكارا رو ببينم و باز هم از اين شهر و چيزهايي كه ديدم‌ام خواهم نوشت. باشد كه مقبول افتد!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 12:39 بعد از ظهر | لینک  | 


- اين پسر ما همه‌اش بهش مي‌گيم بره خارج...
- خوب؟ دوست نداره؟
- چرا! خودش هم دوست داره.
- خوب؟ براي درس خوندن مي‌خواد بره؟
- براي هر چي. زندگي، كار، حالا درس هم شد شد! به هر حال اگه درس هم مي‌خونه يه جوري باشه كه بتونه كار كنه. من كه نمي‌تونم خرج‌اش رو بدم.
- خوب... اگه درس مي‌خونه، شايد بعضي از دانشگاه‌ها اين امكان رو بدن كه توي دانشگاه يك تعداد ساعت در هفته كار كنه.
- آها! يعني به دانشگاه‌اش بستگي داره؟
- نه شايد به كشورش...
- ها...
- حالا من به دنبالش هستم و سعي مي‌كنم يه فهرست درست كنم كه راه‌هاي مختلف اين كار رو توي اينترنت پيدا كنه.
- دستت درد نكنه!

توضيح: نوشته‌هاي با شماره‌ي فرد در ترتيب، از راننده‌ي تاكسي محله‌ نقل شدن، پيرمردي كه معلومه دوهزار جور سختي كشيده و الان داره با اين وضعيت زندگي‌اش رو مي‌گذرونه.

درست نمي‌دونم فردا كه مي‌خوام سوار تاكسي بشم چي دارم كه بگم؟ الان دارم ليستي تهيه مي‌كنم از دانشگاه‌هاي كشورهاي مختلف و همين‌طور سفارت‌خونه‌هاي كشورهاي مهاجرپذير. ديگه چيزي به مغزم نمي‌رسه. از طرفي هم حيران اين وضعيت هستم كه تعداد زيادي فقط مي‌خوان برن، اين كه به كجا، چرا و چه‌طور رو ديگه چيزي نمي‌دونن.

تا قبل از اين تنها مهاجراني رو ديده بودم كه به نوعي به دنبال درس بودن و يا به هر حال تكليف مشخص‌تري داشتن و در مورد رفتن به خارج آگاهي بيشتري داشتن. اين مورد يكي از نمونه‌هايي بود كه با گروهي ديگه از مهاجران يا به عبارتي ديگه متمايلان به مهاجرت ديدم و متاسفانه چيز زيادي هم ندارم كه بهشون بگم....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 11:30 قبل از ظهر | لینک  | 

مدتي هست كه به اين فكر هستم كه كار با كامپيوتر رو به مادرم ياد بدم. علت‌اش هم اين هست كه در دوري من بتونه با ايميل با من در تماس باشه. اما هر چي فكر مي‌كنم نمي‌فهمم كه از كجا بايد شروع كنم؟ احساس مي‌كنم كه كار با كامپيوتر به سمت سخت‌تر و سخت‌تر شدن پيش رفته چنان كه الان لازمه‌ي آموزش يك ايميل زدن ساده، آموزش چندين مفهوم به هم مرتبط (و غير مستقل) هست كه بايد همه رو با هم به نوعي ياد گرفت تا بشه يك پروسه رو درك كرد.

شايد كار با كامپيوتر سخت نشده بلكه حجم امكانات زياد شده و همين باعث اين سختي شده. پس با اين ترتيب بايد بگم كه سرعت افزايش امكانات (و بالطبع پيش‌نيازها براي كار با اون امكانات) متناسب نبوده با سرعت افزايش راحتي كار با كامپيوتر و اينه كه اون يكي از اين يكي جلو افتاده.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 1:31 بعد از ظهر | لینک  | 

در اعتراض به اقدام موهن پاپ نسبت به مسلمانان، نام پاپ‌كورن به چس‌فيل تغيير مي‌يابد.

به نظرم استاد درست مي‌گفت كه ملت ايران ملت به‌هوش و آگاهي هستن. نظر استاد اين بود كه اين رو مي‌شه از روي جوك‌هايي كه مي‌سازن فهميد و همين جوك‌ها نشون مي‌دن كه ملت تا چه اندازه در مورد وقايع پيراموني‌شون حساس هستن و هر از گاهي نشانه‌هايي از درك رو نشون مي‌دن.

