تبليغاتX
آزمايشگاه رباتیک // ************* Start of Scripts by Ali Baghani ******************* // ***************** End of Scripts by Ali Baghani ******************

...
من زبانم لال - حتی یک خدا را سجده کردن، قرن‌ها او را پرستیدن نمی‌خواهم.
من خدای تازه می‌خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را
گرچه او رونق دهد آیین مطرود و حرام می‌ پرستی را
من به ناموس قرون بردگی‌ها یاغیم
یاغیم من، یاغیم من، گو بگیرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهایم بیاویزند
گو به سنگ ناحق تکفیر
استخوان شعر عصیان قرونم را فروکوبند
من از این پس عاصیم دیگر، یاغیم دیگر

دکتر هوشنگ شفا
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 2:45 بعد از ظهر | لینک  | 

امروز فقط حس و حال شریعتی رو دارم. پس بازم می‌نویسم.

از نقطه‌ای و خاکی برخواستم کویر. جایی که آبادی نیست. جایی که سعادت و رفاه و برخورداری نیست. خشکی و فقر بدبختی زندگی‌ست.
و از طرفی وابسته به طبقه‌ای هستم و نژادی که در آن خون هیچ شریفی از آنهایی که شرافتشان به طلا، زر، و زور وابسته است، خوشبختانه نیست.

(دکتر علی شریعتی)
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 2:44 بعد از ظهر | لینک  | 

خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی‌ثمری لحظه‌ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم. و مردنی عطا کن که بر بیهودگی‌اش سوگوار نباشم.
خدایا! تو چگونه زیستن را به من بیاموز. چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

(دکتر علی شریعتی)
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 2:40 بعد از ظهر | لینک  | 

در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد. (بی‌نام).
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 3:47 بعد از ظهر | لینک  | 

امروز ندایی

آری

تنها ندایی

جلادوار مرا به گذشته برد

صدا همان صدا بود

و یاد نیز

لیک افسوس

من و تو

سالهاست که رفته ایم

 

رفتن!

هیهات این چه رفتنی‌ست؟

که به اشاره ای

با ژرفای وجود غوطه می‌زنم

- در منجلاب زمان

بی آنکه یاوری

            بی آنکه ساحلی

 

 

تارانچولا

۱ آذرماه ۱۳۸۵

 

نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 3:56 بعد از ظهر | لینک 

تار را برچیدم
تا دوباره پر پرواز را بگشایی

خانه ام ویران شد

و ندانستم
چه کسي رقص تو را پایان داد


Tarantula
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 1:29 قبل از ظهر | لینک  | 

مدت زماني به مقدار زيادي شعرهاي فروغ فرخزاد رو مي‌خوندم و اون زمان متناسب با حال و هوا و شرايط من خيلي شعرهاي فروغ براي من لذت‌بخش بودند. امروز اين شعر رو ديدم و متوجه شدم كه هنوز هم از خوندن گروهي از شعرهاي فروغ لذت مي‌برم. شعري كه در زير مي‌يارم به نام "مرداب" هست و در خيلي از موارد تاييد كننده‌ي شرايط من بوده. به خصوص قسمتي كه مي‌گه خواب آن بي‌خواب را ياد آوريد:


شب سياهي كرد و بيماري گرفت
ديده را طغيان بيداري گرفت
ديده از ديدن نمي ماند ‚ دريغ
ديده پوشيدن نمي داند ‚ دريغ
رفت و در من مرگزاري كهنه يافت
هستيم را انتظاري كهنه يافت
آن بيابان ديد و تنهاييم را
ماه و خورشيد مقواييم را
چون جنيني پير با زهدان به جنگ
مي درد ديوار زهدان را به چنگ
زنده اما حسرت زادن در او
مرده اما ميل جان دادن در او
خود پسند از درد خود نا خواستن
خفته از سوداي برپاخاستن
خنده ام غمناكي بيهوده اي ننگم از دلپاكي بيهوده اي
غربت سنگينم از دلدادگيم
شور تند مرگ در همخوابگيم
نامده هرگز فرود از با م خويش
در فرازي شاهد اعدام خويش
كرم خاك و خاكش اما بويناك
بادبادكهاش در افلاك پاك
ناشناس نيمه پنهانيش
شرمگين چهره انسانيش
كو بكو در جستجوي جفت خويش
مي دود معتاد بوي جفت خويش
جويدش گهگاه و ناباور از او
جفتش اما سخت تنها تر از او
هر دو در بيم و هراس از يكديگر
تلخكام و ناسپاس از يكديگر
عشقشان سوداي محكومانه اي
وصلشان روياي مشكوكانه اي
آه اگر راهي به درياييم بود
از فرو رفتن چه پرواييم بود
گر به مردابي ز جريان ماند آب
از سكون خويش نقصان يابد آب
جانش اقليم تباهي ها شود
ژرفنايش گور ماهي ها شود
آهوان اي آهوان دشتها
گاه اگر در معبر گلگشت ها
جويباري يافتيد آوازخوان
رو به استغناي دريا ها روان
جاري از ابريشم جريان خويش
خفته بر گردونه طغيان خويش
يال اسب باد در چنگال او
روح سرخ ماه در دنبال او
ران سبز ساقه ها را مي گشود
عطر بكر بوته ها را مي ربود
بر فرازش در نگاه هر حباب
انعكاس بي دريغ آفتاب
خواب آن بي خواب را ياد آوريد
مرگ در مرداب را ياد آوري
نوشته شده توسط یکی از آزمایشگاهی‌ها در ساعت 1:2 بعد از ظهر | لینک  | 
//main2
//main
 

website tracking