قبلا كمتر با استاد موافق بودم اما الان كه چنين شوخي‌اي رو مي‌بينم كه پخش شده (عمدتا از طريق پيام كوتاه تلفن همراه) بيشتر احساس مي‌كنم كه ملت آگاهي دارن. هرچند كه هنوز هم معتقد هستم كه اگه ملت آگاهي بوديم بايد اثرش رو در عمل هم مي‌ديديم و نه اين كه وضعيت‌مون همچنان و همچنان هميني باشه كه مي‌بينيم.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 1:55 بعد از ظهر | لینک  | 

از بسياري از دوستان‌ام دور شدم. هرچند كه اين دوري تنها يك دوري از نظر مكان بوده، اما مطمئن نيستم كه تنها محدود به دوري مكاني مونده باشه. وقتي كه از دوستان‌ام دور مي‌شم، حتا اگه تنها مكاني باشه، اتفاقات ديگه‌اي هم داره مي‌افته. از زماني كه دو نفر حرف مشتركي براي زدن نداشته باشن، اون رابطه از بين رفته و زندگي در محيط‌هاي جداگانه هم حتما مشكل نبود حرف مشترك رو ايجاد مي‌كنه.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:55 بعد از ظهر | لینک  | 

چند شب پيش يكي ديگه از چهار نفر هم ايران رو ترك كرد و به كانادا پيوست. الان چهار نفر هستيم كه به صورت مساوي در دو گوشه‌ي جهان تقسيم شديم.

زماني رفتن و ترك كردن دوستان‌ام برام خيلي آزاردهنده بود و به ازاي هر دوري دوستان به مقدار زيادي اذيت مي‌شدم و تحت تاثير مي‌بودم. احساس مي‌كنم به مرور زمان پوستم كلفت‌تر و كلفت‌تر شده و نسبت به رفتن ديگران از اين آب و خاك، حساسيت‌ام رو از دست داده‌ام. گويا اين هم مثل بقيه‌ي چيزهاي زندگيه كه با تكرار مي‌شه بهشون عادت كرد. ولي... ولي اين نشونه‌ي بدي نيست؟...

يك نفر از چهار نفر و يكي ديگه از چهار نفر!
خداحافظ....

يك نفر از چهار نفر
شهريور هشتاد و پنج
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:52 بعد از ظهر | لینک  | 

اوريانا فالاچي خبرنگار و روزنامه‌نگار و نويسنده و خيلي چيزهاي ديگه... در گذشت.

در حال حاضر با خيلي از عقايد اوريانا فالاچي مخالف هستم و به نظرم در خيلي از موارد افراطي بوده. اما از طرفي بايد اعتراف كنم كه قسمت عمده‌اي از مطالعات من رو نوشته‌هاي اوريانا فالاچي تشكيل مي‌داده به خصوص در زماني كه مستعد بيشترين شكل‌گيري ذهني و روحي بودم. شايد اين طور بگم كه افكار و عقايد اوريانا فالاچي در خيلي از موارد براي من يك عقيده‌ي پايه‌ي اوليه ايجاد كردن و يا به نوعي يك تكون به افكار من داد و بعد از مدتي ديگه من مستقل شدم و ديگه نوشته‌هاي اين نويسنده‌ي مرحوم براي من راضي‌كننده نبودن.

يكي از بزرگ‌ترين اثرات اين نويسنده كتاب زندگي جنگ و ديگر هيچ بود كه صادقانه اعتراف مي‌كنم كه هنوز هم (با وجود اختلاف عقيده با فالاچي) يكي از بهترين كتاب‌هايي بوده كه در عمرم خوندم.

به هر حال ازش به نيكي ياد مي‌كنم... روحش شاد....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:45 بعد از ظهر | لینک  | 

در ايران عزيز هر شب سريال نرگس پخش مي‌شه (اين قسمت رو براي آشنايي دوستان مقيم خارج از كشور گفتم). بعد از نرگس برنامه‌اي نشون مي‌ده كه پليس مخفي در جاده‌ها و بزرگراه‌ها حركت مي‌كنه و متخلف‌ها رو نگه مي‌داره و ظاهرا هم ماشين‌شون رو به پاركينگ منتقل مي‌كنه. با ديدن اين برنامه، به ازاي هر بار ديدن صحنه‌ي عذاب دادن متخلف، احساس مي‌كنم دلم خنك مي‌شه. از رانندگي‌هاي مردم‌ام كه خيري نديدم. دست كم دلم به اين خوشه كه اين جوري داره انتقام من گرفته مي‌شه. از كل عذاب‌هاي بيست و چند سال گذشته اين يك مورد هم سهم ما بود....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 5:52 بعد از ظهر | لینک  | 

در شرايط فعلي چيزي كه خيلي من رو آروم مي‌كنه يادآوري اين هست كه شرايط فعلي مملكت، از حكومت و رئيس جمهور گرفته تا وزير و مدير و كاركنان، خواست دقيق ملت ايران بوده. گروهي از مردم با راي دادن به رئيس جمهور در اين انتخاب شركت داشتن و گروهي از مردم هم با راي ندادن به هيچ كس (و به خيال خودشون تحريم انتخابات). به هر حال خوشحال هستم كه اين همون چيزي بوده كه ملت ايران خودشون خواستن و همين براي من كمي بار دلسوزي براي شرايط مملكت رو سبك مي‌كنه.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:12 قبل از ظهر | لینک  | 

شبكه‌ي خبر دماي شهرهاي مذهبي رو نشون مي‌داد مثل مكه، مدينه، بيت‌المقدس، نجف، كاظمين، كربلا و حتا مشهد. نكته‌ي جالبي كه به نظرم رسيد اين بود كه دماي همگي به نسبت بالا بود (تقريبا از سي و هفت تا چهل و پنج درجه‌ي سانتيگراد). اگر بخوايم مساله رو ساده كنيم شايد بتونيم بگيم كه رشد مذهب شايد بي‌ارتباط به دماي منطقه نباشه. مثلا بگيم كه با كمي چشم‌پوشي، اسلام در دماهاي بين سي و هفت تا چهل و پنج درجه سانتيگراد بيشترين رشد رو داره و مسيحيت بهترين رشدش رو از دماي بيست تا سي و دو درجه سانتيگراد داره.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:16 قبل از ظهر | لینک  | 

در جشن‌هاي نيمه‌ي شعبان كه در تلويزيون مي‌بينم، يكي از عمده‌ترين برنامه‌هايي كه پخش مي‌شه مداحي هست كه گروهي (عمدتا با ظاهرهاي ساده) در مقابل يك مداح نشستن و مداح عملا داره عربده مي‌كشه و ملت هم دست مي‌زنن. كاري به اين موضوع ندارم كه اين‌ها جشن‌شون رو به چه شكل برگزار مي‌كنن. فقط دوست دارم به اين گروه بگم كه همون اندازه كه رقصيدن من براي ابراز شادي‌ام براي شما مسخره است، عربده كشيدن شما هم براي شادي، در نظر من مسخره است. گوش كردن شما به سخنراني به عنوان شادي، براي من مسخره است. شنيدن يك مداحي كه احتمالا به روضه‌ي اباعبدالله هم ختم مي‌شه به عنوان جشن براي من مسخره است. نمايش مسجد جمكران و غبارروبي‌اش به عنوان جشن و شادي و سرور براي من مسخره است. ديدن برنامه‌ي تلويزيوني كه در اون چند مرد با رفتارهاي همجنس‌بازگون به دست هم گل مي‌دن و شوخي‌هاي واهي و خنده‌هاي ساختگي مي‌كنن براي من مسخره است و در نهايت نورافشاني حكومتي كه با ماليات‌هاي من برپا شده هم برام مسخره است.

تمام اين‌ها رو گفتم كه بگم خيلي از چيزهايي كه شما انجام مي‌دين هم براي من مسخره و غيرموجه هستن و نمي‌تونم درك‌شون كنم ولي باز هم كاري ندارم و حرفي هم ندارم. همين كه مي‌بينم كه شاد هستين و توي عالم خودتون دارين لذت مي‌برين خوشحال‌ام!... فقط يه لطف بكنين و وقتي كه من هم براي شروع زندگي مشترك‌ام مراسم جشن و عروسي به سبك خودم مي‌گيرم و مزاحم كسي هم نيستم، من رو به حال خودم بذارين و اجازه بدين من هم به سبك خودم شاد باشم. همين!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 7:0 بعد از ظهر | لینک  | 

در تلويزيون تصاويري مربوط به سال‌روز هفدهم شهريور رو نشون مي‌داد. فقط متوجه نشدم كه وسط شهريور ملت چرا كاپشن‌هاي به اين كلفتي پوشيدن؟
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 1:20 قبل از ظهر | لینک  | 

خواستید شجاعت خود را قاب کنید و به همگان نشان دهید، ولی چیزی که ما دیدیم حماقت بود و نه شجاعت، حماقتِ بر طبل ارزش های به قول خود انقلابی کوفتن و چه آسان دشمن درست کردن و با دشمن و انسان به مبارزه برخواستن و خلاف رودخانه شناکردن. و چه افسوس ها که نفهمیدید انقلاب حادثه است و نه جریان و ما را هنوز هم نگاه داشته اید در بربریت سنت گرایی و هویت اندیشی و دریغ از اندیشه ای تازه...

براي خوندن اصل مطلب مراجعه كنين به نوشته‌هاي بسيار زيباي اين جوون.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:33 قبل از ظهر | لینک  | 

مدت زمان زيادي عادت داشتم كه در مورد موارد ناخوشايند دور و برم به دويست جا زنگ بزنم و پيگيري كنم تا برطرف بشه. زماني در نزديكي خونه‌مون يك تيكه از خيابون بود كه ورود ممنوع بود ولي تعداد خيلي زيادي از راننده‌ها اون خيابون رو در جهت خلاف رد مي‌كردن. براي اين كار به صد و نود و هفت زنگ زدم. پيغام گذشتم و گفتم كه در اين خيابون با اين آدرس ملت ورود ممنوع مي‌رن. لطفا كاري بكنين. خبري نشد. باز هم به صد و نود و هفت زنگ زدم و اين بار با يك متصدي صحبت كردم. مشخصات رو گفتم و گفتن كه رسيدگي مي‌كنن. خبري نشد. با شهرداري به شماره صد و سي هفت تماس گرفتم. باز هم اثري نداشت. باز هم با شهرداري صحبت كردم و متصدي گفت كه اگه مي‌خواي كه واقعا اثر بذاره بايد با سازمان ترافيك صحبت كني وگرنه شهرداري فايده نداره. با سازمان ترافيك تلفني صحبت كردم. گفتن كه بعدا پيگيري كن. بعدا پيگيري كردم و گفتن كه اگه مي‌توني يه كروكي و يك نامه به ما بده كه اين‌جا هم شماره كني كه بتوني پيگيري كني. همين كار رو كردم و يك نامه به همراه كروكي محل به خود سازمان ترافيك بردم. بعد از مدتي ديدم كه يك پليس پايين‌تر از همون محل گذاشتن و ماشين‌ها رو جريمه مي‌كنه. دست كم ديدن اين صحنه براي من خيلي لذت‌بخش بود. كمي بعدتر از پليس تماس گرفتن و گفتن كه شما چنين چيزي خواسته بودين. حالا راضي هستين؟ من هم گفتم بعله!

موردي كه گفتم تنها يك مورد از چندين مورد بود كه براي نمونه و نشون دادن اين كه بعضي از اين كارها تا چه اندازه پيگيري نياز داشته‌ان نوشتم. براي ماشين پليسي كه بدون نوبت بنزين زده بود به پليس زنگ زدم، براي آسفالتي كه در مسير خونه‌مون كنده بودن و ديگه درست نكردن به شهرداري زنگ زدم، در اعتراض به عدم توقف راننده‌ي اتوبوس در ايستگاه به شركت واحد زنگ زدم، براي پليسي كه در شب چهارشنبه سوري برخورد بدي كرده بود به پليس زنگ زدم، در مورد جبهه‌گيري و ناسيوناليسم افراطي مزدك ميرزايي، گزارش‌گر فوتبال به صدا و سيما زنگ زدم، براي داربستي كه درست روي پل عابر نصب شده بود و پاي خودم يك بار محكم بهش خورده بود به شهرداري زنگ زدم، براي اتوبوسي كه بليت اضافه گرفته بود به شركت واحد زنگ زدم، براي (...) كه كارش (...) بود به (...) زنگ زدم (لطفا اين گزينه رو به هزار و يك دليل سانسور شده فرض كنين)، براي فروشنده‌ي شير كه شيرهاي سوبسيددار رو عادلانه توزيع نمي‌كرد به تعزيرات زنگ زدم و هزار و يك مورد ديگه مشابه به اين رو قبلا در رزومه‌ام داشته‌ام.

بايد اعتراف كنم كه در خيلي از موارد پيگيري‌ها من ناموفق بودم. اما از طرف ديگه حداقل تاثيري كه اين كار روي من مي‌ذاشت اين بود كه در مورد نارسايي‌هاي پيرامون‌ام كمي كمتر از قبل خودخوري مي‌كردم و در واقع به من كمك مي‌كرد موضوعاتي رو از ذهنم خارج كنم كه زماني باعث اذيت و آزار من مي‌شدن. از اين به بعد احساس مي‌كردم كه من وظيفه‌ام رو در مقابل اون مساله انجام دادم و ديگه اون اهميت قبلي رو براي من نداشت. در هر حال مدتي هست كه نسبت به اين مساله بي‌تفاوت يا كم‌تفاوت شده‌ام. شايد قسمتي‌اش به خاطر مقداري سرخوردگي از عدم تناسب بين ميزان تلاش و ميزان پاسخي كه مي‌گرفتم و شايد هم قسمتي‌اش به اين خاطر كه ديگه خودم رو رفتني مي‌دونم و از ساكنان اين محدوده انتظار دارم كه خودشون به دنبال بهتر كردن محيط زندگي خودشون باشن.

و اما تازگي با ديد جديدي آشنا شدم: برادر من مي‌گه كه همين فرايند زنگ زدن و پيگيري كردن براش آزاردهنده است و گاهي (يا حتا اكثر مواقع) ترجيح مي‌ده كه مشكل رو تحمل كنه اما اين طور پيگيري‌ها رو انجام نده. كار من رو اون‌قدري كه خودم مثبت مي‌دونستم مثبت نمي‌دونه و از نظر اون شايد كمي احمق بودم كه براي مسايل دور و برم تا اين اندازه پيگيري مي‌كردم.

و من در حال حاضر در حيرت فلسفي به سر مي‌برم....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 0:56 قبل از ظهر | لینک  | 

سفر تنها خودش كه نيست بلكه خيلي حواشي شامل قبل و بعدش هم به همراهش هست.

من بنا نبود كه از سفرم برگردم و قرار بود كه سفرم به سفري يك ساله تبديل بشه (دست كم طبق فرضياتي كه از عوامل مختلف چيده بوديم). اما چنان شد كه مجبور به برگشت شدم. الان مي‌بينم كه عملا جاي چنداني براي من نمونده. گويا كه تنها قبل از رفتن‌ام از مملكت براي من جا بوده و بعد از ترك من اون يه ذره جا هم پر شده. الان ديگه در خونه حتا براي لباس‌هام هم جايي نيست و گاهي احساس مي‌كنم كه خود من موجودي كمابيش زيادي هستم. در محل كار (كه الان برگشتم به اون جا) كار چنداني براي من نيست و باز هم احساس مي‌كنم كه بيرون رفتن من از اين جا خيلي وقت پيش انجام شده. با دوستان كه ملاقات مي‌كنم احساس مي‌كنم كه ملاقات‌ها كاملا خارج از برنامه اتفاق مي‌افتن. به اتوبوس كه سوار مي‌شم احساس مي‌كنم شهروندي افغاني هستم كه در ايران سوار اتوبوس مي‌شم.

به اين نتيجه رسيدم كه تنها جسم نيست كه در يك جا ساكنه. اين بار جسم من برگشت خورد، اما روحم، خواسته يا ناخواسته، مدتي هست كه از اين جا رفته....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 3:40 بعد از ظهر | لینک  | 

بي‌شك جهان براي مرگ هيچ كس از كار باز نمي‌ماند همان‌طور كه براي مرگ بيست و پنج ميليون نفر جنگ دوم بازنايستاد. مردن يك انسان پايان دنيا نيست و اگر هم باشد براي همسر و فرزندانش است كه آنان نيز در ابتذال روزمرگي همه چيز را فراموش مي‌كنند.

(نقل از روزنامه‌ي شرق روز دوشنبه بيست و ششم تيرماه هزار و سيصد و هشتاد و پنج)
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 9:48 قبل از ظهر | لینک  | 

گورخرها براي عبور از رودخانه پر از كروكوديل مشورت نمي‌كنند. آن‌ها شب قبل از عبور از رودخانه دور آتش نمي‌نشينند و اسامي گورخرهاي تمام گله را روي كاغذ نمي‌نويسند تا يك كره گور يكي از كاغدها را بردارد تا قرباني فردا معلوم شود. آن‌ها انتخاب قرباني را به عهده كروكوديل مي‌گذارند و دلهره اين مراسم را با وحشت اجراي آن يكي مي‌كنند. هر گورخر هنگام گذر از رودخانه مي‌تواند گورخر قرباني باشد يا نباشد. هر گورخر از وقتي در رودخانه مي‌پرد تا وقتي دست‌هايش را روي ساحل روبه‌رو مي‌كوبد تقلاي واقعي جهان وحشي است براي فرار از دندان‌هاي مرگ.

(نقل از روزنامه‌ي شرق روز دوشنبه بيست و ششم تيرماه هزار و سيصد و هشتاد و پنج)
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 9:44 قبل از ظهر | لینک  | 

از زندگي يكي هم اين كه گاهي دستت به هيچ جا نمي‌رسه... به هيچ جا....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 2:10 بعد از ظهر | لینک  | 

والا من كه خارج رو نديدم... فقط عربستان رو ديدم... اما مي‌گن كه خارج از شصت سالگي به بالا كساني مثل من حقوق مي‌گيرن. به خاطر همين هم مثل من مجبور نيستن مسافركشي كنن... شنيدم كه بچه از اول تا هيجده سالگي از دولت حقوق دريافت مي‌كنه كه نمي‌دونم مبلغش چقدره و بعد حقوقش قطع مي‌شه تا اين كه از شصت سالگي دوباره حقوقش رو دريافت مي‌كنه.

(از گفته‌هاي يك مسافركش در اتوبان چمران با ظاهري بسيار مرتب با سني بالا)
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:55 قبل از ظهر | لینک  | 

در شهر تهران اتوبوس‌هايي ديده مي‌شن كه از مسافر بليت نمي‌گيرن بلكه پول مي‌گيرن (كه همچنان هم مقدار زيادي نيست). جزو اولين بارها بود كه مي‌ديدم اتوبوس به دنبال مسافره و از اولين بارهايي بود كه مي‌ديدم مسافر سرش رو بالا گرفته و راننده پايين!

نتيجه: اگر به فكر كرامت اخلاقي ملت زير دست‌تون هستين ترتيبي بدين كه هر كس پول خدمتي رو كه مي‌گيره پرداخت كنه.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:50 قبل از ظهر | لینک  | 

بعد از يك عمر بازي خداحافظي زيدان از فوتبال با يك كارت قرمز اتفاق افتاد.
در اين مورد كه زيدان چه شرايطي روحي‌اي داشته كه منجر به اون حركت شده و اين كه تا چه اندازه تحت فشار بوده كه كنترل از دستش خارج شده... من نمي‌دونم... اون چه كه من مي‌دونم (و خيلي‌هاي ديگه هم به ياد مي‌يارن) اين هست كه بعد از يك عمر بازي خداحافظي زيدان از فوتبال با يك كارت قرمز اتفاق افتاد.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:23 قبل از ظهر | لینک  | 

اصلا نمي‌تونم تماشاگرهاي آلماني رو درك كنم كه چه طور بعد از اون باخت همچنان تيم‌شون رو تشويق مي‌كردن!
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 11:49 قبل از ظهر | لینک  | 

اولا كه به طور كلي زياد سخت نگير... زندگي حاوي ميليون‌ها فرصته كه تعداد خيلي زيادي‌اش با موفقيت استفاده مي‌شه و تعداد خيلي كمي‌اش (و نه هيچي‌اش) استفاده نمي‌شه. اگه مي‌بيني كه اين اتفاق جزو اون گروه دوم بوده بدون كه جزو طبيعت كل ماجراست و نبايد انتظار داشته باشي كه همه‌اش مورد استفاده قرار بگيره. بذار به حساب قسمتي كه بايد اتفاق مي‌افتاد كه افتاد!
دوم كه....
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 10:55 قبل از ظهر | لینک  | 

انصافا نبايد از ياد برد كه علي دايي سال‌ها گل زد و دل اين ملت رو شاد كرد. نبايد از ياد ببريم كه چه قدر براي ما عزيز بود و مهم. همين طور هم صحنه‌اي رو به ياد مي‌يارم كه با سر باندپيچي شده داشت وسط زمين بازي مي‌كرد. حالا مساله اين‌جاست كه چه طور شد كه اين طوري شد؟ تقصير خودش بود يا سرمربي يا رئيس روسا؟

پيشنهاد: هميشه وقتي از صحنه خارج بشيم كه ما خواهان خروج باشيم و تماشاچي خواهان موندن.
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 12:3 بعد از ظهر | لینک  | 
//main2
//main
 

website tracking